ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبیوگرافی من تو 200 تا کاراکتر جا نمیشه باید بشینیم یه چایی برات بریزم درست حسابی حرف بزنیم تا بفهمی کیم
گنجشک
گنجشک
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

پدیدارشناسیِ پیکانِ خسته

همه چیز از یک شکست در نگاهم آغاز شد، اما ریشه‌اش به سال‌ها قبل برمی‌گشت؛ به بخاریِ خرابِ آن پیکانِ استیشنِ لیمویی که بوی بنزین نیم‌سوزش، اولین درس‌های فلسفه را به مشامم تزریق کرد.

وقتی چند روز پیش، ناگهان نور در چشم‌هایم شکست و خطوط اشیاء در هم دویدند، آن تاریِ ناگهانی مرا پرت کرد به زمستانِ سال هفتاد و نه. جاده‌ی هراز، مهِ غلیظ و برف‌پاک‌کنی که در حساس‌ترین لحظه، درست مثلِ عقلِ مدرن در مواجهه با آشوبِ جهان، از کار افتاد. آن لحظه، شیشه‌ی جلو دیگر پنجره‌ای به بیرون نبود؛ دیواری بود از بخار و نورهایِ کج و معوجِ ماشین‌های روبرو. پدرم با دستمالی که بوی روغن می‌داد شیشه را می‌سابید، اما جهانِ بیرون تصمیم گرفته بود دیده نشود.

آن‌جا بود که برای اولین بار اپوخه را تجربه کردم، بی آنکه نامش را بدانم. جهان در پرانتز قرار گرفت. ما در آن اتاقکِ فلزیِ لرزان، معلق بودیم. و حالا، سال‌ها بعد، وقتی چشمانِ خودم علیه دیکتاتوریِ نورهای صنعتی شوریده‌اند، می‌فهمم که آن پیکانِ قدیمی فقط یک وسیله‌ی نقلیه نبود؛ یک آزمایشگاهِ سیار بود برای فهمِ فاصله‌ی میانِ من (سوژه) و جاده (ابژه). جاده‌ای که هیچ‌وقت آن‌طور که ما می‌خواستیم رام نشد.

و درست در همین روزها که بدنم پیمانِ سکوتش را شکسته، عجیب‌ترین شباهت‌ها را میانِ آن ماشین و کالبدِ خودم می‌یابم. آن زلزله‌ای که پزشکان نامش را پارگی رباط می‌گذارند، دقیقاً همان صدایی را دارد که پلوسِ چرخِ جلو در سربالایی‌های تند می‌داد؛ تق… تق… تق. صدایی که می‌گفت: «من دیگر نوکرِ بی‌چون‌وجرای تو نیستم.»

یادم هست پدرم همیشه قبل از سفر کاپوت را بالا می‌زد و با نگرانی به لوله‌های رادیاتور نگاه می‌کرد، انگار داشت نبضِ یک بیمارِ تب‌دار را می‌گرفت. حالا من همان ماشینم. گرگرفتگی‌های شبانه‌ام، همان جوش آوردن‌های وسطِ جاده است. بی‌خوابی‌هایم، صدایِ ناهنجارِ تسمه‌پروانه‌ای است که هرز می‌چرخد و نمی‌گذارد موتورِ مغزم خنک شود. بدنم، که سال‌ها مثلِ آن ماشینِ رام در خدمتِ من بود، حالا هسته‌ی سختِ واقعیت را به رخم می‌کشد. فهمیده‌ام که من راننده‌ی این تن نیستم؛ من مسافری مضطربم که راننده‌اش (بیولوژی) ناگهان قوانینِ جاده را عوض کرده و ترمزها دیگر آن‌طور که باید، نمی‌گیرند.

این اضطراب، این حسِ تعلیق، بازتابِ هولناکی است از آن خاطره‌ی جمعیِ ما با ماشین‌های دهه‌ی شصت و هفتاد. یادتان هست؟ همیشه یک «ثانیه» از سرعتِ جهان عقب بودیم. همیشه وقتی می‌خواستیم سبقت بگیریم، ماشین کم می‌آورد. پدال گاز را تا ته فشار می‌دادیم، موتور زوزه می‌کشید، اما کامیونِ کناری جلوتر می‌رفت.

سال‌ها کابوسِ من این بود: چرا میلِ من و واقعیتِ جهان مثلِ دو خطِ موازی‌اند؟ چرا مثلِ آن پیکان که در سربالاییِ گردنه‌ی حیران نفس‌نفس می‌زد، من هم در زندگی همیشه عقب می‌مانم؟ چرا آن ابژه‌ی میل (آن مقصد، آن ویلا، آن لحظه‌ی امن) همواره می‌لغزد و دور می‌شود؟

اکنون می‌فهمم که این تاخیر، این عقب ماندن، نقصِ فنیِ آن ماشین نبود؛ ساختارِ بنیادینِ هستیِ ما بود. جاده (جهانِ بیرون، سیاست، اقتصاد) برای ارضایِ میلِ آن موتورِ ضعیف طراحی نشده بود. جاده، آن دیگریِ بزرگ بود که با بی‌رحمیِ آسفالتش، به تمنایِ ما برای رسیدن دهن‌کجی می‌کرد.

من در آن ماشین‌ها یاد گرفتم که اضطراب، محصولِ صدایِ موتوری است که زورش به شیبِ جاده نمی‌رسد. من در شکافِ میانِ ناتوانیِ آن ماشین (درون) و بی‌رحمیِ جاده (بیرون) بزرگ شدم.

اما… و این امایِ مهمِ داستان است: ما در همان ماشین‌ها بود که زندگی کردیم.

درست در همان جغرافیایی که کانونش فرو ریخته بود، وقتی پدر در سرازیری ماشین را خلاص می‌کرد تا بنزین کمتری بسوزد، ما معنایِ واقعیِ رهاشدگی را می‌فهمیدیم. سکوتِ ناگهانیِ موتور و صدایِ هجومِ باد… آن لحظه، ترسناک اما باشکوه بود.

امروز که چشمم تار می‌بیند و پایم می‌لنگد، می‌بینم که دیگر نمی‌توانم به هیچ ستونِ ثابتی تکیه کنم. درست مثلِ سیستم تعلیقِ آن پیکان که روی دست‌اندازها می‌رقصید و هیچ‌گاه ثابت نبود. معنا دیگر برایم یک گنجِ پنهان در مقصد نیست؛ معنا، سینتیک است. معنا، دقیقاً همان تکان‌های صندلیِ عقب است وقتی روی دست‌انداز می‌پریدیم و می‌خندیدیم.

آنچه بدنِ شورشی‌ام امروز به من می‌آموزد و آنچه خاطره‌ی آن ماشین‌های قدیمی دیکته می‌کند، یک حقیقتِ رادیکال است: ثبات و بی‌نقص بودن یک توهمِ لوکس بود که هیچ‌گاه متعلق به ما نبود. پایداری، دروغی بود که ما برای فرار از وحشتِ جاده‌های پرپیچ‌وخم به خودمان گفتیم.

ماشین‌های ما خراب می‌شدند، جوش می‌آوردند، پنچر می‌کردند، اما حرکت می‌کردند. آن‌ها با نقص‌هایشان راه می‌رفتند، نه با کمالشان.

اکنون که من هم در وضعیتِ تعلیقم، دیگر به دنبالِ رسیدنِ سریع و بی‌نقص نیستم. هویتِ من دیگر در داشتنِ یک ماشینِ مدل‌بالایِ بی‌صدا (یک بدنِ سالم و ابدی) نیست. هویتِ من در نحوه‌ی رقصیدنم با این عدمِ قطعیت است؛ درست مثلِ راننده‌ی ماهری که قلقِ دنده‌ی بدقلقِ ماشینش را بلد است، مثل پدرم.

هر گرگرفتگی، هر درد، و هر تاریِ دید، حالا برایم حکمِ چراغِ آمپرِ بنزین یا روغن را دارد؛ نه یک مانع برای توقف، بلکه یک فراخوانِ هشیارانه برای مدارا کردن. من دیگر منتظرِ آن لحظه‌ی طلاییِ هماهنگی نیستم که ماشین بی‌صدا کار کند؛ من خودِ آن نقصِ باشکوهی هستم که در دلِ این ماشینِ ناسازگارِ هستی، زنده مانده، دنده عوض می‌کند و با اینکه می‌داند شاید هرگز به افق نرسد، هنوز از تماشایِ جاده‌ی تارِ روبرو لذت می‌برد. من، همان پیکانِ خسته‌ام که هنوز، و با لجاجت، ادامه می‌دهد.

پیکانماشیندنده عقب با اتو ابزارفلسفهپدیدارشناسی
۱۹
۰
گنجشک
گنجشک
بیوگرافی من تو 200 تا کاراکتر جا نمیشه باید بشینیم یه چایی برات بریزم درست حسابی حرف بزنیم تا بفهمی کیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید