ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۱۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

بازخوانی ترجمه

ترجمه، اگر بخواهیم آن را از سوتفاهمِ رایجِ خدمت‌کاریِ فروتنِ معنا نجات دهیم، نه انتقال است و نه تکرار...

ترجمه واقعه‌ای است که در آن واژه از اقلیمِ نخستینِ خود جدا می‌شود، از خاکی که ریشه‌های ناپیدایش در آن تنیده بود بیرون کشیده می‌شود، و با همین بیرون‌کشیده‌شدن، هم زخمی می‌گردد و هم مرئی. واژه در زبانِ مادریِ خود، آن‌گاه که هنوز در خانه است، چندان دیده نمی‌شود؛ همان‌طور که دیوارِ خانه را تا وقتی فرونریخته، کسی با دقتِ یک خرابه تماشا نمی‌کند... ما در زبانِ خود معمولاً در میانِ الفاظ راه می‌رویم، بی‌آن‌که به وزنِ هستی‌شناختیِ هر قدم آگاه باشیم... اما همین که واژه را از آنجا برمی‌دارند و بر آستانه‌ی زبانی دیگر می‌گذارند، ناگهان همه‌چیز عریان می‌شود... نه فقط آنچه واژه می‌گوید، بلکه آنچه فقط در سکوتِ پیرامونِ خود حمل می‌کرده، آنچه با حذف‌ها، با سنت‌ها، با عاداتِ گوش، با شرم‌های تاریخی، با امیدهای فرسوده و با نجابت‌ های نحوی پنهان شده بوده است... ترجمه، از این حیث، نه وفاداریِ صرف، بلکه تشریح است؛ تشریحِ واژه‌ای زنده که تنها در لحظه‌ی گشوده‌ شدن و جراحی بدنش، رازش را افشا می‌کند و درست در همین افشا، نخستین مرگِ کوچکِ خود را تجربه می‌کند...

هر واژه، بیش از آن‌ که چیزی را نام ببرد، نحوه‌ای از بودن را ممکن می‌کند. زبان‌ها فهرست‌های متفاوتی از معادل‌ها نیستند؛ هر زبان معماریِ خاصی برای واقعیت است، نظمی برای روشنایی و سایه، تقسیم‌بندیِ منحصر به فردی از نزدیکی و فاصله، از قطعیت و تردید، از رخداد و دوام. در یک زبان، ممکن است برای شکلی از دلتنگی واژه‌ای باشد که نه صرفاً اندوه است، نه حسرت، نه فقدان، بلکه اقامتِ طولانیِ روح در اتاقی از غیاب؛ در زبانِ دیگر، این اتاق اصلاً ساخته نشده است. آن‌گاه مترجم، با چیزی روبه‌رو می‌شود که از جنسِ دشواریِ فنی نیست، بلکه از جنسِ فقرِ هستی‌شناختی است، نه این‌که نتواند معادلی پیدا کند، بلکه جهانی را می‌یابد که در آن جای این واژه خالی است؛ نه چون آن جهان ناقص‌تر است، بلکه چون به شیوه‌ ای دیگر کامل شده است. این‌جاست که ترجمه از صنعت به مخاطره بدل می‌شود. زیرا مترجم دیگر نمی‌پرسد که این کلمه را چه بگویم؟

بلکه باید بپرسد در زبانی که پیشِ رو دارم، آیا اصلاً شیوه‌ای برای بودنِ این کلمه وجود دارد؟

همین پرسش است که سکوت را در قلبِ ترجمه می‌نشاند. سکوت، در اینجا، فقدانِ سخن نیست، بلکه محل برخوردِ دو امکانِ متفاوتِ جهان است. میانِ دو زبان، همیشه منطقه‌ای خاموش وجود دارد؛ ناحیه‌ای که در آن نه زبانِ مبدا می‌تواند به تمامی بماند و نه زبانِ مقصد می‌تواند بی‌ تغییر پذیرای آن شود... این سکوت، شکاف نیست به معنای کمبود، بلکه برزخی است که در آن معنا لباس عوض می‌کند و در همان حال، چیزی از بدنِ پیشینِ خود را بر زمین می‌گذارد. هر ترجمه، از این رو، تشییعِ جنازه‌ای پنهان دارد، واژه با تمامِ پیوندهایی که در زبانِ نخست داشته، دیگر آن واژه‌ی سابق نیست. اما همین تشییع، زایشگاهی نیز هست؛ زیرا واژه، در لباسِ تازه، روابطی تازه برقرار می‌کند، همسایگانی تازه می‌یابد، از پنجره‌ای تازه به جهان نگاه می‌کند و شاید حتی وجهی از خود را آشکار کند که در خانه‌ نخستینِ خود هرگز مجالِ ظهور نداشته است...

مرگِ ترجمه، نابودیِ معنا نیست؛ تبدیلِ یگانگیِ پیشین به کثرتِ ممکن‌هاست...

باید در برابر این وسوسه مقاومت کرد که ترجمه‌ناپذیری را به سادگی نامی برای شکست بدانیم. ترجمه‌ناپذیری، در حقیقت، کرامتِ تفاوت است. آن‌جا که چیزی بی‌دردسر ترجمه می‌شود، اغلب نه به این دلیل که تماماً فهمیده شده، بلکه چون پیشاپیش تا سطحِ امرِ مصرفی تقلیل یافته است. آنچه بی‌زحمت از زبانی به زبانِ دیگر می‌لغزد، معمولاً همان چیزی است که کمترین ریشه را در تاریکیِ خاص یک زبان دارد. اما واژه‌ای که ترجمه را متوقف می‌کند، واژه‌ای که مترجم را وامی‌دارد مدت‌ها به نقطه‌ای خیره بماند، واژه‌ای که در حاشیه‌ها انبوهِ یادداشت می‌سازد و باز هم تن به عبورِ کامل نمی‌دهد، درست همان واژه‌ای است که بیشترین سهم را از حقیقتِ زبانیِ خود حمل می‌کند. مقاومتِ آن، سرسختیِ بیهوده نیست؛ اصرارِ موجودی است که نمی‌خواهد بدون تاریخِ بدنش وارد جهانی دیگر شود...

شاید بتوان گفت هر زبان نه فقط آنچه را می‌گوید، بلکه آنچه را نمی‌تواند بگوید نیز در خود حمل می‌کند، و این ناتوانی بخشی از جوهرِ آن است. زبان با هر واژه، به همان اندازه که چیزی را ممکن می‌کند، چیزهای دیگر را ناممکن نیز می‌سازد. از همین روست که هیچ زبانی تمامِ جهان نیست و هیچ زبانی صرفاً ناقص هم نیست... هر زبان، شکلی از وفور است که به بهای نوعی محرومیت حاصل شده. آن زبانی که برای نسبتِ خاصی میانِ سرنوشت و میل واژه‌ای دقیق دارد، شاید برای نوعی فاصله‌ مودبانه‌ عاطفی هیچ کلمه‌ای نداشته باشد. آن زبانی که توانسته ظرافت‌های بی‌شمارِ زمان را صرف کند و میانِ گذشته‌ کامل و گذشته‌ ناتمام و گذشته‌ محتمل دیوارهای نحوی بنا کند، شاید در نامیدنِ کیفیتی از حضور، لکنت داشته باشد. بنابراین کلمه‌ای که در زبانی هست و در زبانِ دیگر نیست، فقط یک موردِ لغوی نیست؛ نشانی است از این‌که دو قوم، دو حافظه، دو اقلیمِ رنج، دو معماری امید، واقعیت را از دو سوی متفاوت شکافته‌اند... آنچه یکی با یک کلمه قبض کرده، دیگری شاید با یک سکوت حمل کرده است.

چه بسیار اوقات که ما خیال می‌کنیم زبان‌ها بر سرِ معنا رقابت می‌کنند، حال آن‌که در حقیقت بر سرِ شیوه‌های متفاوتِ پنهان‌کردن و آشکارکردنِ هستی از هم جدا می‌شوند. یک زبان ممکن است چیزی را با صراحت بر زبان بیاورد که در زبانِ دیگر فقط در آهنگِ جمله، در انتخابِ ضمیر، در جایگاهِ فعل، یا حتی در اجتناب از گفتن حاضر باشد. از این‌جاست که سکوتِ میانِ زبان‌ها فقط میانِ واژه‌ها قرار ندارد؛ گاه میانِ نحوهاست، میانِ ریتم‌ها، میانِ عادت‌ های تنفسیِ جمله. مترجم، اگر فقط واژگان را جابه‌جا کند، از اصلِ ماجرا غافل مانده است. زیرا زبان با واژه‌ها سخن نمی‌گوید، با نسبتِ میانِ واژه‌ها سخن می‌گوید؛ با فشردگی و کش‌ امدنش، با آن مکثِ کوتاه پیش از اسم، با آن شتابِ ناگهانیِ فعل، با آن حاشیه‌ نامرئی که دورِ هر کلمه کشیده شده و تعیین می‌کند این کلمه تا کجا می‌تواند پیش برود و از کجا باید باز ایستد. ترجمه‌ حقیقی (اگر چنین چیزی اصلا وجود داشته باشد) باید نه فقط گفته، بلکه قید و بندِ گفتن را نیز حمل کند؛ نه فقط آتش، بلکه خاکستری را که نشان می‌دهد این آتش از چه چیزی برخاسته است...

با این همه، هیچ مترجمی نمی‌تواند همه‌چیز را نجات دهد. در هر ترجمه، چیزی می‌افتد، چیزی میگریزد... نه، باید دقیق‌تر گفت، چیزی عمداً بر زمین گذاشته می‌شود، زیرا حملِ همه‌چیز ممکن نیست... اما آنچه بر زمین می‌ماند، زباله نیست؛ بقایای مقدسِ شکلی از زیستن است... هر زبان پیرامونِ واژه‌ هایش آئینی پنهان دارد... حتی عادی‌ترین کلمات نیز در عمقِ خود به نسلی از دهان‌ ها، به سال‌هایی از تکرار، به تحقیر ها و پیروزی‌ ها، به نانِ روزانه و دعاهای شبانه متصل‌اند... کلمه را نمی‌توان از این مناسک تهی کرد و انتظار داشت که همان بماند. از همین رو مترجم، اگر شریف باشد، نه قاچاقچیِ معنا، بلکه سوگوارِ دقیقِ آن چیزی است که نمی‌تواند حمل کند. او باید بداند کجا نجات میدهد و کجا فقط یادبود می‌سازد. برخی ترجمه‌ ها، اگر درست فهمیده شوند، نه جایگزینِ متنِ نخستین، بلکه آرامگاه‌های باشکوهِ بخشی از آن‌اند، بناهایی که در آن‌ها غیاب، چنان سنجیده چیده شده که خود به نوعی حضور بدل می‌شود.

در این میان، شگفت‌آورترین چیز آن است که همین نقص، همین ناممکنیِ وفاداریِ کامل، خود شرطِ حیاتِ دوباره‌ متن می‌شود. اگر ترجمه می‌توانست کاملاً همان باشد، دیگر ضرورتی برای وجودِ آن نبود. ترجمه از آن رو به دنیا می‌آید که اصل، کافی نیست؛ نه کافی برای خود، بلکه کافی برای آینده‌ خود نیست. متن، در زبانِ خویش، به تمامی گفته نشده، حتی اگر کامل‌ ترین صورتِ ممکنِ خود را یافته باشد. در هر متنِ بزرگ، خواه‌ ناخواه، تمنایی برای گذشتن از حدودِ زبانِ خود نهفته است؛ تمنایی نه به معنای خیانت به خاستگاه، بلکه به معنای آن‌ که حقیقت نمی‌خواهد در یک شکل صلب زبانی منجمد بماند. از این زاویه، ترجمه نه خادمِ متن، که ادامه‌ متافیزیکیِ آن است. متن می‌خواهد دوباره متولد شود، اما هر تولد با پارگی همراه است. نوزاد، ادامه‌ مادر است و در عین حال جداییِ برگشت‌ناپذیر از او. ترجمه نیز چنین است، امتدادِ متن از راهِ گسست...

آن کلمه‌ بی‌معادل، آن جزیره‌ یگانه در اقیانوسِ یک زبان، در این‌جا به آموزگارِ بزرگی بدل می‌شود. فرض کن واژه‌ای در زبانی وجود دارد که در آن، محبت و اندوه و شرم و وظیفه، به نحوی ناگسستنی در هم تنیده‌اند؛ حالتی که در آن آدمی از شدتِ نزدیکی، عقب می‌نشیند و از فرطِ تعهد، دچار لرزش می‌شود. در زبانِ دیگر، شاید هر یک از این اجزا را بتوان جداگانه نامید، اما خودِ آن بافتِ واحد غایب باشد. آیا این فقط یک مشکلِ واژه‌نامه‌ای است؟ نه... این غیاب می‌گوید در آن زبانِ دوم، روانِ جمعی به شیوه‌ای دیگر تجربه شده، پیوند ها به ترتیبی دیگر فهمیده شده، اخلاق از مجرایی دیگر در جان رسوخ کرده است. واژه‌ بی‌ معادل، گواهی است بر این‌که جهان واحد نیست، حتی وقتی همه درباره‌ یک چیز سخن می‌گویند. هر زبان، از رهگذرِ واژه‌های یگانه اش، به ما یادآوری می‌کند که واقعیت، همچون یک تندیسِ یکپارچه، پیشاپیش در برابرِ بشر نایستاده بود؛ این ما بودیم که با زبان‌ها، از سنگِ سکوت، صورت‌های متفاوتِ جهان را تراشیدیم...

اما سکوتِ میانِ زبان‌ها، از جنسِ همان سکوتِ پیشازبانی نیست که گویی همه‌چیز را در مهی نخستین پنهان می‌کند. این سکوتِ دوم، سکوتی است پس از سخن، سکوتی که از برخوردِ سخن‌ها به وجود می‌آید؛ مانند جرقه‌ای که نه از تاریکی، بلکه از تماسِ دو فلز برمی‌خیزد. وقتی واژه‌ ای ترجمه نمی‌شود، یا بد ترجمه می‌شود، یا ناچار در حاشیه توضیح می‌طلبد، این سکوت ناگهان قابلِ شنیدن می‌شود و شاید حقیقتِ زبان نه در خودِ کلمات، بلکه در همین لحظه‌های بحران آشکار شود؛ لحظه‌ هایی که در آن‌ها زبان از خود می‌پرسد حد من کجاست؟ آن‌ گاه درمی‌یابیم که هر زبان بر لبه‌ چیزی ایستاده که نمی‌تواند تماماً تصرفش کند.

زبان، مالکِ معنا نیست؛ مهمانِ پرمدعای آن است...

ترجمه، این ادعا را فرو می‌ریزد. مترجم کسی است که بارها و بارها نشان می‌دهد هیچ خانه‌ای به تمامی بسته نیست و هیچ خانه‌ای نیز نمی‌تواند تمامِ آسمان را در خود جا دهد...

در این‌جا باید به خطای دیگری هم اشاره کرد، این‌که گمان کنیم سکوتِ میانِ زبان‌ها ناحیه‌ای تهی است که باید به هر قیمت پُر شود... برخی سکوت‌ها برای آن‌اند که نگاه داشته شوند. مترجمی که می‌خواهد همه‌چیز را توضیح دهد، گاه بیش از آن‌که متن را نجات دهد، آن را از رازِ ضروری‌اش محروم می‌کند. هر متنِ عمیق، بخشی از نیروی خود را از آنچه نمی‌گوید می‌گیرد. در زبانِ مبدأ، این ناگفته‌ها اغلب به شکلی طبیعی عمل می‌کنند؛ خواننده‌ بومی آن‌ها را با پوستِ تاریخیِ خود حس می‌کند، بی‌آن‌که لازم باشد نامی بر آن‌ها بنهد. اما در زبانِ مقصد، خطر این است که مترجم از سرِ اضطراب، جای این خلأها را با شرح و بسط پُر کند و به این ترتیب، چیزی را که باید همچون فاصله‌ای زنده باقی بماند، به اطلاعاتی مرده تبدیل کند. بعضی چیزها را باید ترجمه کرد؛ بعضی چیزها را باید فقط تا آستانه برد و همان‌جا رها کرد تا خواننده حضورِ یک غیاب را حس کند. این رهاکردن، ضعف نیست؛ شکلی از امانت است...

زیرا غیاب نیز می‌تواند حاملِ معنا باشد و چه‌بسا اصیل‌تر از حضورِ مصنوعی. ما معمولاً از ترجمه انتظار داریم پلی بسازد، اما شاید ترجمه‌ بزرگ، علاوه بر پل، پرتگاه را نیز حفظ کند. فهمِ واقعی فقط در عبور نیست؛ در دیدنِ آن چیزی هم هست که به تمامی عبورناپذیر مانده است. هر فرهنگ اگر قرار بود کاملاً به فرهنگِ دیگر ترجمه شود، دیگر فرهنگ نبود، تنها نسخه‌ای بدل از یک کلیتِ همگن بود. انسان اما در همگنی رشد نمی‌کند؛ او به اصطکاک نیاز دارد، به فاصله، به آن رنجِ خفیفی که از برخورد با امرِ به درون دعوت نشده حاصل می‌شود. واژه‌ ترجمه‌ناپذیر، هدیه‌ی همین نامأنوسی است. او جلوی ما می‌ایستد و اجازه نمی‌دهد جهان را بی‌هزینه به مصرف برسانیم. ما را وادار می‌کند مکث کنیم، فروتنی بیاموزیم و بپذیریم که فهم، نه تصاحب، بلکه هم‌نشینیِ محتاطانه با چیزی است که همیشه بخشی از خود را پس می‌کشد...

در نهایت، شاید لازم باشد ترجمه را نه مسئله ای مربوط به زبان‌ها، بلکه تجربه‌ای درباره‌ی خودِ وجود بدانیم. مگر نه این‌که ما نیز هر بار که از رنجی به آگاهی، از شوری به اندیشه، از تنهایی به سخن، از خاطره به روایت می‌رسیم، دست به نوعی ترجمه می‌زنیم؟ مگر نه این‌که در همه‌ی این ترجمه‌ها، چیزی از دست می‌رود و چیزی دیگر به دست می‌آید؟ هیچ کس خودِ خالصِ خویش را به زبان نمی‌آورد؛ آنچه گفته می‌شود، همواره صورتی دیگر از آن چیزی است که در تاریکیِ پیشین می‌زیست. پس ترجمه، صرفاً سرنوشتِ متن‌ها نیست؛ سرنوشتِ هر ظهوری است. بودن، از همان آغاز، با تبدیل گره خورده است. هر پدیدارشدنی، خیانتِ کوچکی به نهانیِ پیشین است و در عین حال تنها راهِ نجاتِ آن از محوشدن. از این رو، مرگِ کوچکِ ترجمه شاید نامِ دیگرِ قانونِ عامِ حیات باشد که می‌گوید هیچ چیز بی‌دگرگونی ادامه نمی‌یابد و هیچ دگرگونی‌ای بدون سوگواری کامل نمی‌شود...

پس اگر در میانِ دو زبان، سکوتی هست، باید آن را نه شرمگاهِ شکست، بلکه محرابِ دگرگونی دانست. آنجا جایی است که واژه، از یگانگیِ نخستینِ خود دست می‌شوید تا امکانِ حیاتی دیگر را بیازماید. آنجا جایی است که ما درمی‌یابیم معنای حقیقی، شیئی ثابت نیست که بتوان آن را از جعبه‌ای به جعبه‌ای دیگر منتقل کرد؛ معنا کیفیتی از نسبت است، نوری است که با تغییرِ شیشه، رنگ عوض می‌کند و در عین حال از نور بودن باز نمی‌ایستد و آن واژه‌هایی که هرگز تمام و کمال عبور نمی‌کنند، شریف‌ترین شاهدانِ این حقیقت‌اند. آن‌ها می‌آموزانند که زبان، زندانِ جهان نیست، اما کلیدِ نهاییِ آن هم نیست. زبان، میدانِ کشاکشِ ظهور و غیاب است؛ جایی که هستی، خود را، هم می‌بخشد و هم پس می‌گیرد... ترجمه در این میدان، نه پیروزیِ کامل است و نه شکستِ کامل، بلکه آیینی است که در آن مرگ و تولد، با چنان دقتی در هم می‌آمیزند که دیگر نمی‌توان گفت کدام‌یک آغاز است و کدام‌یک پایان و شاید درست از همین روست که هر ترجمه‌ی راستین، اگر خوب به آن گوش دهیم، در اعماقِ خود دو صدا دارد...

صدای واژه‌ای که در حالِ خاموش‌شدن است و صدای همان واژه که برای نخستین بار، در دهانی دیگر، نفس می‌کشد...

زبانترجمهفلسفهامکان
۳
۰
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید