
دوستداشتن از طرفی نوعی گشودگی نسبت به دیگری است و از طرف دیگر نوعی انکشاف نسبت به خود. ما گمان میکنیم وقتی کسی را دوست میداریم، فقط او برایمان آشکار میشود؛ حال آنکه همزمان بخشی از ناشناختهی خود نیز به سطح میآید. بعضی آدمها در ما اتاقهایی را روشن میکنند که سالها خاموش بودهاند. نه به این دلیل که چیزی جادویی با خود آوردهاند، بلکه چون نسبتِ نیروهای ما را تغییر میدهند. ناگهان میبینیم صبری در ما متولد شده که سابق بر این نمیشناختیم؛ یا برعکس، نوعی هراسِ کهنه از زیرِ لایههای نظمِ روزمره بالا آمده است. انگار دوستداشتن همواره آزمونِ ظرفیت است ظرفیتِ رنج، ظرفیتِ شوق، ظرفیتِ صبر، ظرفیتِ بخشش، ظرفیتِ دقت و گاهی تلخترین حقیقت این است که ما کمتر از آنچه میپنداشتیم توانِ دوستداشتن داریم. اما گاهی نیز شگفتیِ بزرگ این است که انسان، در مجاورتِ یک حضورِ خاص، به وسعتی از جان میرسد که پیشتر حتی حدسش را هم نمیزد. عشق از این حیث، صرفاً رابطه با دیگری نیست؛ تجربهای است که در آن، خویشتن از حدِ عادتشدهی خودش بیرون رانده میشود...
دوستداشتن، اگر عظمت داشته باشد، همواره چیزی از خطر را با خود حمل میکند. نه خطر به معنای نمایشِ تراژیک یا خودویرانگری، بلکه خطر به معنای واقعیِ کلمه یعنی اینکه دیگر هیچ سپرِ کاملی در کار نیست. آنکه دوست میدارد، خود را از مصونیتِ سردِ بیتفاوتی محروم میکند. دیگر نمیتواند وانمود کند که بودن یا نبودنِ کسی برایش یکسان است. این محرومیت، در عینِ آسیبپذیر کردن، آدمی را از نوعی مرگِ تدریجی نیز نجات میدهد. بیتفاوتی شاید از بسیاری دردها جلوگیری کند، اما بهایش تقلیلِ جان است. دوستداشتن میگوید که آری، ممکن است رنج بیاید؛ اما آنچه در ازای این رنج به دست میآید، افزایشِ شدتِ زندگی است... انسانِ دوستدار، جهان را خطرناکتر اما زندهتر تجربه میکند. و شاید هیچ زندگیِ بزرگی بدونِ این شدت ممکن نیست...
از همین روست که عشق نسبتی عمیق با حقیقت دارد. نه حقیقت به معنای گزارشی خشک از واقعیت، بلکه حقیقت به معنای عریانشدنِ نسبتها. آدمی در دوستداشتن با این واقعیت روبهرو میشود که موجودی خودبسنده نیست. این کشف برای غرورهای کوچکِ ما خوشایند نیست. ما دوست داریم خود را مستقل، کامل، بینیاز از دیگری، فرمانروایِ احساسهای خویش تصور کنیم. اما دوستداشتن نشان میدهد که بودنِ ما از آغاز هم در شبکهای از نسبتها تنیده بوده است. هیچکس بهتنهایی تمام نمیشود. این به معنای نفیِ فردیت نیست؛ برعکس، فردیت فقط در نسبتِ زنده با غیر است که عمق پیدا میکند. انسانِ منزوی شاید به ظاهر دستنخورده بماند، اما دستنخوردهبودن همیشه فضیلت نیست؛ گاهی فقط نشانهی آن است که زندگی نتوانسته بر او اثری جدی بگذارد. دوستداشتن، اثرپذیرفتنی باشکوه از وجودِ دیگری است...
و با این همه، اگر عشق فقط شیفتگی میبود، اگر فقط شوری آغازین بود، چیزی بیش از آتشی زودگذر نمیبود. آنچه به دوستداشتن وزن میدهد، استمرارِ توجه است. نه تداومِ هیجان، بلکه تداومِ التفات. اینکه دیگری را پس از فرونشستنِ شکوهِ ابتدایی نیز ببینی؛ در روزهای معمولی، در خستگی، در تکرار، در پریشانی، در بینوریِ بعضی عصرها، در فروبستگیِ کلام، در فاصلههای ناگزیر. دوستداشتن آنجا خود را ثابت میکند که از استثنا به عادت سقوط نکند، بلکه در دلِ عادت، بارِ استثنا را حفظ کند. چه بسیار پیوندها که تنها تا وقتی تاب میآورند که دیگری صحنهای باشکوه برای خیالِ ما فراهم میکند. اما دوستداشتنِ بالغ میتواند از تماشاخانه بیرون بیاید و در اتاقِ روزمره هم باقی بماند. آنکه واقعاً دوست میدارد، در امرِ معمولی نیز نشانهای از یگانگی مییابد. او از تکرار و نه ملال، که لایههای عمیقتری از حضور بیرون میکشد...
ما معمولاً برای دوستداشتن ویژگیهایی قائل میشویم اعتماد، صداقت، ظاهر، فهم، جذابیت، همخویی. و بیگمان اینها بیاهمیت نیستند. اما شاید ماجرا در ژرفا از این قرار نباشد که نخست این ویژگیها را چون مبانیِ عینیِ عشق کشف میکنیم و سپس نتیجه میگیریم که باید دوست بداریم. گاهی، و شاید اغلب، این خودِ دوستداشتن است که بر بعضی ویژگیها نور میاندازد و آنها را از وضعیتِ معمولیشان بیرون میکشد. کسی را دوست میداریم و آنگاه صداقتِ او دیگر فقط یک خصلتِ اخلاقی نیست، بلکه طرزِ خاصِ حضورش در جهان میشود؛ ظاهرش دیگر صرفاً ترکیبِ خطوط نیست، بلکه نحوهای از آشکارشدنِ یکتایی است؛ حتی سکوتش نیز واجدِ معنا میشود. پس ویژگیها حذف نمیشوند، بلکه جایگاهشان عوض میشود، آنها نه علتهای سردِ عشق، بلکه صورتهای مرئیِ نوریاند که عشق بر وجودِ دیگری میتاباند. این همان قرارِ نهانی است که اغلب از چشمِ تحلیلهای عجول پنهان میماند.
اما اگر بخواهم از خودِ دوستداشتن جمعبندی کنم، میگویم که دوستداشتن یعنی پذیرفتنِ اینکه در جهان، موجوداتی هستند که فقط هستند و موجوداتی هم هستند که با بودنِ خود، شیوهی بودنِ ما را تغییر میدهند. محبوب از دستهی دوم است. او فقط یک فردِ دیگر در کنارِ ما نیست؛ یک نیروی تأویلگر است. با او زمان معناهای دیگری پیدا میکند، حافظه گزینشِ دیگری مییابد، زبان از نو وزندار میشود و حتی اشیای خاموش نیز در میدانِ مغناطیسیِ حضورش تغییرِ جهت میدهند. دوستداشتن یعنی اینکه جهان دیگر صرفاً مجموعهای از امورِ واقع نباشد، بلکه به شبکهای از نشانهها بدل شود؛ نشانههایی که بعضیشان مستقیم به دیگری بازمیگردند و بعضیشان فقط از راهِ او قابلِ خواندن میشوند. در این معنا، عشق نه یک احساسِ خصوصی، بلکه نوعی هرمنوتیکِ زنده است. روشی برای خواندنِ هستی از خلالِ یک حضورِ یگانه...
و شاید در نهایت، این همان چیزی است که دوستداشتن را از همهی اشکالِ مصرفِ عاطفی جدا میکند. مصرف میخواهد تجربه را تمام کند، عشق میخواهد در آن ساکن شود. مصرف بهدنبالِ شدتِ زودگذر است، عشق بهدنبالِ معنای ماندگار. مصرف از دیگری لذت میگیرد، عشق در دیگری حقیقتی را میشناسد که قابلِ تقلیل به لذت نیست. از همین رو، دوستداشتن در ژرفترین لایهاش نوعی مسئولیت است؛ نه مسئولیتِ حقوقی یا اجتماعی، بلکه مسئولیت در برابرِ ظهورِ معنا. وقتی کسی را دوست میداری، گویی متعهد میشوی که یکتاییِ او را فراموش نکنی، حتی وقتی جهان با بیرحمیِ سازوکارهایش مدام میکوشد همهچیز را همسطح، قابلتعویض و بیچهره کند. دوستداشتن مقاومت در برابرِ این همسطحسازی است.
پس دوستداشتن را نه با شورِ بیفکر باید یکی گرفت، نه با قراردادِ اخلاقی، نه با سازگاریِ ساده، نه با فهرستکردنِ صفات. دوستداشتن حادثهای است که در آن، انسان برای لحظهای از سطحِ مصرفیِ زندگی بالاتر میرود و با حقیقتِ یکتایی روبهرو میشود. در این حادثه، دیگری برای ما فقط مطلوب نیست، بلکه معنیدار میشود؛ و ما نیز در نسبت با او از حالتِ پخش و پراکندهی خود جمع میشویم. دوستداشتن یعنی اینکه کسی در جهان پیدا شود و ناگهان از درونِ حضورش، چیزهایی در ما بیدار شوند که بدونِ او یا هرگز بیدار نمیشدند یا به این شکل بیدار نمیشدند. دوستداشتن آن لحظه است که وجودِ دیگری دیگر صرفاً واقعیت نیست، بلکه برای جانِ ما صورتِ خاصی از حقیقت میشود.
امیدوارم دوست داشتن را روزی نه تنها در محبوب که در تک به تک اجزای جهان تجربه کنیم.