در کارگاه، پرسش را معمولاً طوری میپرسند که انگار کسی از تو آدرسی دقیق میخواهد. در کارگاهی از من پرسیده شد: «فلسفۀ زندگی چیست؟» گویی زندگی خیابانیست که نام دارد، و من اگر آدم مرتبی باشم باید بتوانم پلاک و کوچهاش را بیدرنگ بگویم. آن روز هم سؤال، میان صدای کشیدهشدن صندلیها، بوی چای کمرنگِ مانده در لیوانهای کاغذی، خشخشِ کاغذها و نورِ بیحالِ مهتابیها در هوا رها شد. چند نفر فوراً خودکارهایشان را آماده کردند؛ انگار قرار بود جوابی داده شود که بتوان آن را زیر عنوانی نوشت، دورش خط کشید، و بعد با خود به خانه برد. من اما همیشه در برابر اینجور پرسشها نخست به اشیای اطراف نگاه میکنم، نه از سر طفرهرفتن، بلکه چون آدمها غالباً پاسخهایشان را پیش از آنکه بر زبان بیاورند، در نحوۀ نشستن، مکثکردن، و جابهجاکردنِ فنجانهایشان لو میدهند.
کارگاه، اگر کسی حوصله کند، خودش نوعی آزمایشگاهِ میل است. یکی آمده تا فرمولی پیدا کند که زندگیاش را سبکتر کند؛ یکی آمده تا واژهای برای رنجش بیابد؛ یکی فقط میخواهد مطمئن شود دیگران نیز به همان اندازه سردرگماند؛ و یکی هم در جستوجوی آن لحظه است که بتواند با صدایی آرام اما قاطع جملهای بگوید و حس کند بر آشوبِ درونش نامی نهاده است. اینجور جاها، فلسفۀ زندگی اغلب نه بهمنزلۀ مسئلهای برای اندیشیدن، بلکه بهصورت کالایی فشرده طلب میشود چیزی میانِ توصیه، شعار، و نوعی بیمه معنوی. اما زندگی، دستکم آنگونه که من در ایستگاهها، راهروها، قبرستانها، موزهها و خانههای دیگران دیدهام، هیچوقت به این پاکیزگی تن نمیدهد. زندگی بیشتر شبیه سطحِ میزیست که خط و لک دارد تا تختهای سفید برای نوشتنِ اصول...
وقتی نوبت به من رسید، چند لحظه چیزی نگفتم. سکوت نه از تردید، بلکه از بیاعتمادی بود؛ بیاعتمادی به خودِ صورتِ سؤال. فلسفۀ زندگی؛ این عبارت زیادی قائم، زیادی راستخط، و زیادی مطمئن است.
از طرف تراکتاتوس مدام در گوشم نجوا میکرد:
«بسیاری از مسائل عمیق و آنتولوژیک بشری با پاسخ دادن حل نخواهند شد، بلکه با درک عقلانی این که اساسا سوالاتی بی معنی هستند از شر صورت مسئله خلاص خواهیم شد»
و از طرف دیگر من به زندگی هرگز بهصورت چیزی نگاه نکردهام که بشود از بالا بر آن قاعدهای نازل کرد. بیشتر آن را همچون شبکهای از برخوردها، تأثرها، اجبارها، گشایشها، و تصادفهای کوچک شناختهام؛ چیزی که در آن، انسان کمتر فرمانرواست تا گیرندۀ نیروها.
از این رو، اگر فلسفهای هم بتوان برای زیستن یافت، برای من در داشتنِ پاسخ نیست، در نوعِ حاضر بودن است. من بهجای آنکه بگویم برای چه آمدهام، بیشتر کوشیدهام ببینم اکنون در چه چیزی گرفتار، در چه چیزی توانمند، و در برابرِ چه چیز کورم...
گفتم اگر اصرار دارید نامی روی آن بگذارم، فلسفۀ زندگیِ من شاید این باشد خود را در معرضِ یافتن نگه داشتن... نه یافتنِ هدفمند، نه شکارِ معنا، نه فتحِ حقیقتی که از پیش شکل گرفته است؛ بلکه پذیرفتنِ اینکه جهان از آنچه ما به دنبالش میرویم بزرگتر است، و اغلب چیزهای اساسی در لحظههایی رخ میدهند که برنامۀ روشنی برایشان نچیدهایم. این حرف را البته نباید با انفعال اشتباه گرفت. در معرضِ یافتن بودن، نوعی انضباط میخواهد، باید راه رفت، باید دید، باید جزئیات را جدی گرفت، باید گذاشت جهان روی تو اثر بگذارد، و در عین حال از هر اثری هم تسلیموار فرمان نبرد. چیزی از اسپینوزا در این نگاه هست، اینکه بفهمی هر روزنهای از فهم، درجۀ توانِ تو برای بودن را بیشتر یا کمتر میکند؛ و اینکه از زندگی نسخهای خواجه وار و بیخطر نخواهی، بلکه شدتش را طلب کنی، حتی وقتی زخم میزند، تاب بیاوری...
من هیچوقت به پاسخهای جامع اعتماد نداشتهام. آدمی که با اطمینان میگوید فلسفۀ زندگی من این است غالباً یا هنوز زیاد در معرضِ جهان قرار نگرفته، یا رنج و تصادف را از روایتِ خود حذف کرده است یا شیاد است. آنچه من شناختهام، بیشتر از جنسِ جملههای ناقص بوده است، فهمی که کنارِ پنجره مترو به سراغت میآید و پیش از ایستگاه بعدی عوض میشود؛ حسی که در خانۀ غریبهای، با دیدنِ فنجانی لبپریده، ناگهان از طبقۀ اجتماعی، تاریخِ خستگی یا اقتصادِ خاموشِ یک خانواده در ذهنت روشن میشود؛ یا دانشی که در قبرستان، نه از مرگ، بلکه از شدتِ زندگی به تو میرسد. فلسفۀ زندگی، اگر واقعاً چیزی باشد، باید بتواند این شکستگیها را تحمل کند؛ باید از جنسِ بافتن باشد، نه از جنسِ حکم صادر کردن...
در چهرۀ کسانی که نگاهم میکردند، میشد دو انتظار را از هم بازشناخت، بعضی هنوز منتظرِ جملهای کوتاه بودند، چیزی که بشود در دفتر نوشت و بعد در موقعیتهای دشوار به آن رجوع کرد؛ بعضی دیگر کمکم میفهمیدند که شاید پاسخ، درست در امتناع از تبدیلشدن به فرمول نهفته است. من ادامه دادم و گفتم زندگی برای من بیشتر مسئلۀ افزایش یا کاهشِ توان است تا مسئلۀ وفاداری به یک اصلِ مجرد. از خودم میپرسم چه چیز مرا گشودهتر، دقیقتر، شجاعتر، و کمتر دروغگو میکند؛ و چه چیز برعکس، مرا منقبض، کینهورز، تقلیدکار، یا خسته میسازد. بسیاری از آنچه عرف اخلاق مینامد، در عمل چیزی جز عادتِ ضعف نیست؛ و بسیاری از آنچه آزادی میخوانند، فقط نامِ زیباتریست برای سرگردانیِ بیدقت. من نه آن اولی را میخواهم نه این دومی را. میخواهم بتوانم بفهمم کجا قوّت میگیرم و کجا تحلیل میروم...
از این رو، اگر کسی از من بپرسد فلسفۀ زندگیات چیست، شاید دقیقتر این باشد که بپرسم، کدام زندگی؟ زندگی در راهروهای ادارات؟ در سفرهای بیهدف؟ در اتاقهای قرضی؟ در گفتوگوهای نیمهکاره؟ در صبحهای بیتابی یا در عصرهای ملال؟ هر موقعیت، نحوۀ خاصی از حقیقت را آشکار میکند. من از آن دسته آدمها نیستم که برای همۀ این صحنهها یک کلید واحد حمل کنند. بیشتر کوشیدهام گوش و چشمم را طوری تربیت کنم که هر جا رسیدم، ضرباهنگِ پنهانِ آنجا را بشنوم. شاید فلسفۀ زندگی من اصلاً فلسفه به معنای دستگاهی از اصول نباشد؛ بیشتر نوعی فنِ توجه باشد. اینکه بدانی کجا باید مکث کنی، کجا باید بگذری، کجا باید رنج را تحمل کنی، و کجا باید از چیزی که تو را کوچک میکند فاصله بگیری.
کارگاه در آن لحظه ساکت شده بود. حتی کسی که از اول مدام با گوشیاش ور میرفت، دست نگه داشته بود. سکوت، برای من همیشه لحظهای آموزنده است، چون نشان میدهد کلمات آیا توانستهاند ریتمِ پنهانِ جمع را برای لحظهای جابهجا کنند یا نه. بعد گفتم اگر قرار باشد همهچیز را در یک جمله فشرده کنم، میگویم فلسفۀ زندگیام این نیست که معنایی از پیش آماده برای جهان پیدا کنم؛ این است که چنان زندگی کنم که نسبت به آنچه جهان بیاجازه به من نشان میدهد، کور نشوم. این یعنی نه تسلیمِ محضِ تصادف بودن، نه زندانیِ هدفهای خشک شدن. یعنی ساختنِ نوعی آمادگیِ فعال؛ آمادگی برای دیدن، برای تأثر یافتن، برای بازاندیشی، و اگر لازم شد، برای عوض کردنِ خود.
بعد، مثل همیشه، احساس کردم این هم زیادی شبیه جمعبندی شده است و حقیقت از زیرِ آن بیرون میزند. پس اضافه کردم که من به هیچ فلسفۀ زندگیای که نتواند با یک میز خطافتاده، با یک یخچالِ پر از یادداشت، با بوی نمِ راهپله، با سکوتِ موزه، با ترکِ سنگِ قبر، یا با خستگیِ بدن در پایانِ روز کنار بیاید، اعتماد ندارم. اگر اندیشه نتواند در جزئیات اقامت کند، دیر یا زود به خطابه بدل میشود. من از خطابه میترسم، چون زندگی را هموار میکند. درحالیکه آنچه من دیدهام، همیشه ناهموار بوده است، پر از برآمدگی، وقفه، لک، زخم، و درخششهای کوتاه.
وقتی حرفم تمام شد، کسی پرسید: «یعنی هیچ اصل ثابتی نداری؟» پرسشِ خوبی بود، چون دقیقاً همانجاست که بیشتر سوءتفاهمها شروع میشود. گفتم شاید تنها اصلِ ثابت این باشد که نباید خود را زود خلاصه کرد. آدمی که زود خودش را تعریف میکند، راهِ دگرگونشدن را به روی خودش میبندد. من ترجیح میدهم بهجای آنکه تعریفی محکم از خودم حمل کنم، ظرفیتم را برای تأثیرپذیریِ دقیق و گزینشِ آگاهانه حفظ کنم. نه هر تأثیری را بپذیرم، نه از ترسِ دگرگونی در لاکِ اصول پناه بگیرم. به بیان دیگر، فلسفۀ زندگی من شاید این باشد تا جایی که میشود، چنان زیستن که جهان بتواند هنوز غافلگیرت کند، بیآنکه هر غافلگیری تو را از هم بپاشد.
بعد از آن، بحث به مسیرهای دیگری رفت. بعضیها شروع کردند از امید حرف زدن، بعضی از آرامش، بعضی از معنا. من دیگر چیزی نگفتم و به لکههای چای روی میز و فرورفتگیِ روکشِ صندلیها نگاه کردم. همیشه فکر کردهام پاسخِ واقعیِ هر کس به این پرسش، کمتر در جملهای که میگوید و بیشتر در نحوۀ جمعکردنِ وسایلش، در خداحافظیاش، در اینکه چطور از اتاق بیرون میرود، پنهان است. فلسفۀ زندگی، اگر حقیقتی داشته باشد، در زبان آغاز نمیشود؛ در سبکِ حضور آغاز میشود. و من، اگر بخواهم صادق باشم، هنوز بیش از آنکه صاحبِ یک فلسفه باشم، شاگردِ همین حضورم...