قصه و افسانه، اگر بخواهیم آنها را فقط بهعنوان گونههایی از روایت تعریف کنیم، از همان آغاز به آنها خیانت کردهایم... زیرا قصه صرفاً «متنی که نقل میشود» نیست، و افسانه صرفاً «روایتی غیرواقعی» نیست...
هر دو، در لایهای عمیقتر، صورتهایی از حافظهاند؛ شکلهایی که در آنها تجربهی انسانی، پیش از آنکه به مفهوم تبدیل شود، به تصویر، ریتم، تکرار، تمثیل و لحن سپرده میشود. جهان، پیش از آنکه برای انسان فهمپذیر شود، باید روایتپذیر شود. و شاید این یکی از بنیادیترین حقایقِ زندگیِ انسانی باشد، ما در جهانی زندگی نمیکنیم که فقط با حواس یا عقل دریافت شود، بلکه در جهانی زندگی میکنیم که باید به طریقی بیان شود تا قابلِ تحمل گردد... انسان، پیش از آنکه حیوانِ ناطق باشد، حیوانِ روایتساز است؛ موجودی که از امرِ خام، قصه میسازد، و از امرِ تحملناپذیر، افسانه...
قصه، در معنای کهن و شریفش، محصولِ فراغتِ بورژوایی یا صنعتِ سرگرمی نبود؛ از جنسِ تجربهی رسوبکرده بود. قصه از دهانِ کسی بیرون میآمد که چیزی از جهان دیده، چیزی از رنج فهمیده، چیزی از راه، خطر، گرسنگی، مرگ، عشق، کوچ، فقر، خیانت، فصل، کار، و انتظار در تنِ خود ذخیره کرده بود... قصه، پیش از آنکه محتوا باشد، انتقالِ تجربه بود. قصهگو فقط حادثه تعریف نمیکرد؛ شیوهای از بودن در جهان را منتقل میکرد. او چیزی به شنونده میداد که میتوانست بعدها، در لحظهای دور و شخصی، به کارش بیاید؛ نه مثل خبر که مصرف میشود و میمیرد، بلکه مثل حکمتی پنهان که در حافظه میماند، میخوابد، و سالها بعد در موقعیتی نامنتظر بیدار میشود. به همین دلیل، قصه هرگز کاملاً شفاف نبود. در آن، همیشه هستهای ناگشوده باقی میماند، چیزی که شنونده باید خودش با زندگیاش کاملش کند. قصه، برخلاف اطلاعرسانی، توضیحِ کامل نمیدهد؛ جا برای تأمل، مکث، تأخیر، تفسیر و رسوب باقی میگذارد...
در اینجا تفاوتِ قصه با خبر یا با فرمهای متأخرِ روایت روشن میشود. خبر میخواهد همهچیز را فوراً توضیح دهد، ابهام را حذف کند، علت و معلول را تا حد ممکن شفاف سازد و امرِ دور را در لحظهای کوتاه به امرِ قابلِ مصرف تبدیل کند. اما قصه، درست از آنرو که به تجربه وفادار است، میداند زندگی هرگز به آن وضوحی نیست که گزارش میطلبد. زندگی پر از بخشهای ناگفته، سکوتهای فشرده، انگیزههای ناروشن، تصادفهای بیعلت و زخمهاییست که هرگز تبیین کامل پیدا نمیکنند... قصه، به این تیرگی خیانت نمیکند. به همین سبب، در قصه نوعی وقار هست؛ وقارِ چیزی که خود را کامل خرج نمیکند و این وقار، در جهانِ امروز، کمیاب است. ما در زمانهای زندگی میکنیم که همهچیز باید روشن، سریع، قابلِ اسکرول، قابلِ خلاصهسازی و قابلِ مصرف باشد. قصه، در معنای اصیلش، با این شتاب ناسازگار است... قصه زمان میخواهد، مکث میخواهد، گوش میخواهد، و مهمتر از همه، نوعی آمادگی برای دریافتِ چیزی که بلافاصله کاربرد خود را فریاد نمیزند.
افسانه اما از دلِ قصه بیرون میآید و درعینحال از آن فراتر میرود. اگر قصه بیشتر به انتقالِ تجربه نزدیک است، افسانه به آرشیوِ رویاها، ترسها و آرزوهای جمعی تعلق دارد. افسانه جایی آغاز میشود که تجربهی فردی دیگر برای حملِ چیزی کافی نیست؛ جایی که یک قوم، یک طبقه، یک عصر یا حتی خودِ نوعِ بشر، اضطرابها و امیدهایش را در شکلِ چهرهها، موجودات، سفرها، نفرینها، نجاتها، جنگلها، شبها و دگردیسیها ذخیره میکند. از این حیث، افسانه دروغ نیست؛ یا دستکم فقط دروغ نیست. افسانه حقیقتی را حمل میکند که اگر بخواهد در زبانِ صرفاً مفهومی بیان شود، یا بیرمق میشود یا ناممکن. دیو، جادوگر، گرگ، شاهزاده، پیرِ دانا، کودکِ گمشده، خانهی متروک، راهِ تاریک، آینه، دریا، کوه و ... اینها صرفاً عناصرِ تزیینیِ تخیل نیستند؛ رسوباتِ تصویریِ تجربههاییاند که ذهنِ جمعی برای بقا به آنها فرم داده است. افسانه، ضمیرِ ناخودآگاهِ تاریخ است وقتی که هنوز نمیتواند خود را به صورتِ فلسفه یا جامعهشناسی یا علومی بیان کند...
و با این حال، باید از این وسوسه هم گذشت که افسانه را صرفاً گنجینهای معصوم و شفابخش بدانیم. افسانه همیشه هم پناهگاه نیست؛ گاهی زندان است. هر جا که انسان برای تحملِ جهان به تصویر پناه میبرد، این خطر نیز هست که تصویر، جای جهان را بگیرد. افسانه، بهویژه وقتی سخت و مقدس میشود، نه فقط آنچه را که مردم آرزو دارند، بلکه آنچه را که باید آرزو کنند نیز تعیین میکند. به این معنا، افسانه میتواند میل را انضباطی کند. مثلاً افسانههای مربوط به قهرمان، نجات، پاکی، تقدیر یا عشقِ کامل، فقط تسلیبخش نیستند؛ آنها الگو میسازند، فرمان میدهند، سرزنش میکنند. زندگیِ واقعی با تناقضها و نیمهموفقیتها و ملالهایش، در برابر الگوی افسانهای، همیشه ناقص جلوه میکند و اینجاست که افسانه، بهجای آنکه رنج را قابلِ حمل کند، خود به منبعِ تازهای از رنج بدل میشود. انسان نهفقط از جهان، بلکه از فاصلهی میان جهان و افسانهای که در سر دارد زجر میکشد...
بااینهمه، اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، خواهیم دید که جهانِ مدرن نه افسانه را حذف کرده و نه قصه را؛ فقط آنها را دگرگون کرده، پراکنده کرده و در بسیاری موارد به کالا تبدیل کرده است... آنچه از میان رفته، بیش از خودِ افسانه، شرایطِ انتقالِ آن بوده است. قصهگو، آن چهرهی آهسته و صبورِ حاملِ تجربه، در هیاهوی گردشِ اطلاعات گم شده است. ما امروز بیش از هر زمانِ دیگر، روایت مصرف میکنیم؛ اما کمتر از هر زمانِ دیگر، قصه میشنویم. روایتها از همهسو بر ما میبارند فیلم، سریال، پادکست، ریلز، توییت، اعتراف، داستانِ شخصی، محتوا و... اما این انبوهی، الزاماً به معنای بقای قصه نیست. زیرا بخش بزرگی از آنچه امروز روایت نامیده میشود، دیگر حاملِ تجربه نیست؛ حاملِ توجه است. نه برای آنکه چیزی در ما رسوب کند، بلکه برای آنکه چند ثانیه ما را نگه دارد. روایت، از ظرفِ انتقالِ حکمت، به واحدِ اقتصادیِ جلبِ نگاه تبدیل شده است. افسانه نیز، در همین حرکت، از امرِ جمعیِ رازآلود به محصولی استاندارد برای بازارِ تخیل تنزل یافته است...
با این همه، بقایای آن هنوز همهجا هستند؛ فقط باید چشمِ تمرینکرده داشت. سرمایهداریِ متأخر، برخلاف ادعای عقلانیاش، ماشینِ عظیمِ تولیدِ افسانه است. افسانهی موفقیت، افسانهی خودِ اصیل، افسانهی عشقِ نجات بخش، افسانهی کارِ معنادار، افسانهی بدنِ کامل، افسانهی دیدهشدن، افسانهی نسخهی بهترِ خودت، افسانهی انتخابِ بینهایت، افسانهی پیشرفتِ دائمی... دیگر اژدها در غار نیست؛ در الگوریتم است. دیگر جادوگر در کلبهی جنگل ننشسته؛ در صنعتِ تصویر، در تبلیغات، در گفتمانِ توسعهی فردی، در برندها و اینفلوئنسرها و روایتهای صیقلیِ زندگیِ خوب پراکنده شده است. افسانهی مدرن، بیش از آنکه از موجوداتِ شگفتانگیز ساخته شود، از وعدهها ساخته میشود. وعدهی تبدیلشدن، وعدهی رسیدن، وعدهی خاصبودن، وعدهی اینکه اگر بهاندازهی کافی بخواهی، بسازی، کار کنی، مصرف کنی، درمان شوی، رشد کنی، مراقبه کنی، برند شخصی بسازی، جهان خود را به تو باز خواهد کرد. اینها افسانهاند، نه چون کاملاً دروغ هستند، بلکه چون ساختارِ میلِ جمعی را به زبانی روایی سازمان میدهند.
افسانهی مدرن، یک تفاوتِ اساسی با افسانهی کهن دارد آن هم اینکه افسانهی کهن اغلب میدانست که خود افسانه است. در لحنش، در فاصلهاش، در فضای شگفتش، چیزی از آگاهی به تمثیلیبودنِ خود داشت. اما افسانهی مدرن، زیر نقابِ واقعگرایی، روانشناسی، توصیه، داده، تجربهی شخصی و سبکِ زندگی پنهان میشود. دیگر کمتر میگوید روزی روزگاری؛ میگوید تحقیقات نشان داده، این روتین زندگیام را عوض کرد، اگر این پنج قانون را رعایت کنی، تو لایقِ بهترین نسخهی خودت هستی... افسون، از لحنِ جادویی به لحنِ کاربردی مهاجرت کرده است و همین آن را خطرناکتر میکند. زیرا انسان دیگر نمیفهمد درونِ روایت است؛ خیال میکند با واقعیتی خالص روبهروست، حال آنکه فقط افسانهای مدرنتر، مؤدبتر و عددیتر را بلعیده است...
اما برگردیم به قصه، به معنای شریفتر و آهستهترِ آن... قصه، برخلاف افسانه، شاید کمتر فرمان میدهد و بیشتر همراهی میکند. قصه اغلب از چیزهای کوچک آغاز میشود، یک سفر، یک اشتباه، یک دیدار، یک دیر رسیدن، یک نان، یک برف، یک فقدان، یک شوخی، یک مکث... در قصه، حقیقت معمولاً در هیئتِ امرِ جزئی ظاهر میشود. به همین دلیل، قصه به زندگی نزدیکتر است. زندگیِ ما بیشتر از آنکه از نقطههای اوج ساخته شده باشد، از همین خردهتجربههای بهظاهر کماهمیت شکل گرفته است. قصه میتواند به همین امرِ خُرد کرامت بدهد. میتواند نشان دهد که چگونه در یک حرکتِ کوچک، در یک انتخابِ روزمره، در یک لحن، در یک نگاه، جهانی از اخلاق، ترس، تاریخ و میل فشرده شده است. افسانه بیشتر با الگوهای بزرگ کار میکند؛ قصه، اگر خوب باشد، عظمت را در امرِ معمولی آشکار میسازد...
اینجاست که نسبتِ قصه با حافظه اهمیت پیدا میکند. حافظه، بر خلاف آرشیو، هرگز صرفاً انبارِ اطلاعات نیست. حافظه زنده است، انتخاب میکند، حذف میکند، نور میدهد، سایه میسازد، چیزی را بر چیزی ترجیح میدهد و از گذشته نه نسخهای دقیق، بلکه منظری پدید میآورد. قصه یکی از فرمهای کارِ حافظه است. آنچه در قصه زنده میماند، الزاماً مهمترین رویدادِ عینی نیست، بلکه آن چیزیست که توانسته در جان تهنشین شود. برای همین، قصه همواره چیزی از نجات در خود دارد. نه نجات به معنای انکارِ رنج، بلکه به این معنا که چیزی را از نابودیِ کاملِ زمان بیرون میکشد. وقتی چیزی قصه میشود، از صرفِ گذشتهبودن عبور میکند. هنوز میتواند به حال بازگردد، هنوز میتواند به دیگری منتقل شود، هنوز میتواند در زندگیِ کسی دیگر پژواک پیدا کند. قصه، علیهِ مرگِ تجربه مقاومت میکند...
شاید یکی از غمانگیزترین نشانههای جهانِ امروز همین باشد که تجربه بهطرزی وسیع، قابلیتِ قصهشدنِ خود را از دست داده است. نه به این معنا که حادثه کم شده، بلکه به این معنا که انسانها کمتر میتوانند آنچه را بر آنها میگذرد، به تجربهای قابلِ انتقال تبدیل کنند... ما از چیزهای بسیار عبور میکنیم، اما کمتر چیزی در ما به حکمتی رسوب میکند. سرعت، فرسودگی، انباشتِ محرکها، اضطرابِ دائم و سلطهی فرمهای کوتاه و فوری، اجازه نمیدهند امور بهقدرِ کافی در ما بمانند تا به قصه بدل شوند. زندگی پرحادثهتر شده، اما کم قصه تر. این تناقضِ مدرن ماست، فراوانیِ رویداد و فقرِ تجربه... از همینروست که بسیاری از مردم، با وجودِ پر بودنِ تقویم و حافظهی دیجیتالشان، احساس میکنند چیزی واقعاً برای گفتن ندارند. نه چون زندگی نکردهاند، بلکه چون آنچه زیستهاند، فرصتِ تهنشینی نیافته است...
افسانه، در برابر این فقرِ تجربه، کارکردی دوگانه پیدا میکند. از یک سو میتواند جانشینِ دروغینِ تجربه شود، بستههایی آماده از معنا، الگوهای مصرفی برای تفسیرِ خود و جهان... از سوی دیگر، هنوز میتواند مخزنِ نمادینی باشد که آدمی در زمان های تهیشدگی، به آن رجوع میکند تا چیزی از عمقِ از دسترفته را بازیابد. وقتی جهان بیش از حد تخت، کاربردی و بیافق میشود، انسان دوباره به افسانه گرایش پیدا میکند؛ نه لزوماً چون سادهلوح شده، بلکه چون چیزی در او از سطحیبودنِ کامل امتناع میکند. شاید برای همین است که هر عصرِ بهظاهر عقلانی، ناگهان در شکلی دیگر افسانه زا میشود. آنچه سرکوب شده، به هیئتی نو بازمیگردد. اگر دیگر در جنگلها پری نمیبینیم، در بازارها نجات میجوییم. اگر دیگر طلسم باور نمیکنیم، به فرمولهای موفقیت ایمان میآوریم. اگر دیگر قهرمانِ اسطورهای نداریم، سلبریتی و کارآفرین و فردِ الهامبخش و اسوه میسازیم. نیاز به افسانه از بین نرفته؛ فقط لباس عوض کرده است...
اما در ستایشِ قصه و افسانه نیز باید محتاط بود. زیرا هر حافظهای، هر روایتی، هر شکلِ نجات، چیزی را هم کنار میزند. قصه، همانقدر که میتواند حفظ کند، میتواند حذف کند. افسانه، همانقدر که میتواند معنا ببخشد، میتواند بپوشاند. بسیاری از رنجها زیر شکوهِ روایت ناپدید میشوند. بسیاری از بیعدالتیها، وقتی در الگوی سرنوشت، آزمون، رشد یا پیروزیِ نهایی جا داده میشوند، از تیزیِ تاریخیِ خود خالی میگردند. این یکی از حیلههای دیرپای روایت است که این زخم را چنان در نظمِ قصه جای دهد که دیگر نه رسوایی، بلکه مرحلهای ضروری جلوه کند. افسانه از این حیث میتواند همدستِ قدرت باشد. آنجا که باید پرسید چه کسی این رنج را پدید آورده؟، افسانه گاه میگوید این هم بخشی از سفرِ قهرمان است... آنجا که باید ساختار را دید، افسانه فرد را به تقدیرش ارجاع میدهد. به همین دلیل، دفاع از قصه و افسانه فقط زمانی شریف است که با هوشیاری نسبت به ظرفیتِ ایدئولوژیکِ آنها همراه باشد...
با این حال، حتی این آگاهیِ انتقادی هم نباید ما را به خامیِ ضدروایت بکشاند. انسان نمیتواند صرفاً با داده، گزارش، تحلیل و برهنگیِ واقعیت زندگی کند. هر جامعهای که زبانِ رواییِ خود را از دست بدهد، نه لزوماً عقلانیتر، بلکه اغلب مطیعتر و فقیرتر میشود. قصه، یکی از معدود فضاهاییست که در آن تجربهی فردی میتواند بدونِ تقلیلیافتن به آمار یا کارکرد، شأن پیدا کند. افسانه، یکی از معدود قلمروهاییست که در آن امرِ سرکوبشده، امرِ محذوف، امرِ هنوز نامناپذیر، میتواند بهشکلی تمثیلی خود را حفظ کند... مسئله پس بازگشتِ سادهلوحانه به افسون نیست؛ بلکه بازآموختنِ نوعی نسبتِ بالغ با روایت است، نسبتی که هم به قصه گوش بدهد و هم فریبِ آن را بشناسد؛ هم از افسانه نیرو بگیرد و هم در آن زندانی نشود...
شاید در نهایت، فرقِ جهانِ زنده و جهانِ مرده را بتوان از نحوهی حضورِ قصه و افسانه در آن تشخیص داد. جهانِ مرده، جهانیست که در آن همهچیز صرفاً اطلاعات است، قابلِ سنجش، قابلِ دستهبندی، قابلِ مبادله و در نهایت قابلِ فراموشی... جهانِ زنده، جهانیست که در آن چیزها هنوز میتوانند روایت بسازند، پژواک پیدا کنند، به خاطره و تمثیل بدل شوند. قصه و افسانه، هر دو، شکلهایی از امتناعاند، امتناع از اینکه جهان فقط آن چیزی باشد که بلافاصله دیده، سنجیده یا مصرف میشود... آنها به اشیا، رخدادها و آدمها هالهای بازمیگردانند؛ نه هاله به معنای تقدسِ ابلهانه، بلکه به معنای آن مازادِ معنایی که چیزها را از صرفِ فایده فراتر میبرد... قصه میگوید هر امرِ کوچک میتواند حاملِ تجربهای بزرگ باشد. افسانه میگوید هر امرِ روزمره، سایهای از رؤیا یا کابوسی جمعی را بر خود دارد.
برای همین، شاید هنوز باید به قصهگویان حسادت کرد، به کسانی که میتوانند از میانِ ویرانههای تجربه، چیزی را نجات دهند و به زبان بسپارند. هنوز باید از افسانه ترسید و دوستش داشت... ترسید، چون میتواند میل را مسحور و حقیقت را بپوشاند؛ دوستش داشت، چون بدونِ آن، بخش بزرگی از حافظهی رنج، امید و آرزوی انسانی بیصورت میماند... قصه و افسانه، در آخر، دو نام برای دو شیوهی متفاوتِ مقاومت در برابر نابودیاند. قصه، مقاومتِ تجربه در برابر فراموشی است. افسانه، مقاومتِ میل و ترس در برابر بیشکلی. یکی آهستهتر، زمینیتر و فروتنتر است؛ دیگری جمعیتر، تصویریتر و پرخطرتر... اما هر دو از یک نیازِ بنیادی برمیآیند آن هم اینکه انسان نمیتواند فقط در جهان زندگی کند؛ باید به طریقی آن را روایت هم بکند...
و شاید دقیقتر این باشد که انسان فقط جهان را روایت نمیکند، بلکه خود با روایت ساخته میشود... ما آن چیزی نیستیم که صرفاً بر ما گذشته است؛ ما آن چیزی نیز هستیم که توانستهایم از آن بگوییم، یا نتوانستهایم. هر زخمِ بیقصه، به شکلی خاموش در تن میماند. هر امیدِ بیافسانه، زود پژمرده میشود. قصه و افسانه، اگرچه از دو خاستگاهِ متفاوت میآیند، در یک نقطه به هم میرسند، هر دو میکوشند میان امرِ زیسته و امرِ قابلِ حمل پلی بزنند و شاید تمام فرهنگ، در ژرفترین معنایش، چیزی جز ساختنِ همین پلها نباشد؛ پلهایی لرزان، ناقص، گاه فریبنده، گاه نجاتبخش، اما ضروری... زیرا بی آن ها، انسان در برابر انبوهِ وقایع، مثل کسی میماند که در بازاری بینقشه و بیزبان رها شده باشد، احاطهشده، اما بینسبت؛ زنده، اما بیجهت...
از این رو، دفاع از قصه و افسانه، اگر هنوز معنایی داشته باشد، دفاع از حقِ انسان برای پیچیدهتر بودن از کارکردِ خود است... دفاع از این است که زندگی فقط مجموعهای از وظایف، دادهها، عملکردها و نتیجهها نیست؛ چیزی از راز، از ابهام، از تأخیر، از پژواک، از تفسیر و از حافظه باید در آن بماند. قصه و افسانه، هر دو، یادآوری میکنند که حقیقت همیشه در شکلِ خبر ظاهر نمیشود و هر آنچه واقعی است، هنوز تمامِ آن چیزی نیست که باید دربارهاش دانست... جهان، اگر فقط با گزارش فهمیده میشد، مدتها پیش قابلِ تحمل میگشت. اما چون چنین نیست، انسان همچنان قصه میگوید، همچنان افسانه میسازد، و همچنان در فاصلهی میان آنچه رخ داده و آنچه میتوان از آن ساخت، خانهای موقت برای روح برپا میکند...