ویرگول
ورودثبت نام
گنجشک
گنجشکبازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
گنجشک
گنجشک
خواندن ۹ دقیقه·۱۸ روز پیش

دفترچه خاطرات: غسالخانه

کمتر جایی به اندازۀ غسالخانه انسان را از دروغ‌های نرم و روزمره ادراک جدا می‌کند. بسیاری از مکان‌ها هنوز به ما فرصتِ تفسیر می‌دهند؛ می‌توان در آن‌ها با استعاره پناه گرفت، با روانشناسی(میل شناسی) خود را مشغول کرد، یا با اخلاق، فاصله امنی میان خود و امرِ هولناک ساخت. اما غسالخانه یا حتی حاشیۀ نزدیکِ آن، جایی است که زبان زودتر از همیشه فرسوده می‌شود. نه به این دلیل که آن‌جا هیچ چیز برای گفتن نیست، بلکه دقیقاً چون آن‌چه آن‌جا حاضر است، بیش از حد به بنیان‌های خامِ بودن نزدیک است. در آن فضا، انسان نه با مرگ به‌مثابۀ مفهومی والا، نه با غیابِ شاعرانه، و نه با اندوهِ صرف، بلکه با چیزی به‌مراتب دشوارتر روبه‌رو می‌شود با بدن، وقتی دیگر حاملِ پاسخ نیست.

بدنِ مرده، در نخستین مواجهه، نه رازآلود است و نه باشکوه؛ بیشتر سرد و ساکت است و این خاموشی از هر فریادی سنگین‌تر. ما تا وقتی زنده‌ایم، حتی در سکونِ کامل نیز از طریقِ بدنمان به جهان پاسخ می‌دهیم، گرمای پوست، تنشِ عضله، لرزشِ پلک، تغییرِ تنفس، واکنشِ نامحسوس به صدا یا لمس. اما در آن‌جا، این شبکه پاسخ‌دهی یک‌باره بریده شده است. آن‌چه باقی مانده، صورتی است که دیگر کسی از درونِ آن نگاه نمی‌کند. همین، شاید نخستین ضربه باشد، این‌که شباهت هنوز هست، اما نسبت از میان رفته است. چهره هنوز چهره است، دست هنوز دست است، موها، ناخن‌ها، خطوطِ پیشانی، همۀ این‌ها سر جای خود مانده‌اند، اما آن مرکزِ نادیدنی که این اجزا را به کسی بدل می‌کرد، عقب نشسته است. و انسان، اگر بخواهد صادقانه نگاه کند، در برابرِ این عقب‌نشینیِ بی‌توضیح، احساسِ ناتوانی می‌کند.

در چنین مکانی، بدن به چیزی بدل می‌شود که باید با آن کار کرد. این تعبیر، هرچند خشن است، اما دقیق است. شستن، جابه‌جا کردن، پوشاندن، بستن، خشک کردن، مرتب کردن، آماده کردن همۀ این افعال نشان می‌دهند که پس از پایانِ حیات، نوعی رابطۀ کاری با بدن آغاز می‌شود و این رابطۀ کاری، به‌خودیِ خود، نه بی‌حرمتی است و نه قساوت؛ بلکه بخشی از حقیقتِ هولناکِ مرگ است. مرگ فقط فقدانِ عزیز نیست، فقط اندوهِ بازماندگان نیست، فقط انفجارِ عاطفیِ فراق نیست؛ مرگ همچنین مسئلۀ ماده است. مسئلۀ سنگینی، دما، جابه‌جایی، رطوبت، سفتی یا نرمی و در نهایت، مسئلۀ شکل. تمدن‌ها برای آن‌که بتوانند این حقیقت را تحمل کنند، بر گردِ آن آیین ساخته‌اند. آیین، پیش از آن‌که صرفاً معنایی دینی یا فرهنگی داشته باشد، تکنیکی است برای رام‌کردنِ وحشت...

انسان نمی‌تواند به‌سادگی بپذیرد که آن‌چه دیروز نام داشت، صدا داشت، عادت داشت، خشم داشت، میل داشت، اکنون به چیزی بدل شده که باید با دست، پارچه، آب و مناسک، مدیریت شود. پس آیین وارد می‌شود تا این گذار را قابل‌تحمل‌تر کند، نه با حذفِ واقعیت، بلکه با قالب‌دادن به آن.

شاید یکی از تکان‌دهنده‌ترین جنبه‌های این موقعیت، دگرگونیِ زبان باشد. در نزدیکیِ بدنِ مرده، واژه‌ها محتاط می‌شوند. کسی کمتر از او به همان شیوه سابق حرف می‌زند. به‌جای نام، گاه از اصطلاحاتِ میانی استفاده می‌شود؛ به‌جای روایت، از دستور؛ به‌جای احساس، از وظیفه. این عقب‌نشینیِ زبان، خود نشانه‌ای است از بحرانی که رخ داده. زبانِ روزمره برای جهانی ساخته شده که در آن فاعل‌ها هنوز پاسخ می‌دهند، هنوز در شبکه‌ای از کنش و واکنش حضور دارند. اما این‌جا، با موجودی طرفیم که دیگر پاسخ نمی‌دهد و با این حال، نمی‌توان او را صرفاً چیز نامید. همین تعلیق، زبان را به زحمت می‌اندازد. واژه‌هایی مانند آماده‌سازی، تحویل، ترتیب، رسیدگی در ظاهر واژه‌هایی اداری‌اند، اما در چنین بستری، بارِ عجیبی پیدا می‌کنند. آن‌ها هم‌زمان می‌پوشانند و آشکار می‌کنند. از یک سو، هراس را در قالبِ کارِ قابل‌انجام مهار می‌کنند؛ از سوی دیگر، نشان می‌دهند که انسان تا چه حد برای تحملِ نهایی‌ترین واقعیتِ زیستیِ خود، به واژگانِ فنی پناه می‌برد.

اشیا در این‌جا حضوری بی‌رحم دارند. پارچۀ سفید، دستکش، سطل، شیرِ آب، سطحِ فلزی، حوله، صابون، بند، برانکارد، کاشی، کفشِ خیس‌شده و گاه گوشه‌ای از لباس‌هایی که دیگر پوشیدنی نخواهند بود. هیچ‌یک از این‌ها در خود شاعرانه نیستند؛ اما درست به همین دلیل، حقیقت را شدیدتر حمل می‌کنند. مرگ اغلب در تخیلِ ما با نمادهای بزرگ همراه است، تاریکی، سکوت، افق، شب، ستاره، نیستی. اما در غسالخانه، مرگ در نسبت با اشیای بسیار معمولی آشکار می‌شود. چیزی از هیبتِ انتزاعیِ خود را از دست می‌دهد و در عوض، وزنی مادی پیدا می‌کند. این‌جاست که آدمی می‌فهمد پایانِ ما، هرقدر هم در اندیشه به مفهومی متعالی بدل شده باشد، در جهانِ واقعی ناگزیر از عبور از میانِ چیزهای ساده و کارهای تکراری است. مرگ نیز، همچون زندگی، از خلالِ اشیا و اعمالِ روزمره عبور می‌کند.

اما هولناک‌تر از اشیا، شاید شکلِ خاصی از نظم باشد که بر این فضا حاکم است. بسیاری گمان می‌کنند دهشت در آشوب است؛ حال آن‌که در چنین مکان‌هایی، دهشت اغلب در نظمِ آرام و حرفه‌ای رخ می‌نماید. کسی می‌داند چه باید بکند. حرکات حساب‌شده‌اند. وسایل جای خود را دارند. زمان‌بندی وجود دارد. درست همین انتظام است که ضربه را شدیدتر می‌کند. زیرا نشان می‌دهد که مرگ، هرقدر برای فرد، یگانه و ویرانگر باشد، برای جهان رویدادی است که از پیش، برایش روشِ کار وجود دارد. این نه بی‌رحمیِ اشخاص، بلکه بی‌طرفیِ ساختار است. جهان برای توقفِ یک تن، از کار نمی‌افتد. برای هر فقدان، شکلی از تداومِ اداری، آیینی، مادی، و اجتماعی حاضر است. انسان، وقتی از زاویۀ بازمانده یا شاهد به این نظم نگاه می‌کند، ناگهان با حقیقتی مواجه می‌شود که تحملش دشوار است این‌که استثنایی‌ترین اندوه‌های ما نیز در دستگاهِ جهان، جایگاهی رویه‌ای پیدا می‌کنند.

با این‌همه، اگر کسی بخواهد فقط بر این بُعدِ سردِ ماجرا تأکید کند، باز هم بخشی از حقیقت را ندیده است. زیرا در دلِ همین اعمالِ به‌ظاهر فنی، اغلب شکلی از احترامِ خاموش نیز حضور دارد؛ احترامی که نه از احساساتِ بلند، بلکه از دقت برمی‌خیزد. طرزِ تا کردنِ پارچه، مکثی کوتاه پیش از جابه‌جاکردنِ بدن، پوشاندنِ بخشی که ضرورتی به آشکار بودنش نیست، مرتب‌کردنِ موها، بوسیدن پوست سرد... این‌ها کارهای کوچکی‌اند، اما شاید آخرین صورت‌های اخلاق باشند در برابرِ کسی که دیگر نمی‌تواند از خود دفاع کند. کرامت، در این‌جا، دیگر به آگاهی یا اراده متکی نیست؛ به رفتارِ دیگران متکی است. مرده دیگر چیزی مطالبه نمی‌کند، اما همین بی‌مطالبه‌بودن است که مسئولیتِ زندگان را سنگین‌تر می‌کند. شاید یکی از آخرین آزمون‌های یک جامعه این باشد که با بدنِ بی‌دفاعِ مردگانش چه می‌کند، آیا آن را صرفاً مسئله‌ای برای حل می‌بیند، یا چیزی که در خاموشی‌اش هم هنوز سزاوارِ حدی از شکل، حجاب، ترتیب و توجه است؟

در چنین فضایی، انسان خواه‌ یا ناخواه به نسبتِ خود با بدنِ خویش هم بازمی‌گردد. نه به شیوۀ خودیارانه و آرامش‌بخش، بلکه به شکلی سخت و کاهنده. بسیاری از خیال‌هایی که ما با آن‌ها زندگی می‌کنیم از خیالِ تداوم، مالکیت بر خود، مرکزیتِ خواست تا حتی یگانگیِ شخصیت، در مواجهه با بدنِ مرده ترک برمی‌دارند. آن‌چه این‌جا آزاردهنده است، فقط یادآوریِ مرگِ آینده نیست؛ بلکه دیدنِ این است که بدن، که سال‌ها آن را با ضمیرِ من آمیخته‌ایم، سرانجام تا چه اندازه می‌تواند از این من جدا شود. ما معمولاً تن را نه‌فقط ابزار، بلکه عینِ خود می‌پنداریم. اما در غسالخانه، تن در سکوتِ خود نشان می‌دهد که این همانی، مطلق نبوده است. گویی من مدتی در این ماده زنده اقامت داشته، آن را به کار گرفته، از خلالِ آن رنج برده و لذت چشیده و سپس بی‌آن‌که توضیحی باقی بگذارد، رهایش کرده است. این تجربه، اگر کسی بخواهد تا انتها آن را بفهمد، نه تسلی‌بخش است و نه لزوماً معنابخش؛ بلکه مرزهای توهمِ ما را فرومی‌ریزد...

بازماندگان در حاشیۀ چنین مناسکی، خود جهانی جداگانه می‌سازند. یکی بیش از حد حرف می‌زند، چون سکوت را تاب نمی‌آورد. دیگری به جزئیاتِ اداری می‌چسبد، چون اگر از فرم‌ها و ساعت‌ها و امضاها جدا شود، فروخواهد ریخت. سومی ناگهان به چیزی کاملاً جزئی حساس می‌شود دکمۀ پیراهن، حلقه‌ای که نباید گم شود، روسری‌ای که باید همان باشد یا این‌که کفش‌ها کجا گذاشته شده‌اند. این پناه‌بردن به جزئیات، در ظاهر ممکن است بی‌اهمیت به نظر برسد، اما دقیقاً در همین‌جا حقیقتی عمیق تر پنهان است. وقتی کلیتِ معنا زخمی می‌شود، ذهن برای نجاتِ خود باز به جز می‌چسبد. دکمه پیراهن، در آن لحظه، فقط دکمه نیست؛ آخرین گرهِ اتصالِ امرِ بی‌صورت به نظمی انسانی است. آدمی نمی‌تواند مرگ را مهار کند، اما شاید بتواند لبه‌ای از پارچه را صاف کند، چیزی را سرِ جای خود بگذارد، نامی را درست بنویسد. در لحظاتِ فروپاشی، همین اعمالِ کوچک‌اند که جای اندیشه‌های بزرگ را می‌گیرند.

نزدیکی به غسالخانه یا حضور در حاشیۀ چنین آیینی، حساسیتِ خاصی نسبت به مفهومِ شکل پدید می‌آورد. تمامِ تمدن، از جهتی، تلاشی است برای شکل‌دادن به امرِ بی‌قرار، به بدن، به میل، به خشونت، به زوال، به فقدان. آماده‌سازیِ مرده برای دفن یکی از آخرین و عریان‌ترین نمونه‌های این تلاش است. شکل‌دادن، در این‌جا، دیگر برای زیبایی یا حتی نظمِ اجتماعیِ صرف نیست؛ برای آن است که انسان بتواند با چیزی مواجه شود که اگر بی‌واسطه رها شود، نگاه را می‌شکند. پارچه، آیین، دعا، ترتیب، همه این‌ها سدهایی‌اند ظریف در برابرِ هجومِ بی‌شکلِ فنا. اما همین سدها نیز شکننده‌اند. هرکس که آن‌جا مدتی بماند، درمی‌یابد که آیین، مرگ را حل نمی‌کند؛ فقط آن را در قالبی قرار می‌دهد که روان بتواند از کنارِ آن عبور کند بی‌آن‌که فوراً متلاشی شود.

شاید نهایی‌ترین اثرِ چنین تجربه‌ای، نه ترس باشد و نه حتی اندوه، بلکه نوعی فروتنیِ ادراکی باشد. آدمی پس از آن با قطعیتِ کمتری از خود، از دیگران، از طرح‌ها، از جاه‌طلبی‌ها و حتی از رنج‌های روزمره‌اش سخن می‌گوید. نه چون همۀ چیزها بی‌معنا شده‌اند، بلکه چون مقیاس‌ها جابه‌جا شده‌اند. بسیاری از هیاهوهایی که پیش‌تر مرکزِ جهان می‌نمودند، ناگهان سبک می‌شوند؛ و در عوض، چیزهای کوچک وزن می‌گیرند... گرمای دستِ زنده، نحوۀ صدازدنِ نامِ کسی، شکلِ نشستنِ آدمی کنارِ دیگری، احترامِ بی‌نمایش و مراقبتِ بی‌سروصدا. غسالخانه به انسان امید نمی‌دهد؛ دست‌کم نه به معنای آسانِ آن. اما شاید چیزی صادق‌تر از امید بدهد، نوعی بیداریِ سخت نسبت به مادی‌بودنِ سرنوشت و در کنارِ آن، درکی تازه از این‌که هر نرمی، هر توجه، و هر شکلی از مراقبت، درست چون بر لبۀ فنا ایستاده، تا این اندازه اهمیت دارد.

وقتی از آن‌جا بیرون می‌آیی، هوا همان هواست، خیابان همان خیابان و مردم همان کارهای معمولِ خود را می‌کنند. اما معمولی‌بودنِ جهان، پس از دیدنِ آن فضا، دیگر ساده نیست. انسان حس می‌کند که زیرِ همۀ رفت‌وآمدها، زیرِ همۀ گفتگوها، خریدها، خنده‌ها، برنامه‌ریزی‌ها، لایه‌ای خاموش و پیوسته حضور دارد که همۀ این‌ها بر روی آن بنا شده‌اند؛ لایه‌ای از آسیب‌پذیریِ محض، از مادۀ فانی، از امکانِ ناگهانیِ تبدیل‌شدنِ من به چیزی که دیگران باید برایش تصمیم بگیرند، حملش کنند، بشویند، بپوشانند و به خاک بسپارند. و اگر این آگاهی واقعاً در جان بنشیند، شاید زندگی را تیره‌تر نکند که هیچ، حتی دقیق‌تر کند. شاید آدمی را به سوی امرِ بزرگ نبرد، بلکه به سوی امرِ درست ببرد. به سوی این فهم که شأنِ زندگی نه در انکارِ پایان، بلکه در نحوۀ لمس‌کردنِ جهان، دیگران، و حتی بدنِ شکنندۀ خود، پیش از رسیدنِ آن پایان، آشکار می‌شود.

مرگ زندگیبدنمرگانسان
۴۴
۷
گنجشک
گنجشک
بازمانده‌ای حساس و بی‌قرارم که زیر آوارِ تاریخ و زخمِ حافظه، در پیِ نجاتِ معنا از دلِ ویرانی و ابتذالِ زمانه سرگردان مانده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید