برای ورود به این متن، ناگزیر باید از ویرانه ای عبور کنم که پس از نیچه بر جای مانده است یعنی نیهیلیسم؛ ویرانه یقین ها و ویرانه خود آن افقی که انسان روزگاری در آن می توانست رنجش را به معنا و معنایش را به سرنوشت بدل کند... نیهیلیسم، آن گونه که اکنون در جان ما ته نشین شده، فقط فقر معنا نیست؛ نوعی فرسودگی در خود توان معنا سازی است، گویی جهان دیگر نه با ما سخن می گوید و نه حتی سکوتش را در اختیار تفسیر ما می گذارد... با این همه، در دل این خلا، هنوز چیزی در بدن باقی می ماند که به تمامی به انقیاد پوچی درنیامده است، رقص. نه به مثابه زینتِ حیات، نه تفریحی برای فراموشی، بلکه چونان شکل دیرپای مقاومتی که بدن، پیش از آن که زبان دستگاه خود را بر ما تحمیل کند، در حافظه تاریک خویش نگه داشته است...
بدن، از این حیث، فقط حامل زندگی نیست؛ بایگانی خاموش تاریخ است. آنچه ما بعدا در قالب واژه، مفهوم، روایت یا نظریه ادا می کنیم، پیشتر به صورتی خاموش در انقباض ها، مکث ها، لرزش ها و ضربآهنگ های تن ثبت شده است. رقص، در این معنا، تفسیر بدن از زخمی است که تاریخ بر آن نهاده؛ کوششی برای آن که انسان، حتی در عصر فروپاشی غایات، هنوز بتواند از خلال حرکت، نظمی موقت و شکننده برای بودن خود بیابد. شاید معنا، آن گونه که متافیزیک وعده می داد، دیگر دسترس پذیر نباشد؛ اما بدن، در لحظه رقص، دست کم نشان می دهد که هنوز تماما تسلیم نشده است...
رقص، پیش از آنکه هنری برای دیده شدن باشد، رویدادی است که در آن بدن برای نخستین بار به خودش خبر میدهد که هنوز به تمامی در تصرف عادت نیفتاده است...

ما اغلب گمان میکنیم که بدن را میشناسیم، فقط چون هر روز آن را با خود حمل میکنیم؛ اما آنچه با خود حمل میکنیم، در بیشتر اوقات نه بدن، بلکه طرح اداریِ بدن است، مجموعهای از حرکات بهینهشده، راهرفتنهایی تابع مقصد، دستهایی مطیعِ کار، چشمانی مأمورِ تشخیص و ستونی از استخوان و عصب که چنان در اقتصادِ ضرورت روزمره ادغام شده که دیگر حتی صدای مفاصل خود را هم نمیشنود. رقص، در این میان، نه تفریحِ بدن، بلکه شورشِ خاموشِ او علیه همین ادغام است. شورشی که فریاد نمیزند، بیانیه منتشر نمیکند و حتی از هیچ اصل موضوعهای آغاز نمیشود؛ بلکه تنها با یک انحرافِ کوچک آغاز میشود، جایی که پا دیگر فقط برای رسیدن فرود نمیآید، بلکه برای خودِ فرود آمدن، برای تجربهٔ وزن، برای شنیدنِ گفتوگوی بیکلام میان زمین و پاشنه، مکثی میکند. از همینجا است که جهانِ رقص، همچون شکافی در پیوستارِ بیوقفه سودمندی، دهان باز میکند...
در رقص، بدن از وسیله بودن فاصله میگیرد، اما به شیء زیباشناختی نیز تقلیل نمییابد. این نکته را باید با دقتی بیرحمانه نگه داشت، زیرا هر جا که رقص را صرفاً به نمایشِ مهارت یا آرایشِ فرم تقلیل دادهاند، در حقیقت بدن را از زندانِ کار به زندانِ تماشا منتقل کردهاند. بدنِ رقصان، اگر حقیقتی داشته باشد، در جایی میان این دو اسارت میدرخشد، نه ابزارِ صرف، نه تصویرِ صرف... او لحظهای است که ماده، خصلتِ خاموشِ خود را پس میزند و به نحوی از آگاهیِ بیواسطه نزدیک میشود؛ نه آگاهی به معنای مفهوم، بلکه آگاهی به معنای کشفِ نیرو. آنچه در رقص رخ میدهد، اندیشیدنِ عضلات نیست، بلکه برعکس، برملا شدنِ این حقیقت است که اندیشه، پیش از آنکه در زبان به نظم درآید، در توزیعِ کششها، در ریتمِ تنفس، در مخاطرهٔ تعادل، در بازیِ سقوط و بازیابی، سالها در بدن اقامت داشته است. بسیاری از افکارِ ما پسماندهٔ یک ژستاند، بسیاری از قضاوتهای ما تنها نامهای دیررسِ انقباضهایی هستند که قرنها در بدنِ نوع بشر رسوب کردهاند...
اگر کسی بخواهد رقص را فقط با واژگانِ زیبایی توصیف کند، در حقّ آن ستم کرده است. رقص، پیش از زیبایی، مسئلهٔ حقیقت است. اما حقیقتی که نه در گزاره، بلکه در شدت آشکار میشود. حقیقتِ رقص این نیست که چیزی را بازنمایی میکند؛ بلکه این است که چیزی را از حجابِ عادت بیرون میکشد. هنگامی که بدنی میچرخد، ما صرفاً دورانِ یک قامت را نمیبینیم؛ ما برای لحظهای با این واقعیت روبهرو میشویم که جهت، امری طبیعی و بدیهی نیست، بلکه قراردادی است که بدن هر روز برای زنده ماندن با جهان میبندد. رقص این قرارداد را معلق میکند. بالا و پایین، پس و پیش، مرکز و پیرامون، ثبات و تزلزل، همه اینها در رقص از حالتِ بداهت خارج میشوند و به پرسش بدل میگردند. به همین دلیل است که رقص، حتی در خاموشترین شکل خود، واجد نیرویی انتقادی است. او جهان را نقد نمیکند چون دربارهاش سخن میگوید، بلکه چون برای یک لحظه نشان میدهد که میتوان در آن به شکل دیگری ساکن شد...
بدنِ رقصان، تاریخ را نیز در خود حمل میکند، اما نه چون طوماری روشن و خوانا، بلکه چون لایههایی از حافظه که در مفاصل انبار شدهاند. هر شانهای که بالا میآید، تنها عضلهای را حرکت نمیدهد؛ هزاران میراثِ نامرئی را نیز به لرزه درمیآورد، ریتم های قبیلهای، انضباط های درباری، رژه های نظامی، کارِ تکراریِ کارگران، دعا های جمعی، جشن های باروری زمین و زنان، ماتم های آیینی، رقص های ممنوعه، رقص های اسارت، رقص های خفقان، رقص هایی که تنها در زیرزمینها و پستوها زنده ماندهاند، رقص هایی که توسط قدرت اهلی شدهاند و رقص هایی که از هر اهلیشدنی گریختهاند... هیچ بدنی معصوم و بی تاریخ نمیرقصد... هر بدن آرشیوی است که خودش از همهٔ اسنادش خبر ندارد. و شاید شگفتیِ رقص دقیقاً در همینجا باشد، اینکه آرشیو، به جای آنکه در سکونِ قفسهها نگهداری شود، ناگهان در لرزشِ مچ پا یا در تاخیرِ ظریفِ یک چرخش جان میگیرد. تاریخ، در رقص، از صورتِ روایت به صورتِ ریتم درمیآید...
اما ریتم چیست؟ اغلب آن را به خطا، تکرار میدانند؛ حال آنکه ریتم هرگز صرف تکرار نیست. تکرار اگر به تنهایی رها شود، به ماشین میانجامد؛ ریتم زمانی زاده میشود که تفاوت، خود را در دلِ تکرار پنهان کند و از همانجا به آن عمق بدهد. دو قدمِ ظاهراً یکسان در رقص، هرگز یکسان نیستند؛ زیرا بدنِ میانِ این دو قدم، دیگر همان بدنِ پیشین نیست. او نفسی کشیده، وزنی جابهجا کرده، تردیدی را از سر گذرانده، تصمیمی گرفته، میلی را سرکوب یا آزاد کرده است. بنابراین رقص، هنرِ نشان دادنِ این حقیقت است که بازگشت، هرگز بازگشتِ محض نیست. هر رجعتی اندکی دگرگونی با خود دارد. از این حیث، رقص بیش از هر هنر دیگری به زمان وفادار است؛ زیرا زمان را نه چون خطی هموار، بلکه چون بافتی از بازگشتهای ناساز، تأخیرها، پیشافتادگیها و گسستهای میکروسکوپی تجربه میکند. در رقص، ثانیه از ساعت جدا میشود و به رویدادی مستقل بدل میگردد...
آنجا که بدن میرقصد، زمان دیگر آن کمیتی نیست که ساعت بر دیوار اندازه میگیرد. زمان، به جای آنکه از بیرون بر ما تحمیل شود، از درونِ نیروها سربرمیآورد. گاه یک مکثِ نیمثانیهای در رقص، از یک عصر طولانیتر است؛ زیرا در آن، چندین امکانِ متضاد هم زمان به لرزه درمیآیند. مکث در رقص سکون نیست، بلکه تراکمِ تصمیم است. درست همانطور که جهش، صرفِ ترکِ زمین نیست، بلکه آشکار شدنِ رابطهٔ پنهانِ بدن با جاذبه است. رقصنده زمین را نفی نمیکند؛ او وفاداریِ دیگری به زمین را میآزماید. هر پرش، اعترافی است به اینکه انسان هرگز از وزنِ خود آزاد نمیشود، اما میتواند کیفیتِ نسبتش را با این وزن دگرگون کند. آزادی در رقص، نه حذفِ ضرورت، بلکه تبدیلِ آن به سبک است. جاذبه از میان نمیرود، بلکه به همرقصِ بدن بدل میشود. این همان نقطهای است که در آن، ضرورت و آزادی دشمنِ یکدیگر نیستند؛ بلکه یکی، مادهٔ خامِ دیگری میشود...
از همینرو، رقص را نباید با توهمِ رهاییِ بیقید اشتباه گرفت. رقصِ راستین ولنگاریِ حرکت نیست، بلکه انضباطی است که از درونِ شور زاده میشود. بدنی که میرقصد، هرقدر هم که سرمست و آزاد به نظر برسد، در عمیقترین سطح، مشغول دقیقترین محاسبههاست، محاسبه فاصله، وزن، سرعت، نیرو، ظرفیتِ رباط مصنوعی، آستانه خستگی، امکانِ سقوط و امکانِ بازگشت از سقوط... اما این محاسبه در سطحِ آگاهیِ نظری رخ نمیدهد. بدن آن را به شیوه خود میداند، چنانکه گیاه نور را میشناسد، یا دریا باد را. از این حیث، رقص گونهای عقلانیتِ بیکلام است؛ عقلانیتی که مفاهیم را به کار نمیگیرد، اما به هیچوجه کمتر از اندیشه انتزاعی پیچیده نیست... حتی میتوان گفت که بسیاری از نظامهای فکری، از این عقلانیتِ تنانه عقبترند، زیرا آنها اغلب جهان را در سطحِ تعریف مهار میکنند، حال آنکه بدنِ رقصان باید جهان را در سطحِ تماس تاب بیاورد...
تماس، یکی از رازهای فراموششده رقص است... ما در عصری زندگی میکنیم که چشم را بر سایر حواس مسلط کرده و حتی تجربههای تنانه را نیز به کالاهای بصری تبدیل کرده است...
رقص اما، در ژرفای خود، هنرِ دیدن نیست؛ هنرِ تماس است. حتی وقتی از دور به آن مینگریم، حقیقتش در چیزی اقامت دارد که دیده نمیشود، فشارِ کف پا بر کف زمین، اصطکاکِ پوست با هوا، کوبشِ خون به دیواره رگ، اندک لرزش، کُرنش و تنش عضله پیش از انقباض، اصطکاکِ استخوان با فضای مفصل، لمسِ نامرئیِ بدن با میدانِ نیروهایی که او را محاصره کردهاند... تماشاگر غالباً شکل را میبیند، اما رقصنده مقاومت را حس میکند و شاید بتوان گفت که رقص دقیقاً هنرِ شکل دادن به مقاومت است. هر ژست، پاسخی است به مانعی... هر نرمی، محصولِ رام کردنِ یک سختی است. هر سبکی، پیروزیِ ظریفی است بر کثافتی که ماده بر حرکت تحمیل میکند. از اینجا زیباییِ رقص نه چون زینت، بلکه چون اثرِ جانبیِ مبارزه پدیدار میشود...
مبارزه بدن در رقص، مبارزهای علیه جهان نیست، بلکه مبارزه ای درونِ جهان و با مصالحِ خودِ جهان است. بدنی که میچرخد، هوا را به کار میگیرد؛ بدنی که میپرد، با زمین معامله میکند؛ بدنی که میلغزد، اصطکاک را دشمنِ مطلق فرض نمیکند، بلکه آن را در مرزِ خطر حفظ میکند... از این حیث، رقص هنری است عمیقاً مادی و هر تفسیری که بخواهد آن را صرفاً به استعاره ها و تمثیلات روحانی تقلیل دهد، کور است نسبت به حقیقتِ جسمانیاش... با این حال، همین مادیبودنِ رقص است که آن را به آستانهای برای امور به ظاهر متعالی بدل میکند. زیرا آنچه ما تعالی مینامیم، اگر اصیل باشد، هرگز فرار از ماده نیست؛ بلکه چنان شدت یافتنِ حضور در ماده است که خودِ ماده، امکانات ناشناختهاش را آشکار میسازد. بدن، وقتی با بیشترین دقت از محدودیتهایش عبور نمیکند بلکه درونِ آنها ژرف میشود، ناگهان نشان میدهد که محدودیت، تنها نام دیگری برای شکلِ معینِ قدرت است...
قدرت، واژهای است که در باب رقص غالباً بد فهمیده میشود. زیرا قدرت را یا در صِرفِ عضله میجویند یا در سلطهٔ فرم بر آشوب. اما قدرتِ رقص، در ژرفترین سطح، قدرت(توان، تابآوری) تبدیل است، تواناییِ آنکه لرزش به ژست بدل شود، ژست به ریتم، ریتم به فضا، فضا به معنا و معنا دوباره به سکوتی فشرده که هر واژه در کنار آن بیجان به نظر برسد. رقصنده کسی نیست که صرفاً بدنِ نیرومندی دارد؛ او کسی است که میتواند نیرو را از یک ساحت به ساحتی دیگر ترجمه کند، بیآنکه آن را تباه سازد. این ترجمه، ترجمهای لغوی نیست؛ بیشتر شبیه دگرگونیِ آتش در مادههای مختلف است. همان آتش، در چوب با زبانی میسوزد و در روغن با زبانی دیگر. نیرو نیز در هر بدن، در هر لحظه، در هر زخم، در هر خاطره، لهجه ..تازهای پیدا میکند. رقص، شنیدن و ساختنِ همین لهجه ها است.
باید بر زخم نیز مکث کرد. هیچ رقصِ بزرگی از بدنی بیزخم عبور نکرده است. زخم فقط جراحتِ فیزیکی نیست؛ هر بدنی از انضباطها، تحقیرها، شرمها، منعها، فقدانها و دیرآموزیهای خودش زخمی است. رقص، اگر به حقیقت خود نزدیک شود، این زخمها را پنهان نمیکند؛ آنها را به مدارِ حرکت وارد میکند. گاه درست در همان نقطهای که بدن شکسته یا محدود شده، سبکِ یگانهٔ او پدیدار میشود. یک نقصِ جزئی در تعادل میتواند به امضای یک حرکت بدل شود؛ یک محدودیت در کشش میتواند اقتصادِ تازهای از ژست بسازد؛ یک دردِ قدیمی میتواند رقصنده را وادار کند تا راهی بیابد که دیگران، به سببِ سلامتِ بیمسئلهشان، هرگز نیازمندِ کشفِ آن نشدهاند. بنابراین کمال در رقص نه حذفِ زخم، بلکه ارتقای آن به نوعی هوش است. بدن از طریقِ جراحت، گاه به دانشی دست پیدا میکند که بدنِ مصون از آن محروم است، دانشِ حد، دانشِ خطر، دانشِ بازگشت...
بازگشت، در رقص، مفهومی ساده نیست. بازگشت یعنی بازآمدنِ بدن از بیرونرفتگی، از گمکردنِ مرکز، از پرتابشدن به ناحیهای که تعادل در آن تضمین نشده است. هر حرکتِ اصیل، بدن را موقتاً از خانهاش بیرون میبرد. اما خانه بدن کجاست؟ نه در یک نقطهٔ آناتومیکِ ثابت، بلکه در تواناییاش برای آفرینشِ مکررِ مرکز. مرکز در رقص داده نیست؛ ساخته میشود، از دست میرود و دوباره ساخته میشود. به همین دلیل، رقص هنری است که ثبات را نه چون نقطه آغاز، بلکه چون دستاوردِ موقتیِ بیثباتی میفهمد. این فهم، شاید برای اندیشه نیز آموزنده باشد. بسیاری از انسانها یقین میخواهند پیش از آنکه به حرکت درآیند؛ اما بدنِ رقصان میداند که یقین، اغلب در میانه حرکت و پس از مخاطره به دست میآید. او نخست خطر میکند، سپس تعادل را کشف میکند و این کشف، اگرچه لحظهای است (ارتباط کل با جز)، از هر امنیتِ بیخطر زندهتر است...
در رقص، فضا نیز از نو آفریده میشود. فضای روزمره، فضای عبور است، ما از اتاق رد میشویم، از خیابان میگذریم، از پله بالا میرویم... اما رقص، فضا را از مسیر به میدان تبدیل میکند. نقطهها دیگر فقط محلهای رسیدن نیستند؛ هر نقطه کانونی از امکان است. دست که بالا میرود، فقط حجمِ هوا را نمیشکافد، بلکه نامرئیترین هندسهها را احضار میکند. چرخش فقط دایرهای را بر زمین تحمیل نمیکند؛ بلکه مرکزیت را به بحران میکشاند. عقبنشینی میتواند یورش باشد، سکون میتواند گسترش باشد و نزدیکشدن میتواند شکلی از فاصلهگذاری... رقص به ما یاد میدهد که فضا صرفاً ظرفِ حرکت نیست؛ محصولِ رابطه نیروهاست. هر بدن با شیوهٔ خاصِ خود، اتاق را تفسیر میکند. به این معنا، رقصنده نه فقط در فضا حرکت میکند، بلکه فضا را مینویسد و نوشتارِ او بر کاغذ نمیماند، بلکه بر حافظه تنِ تماشاگر رسوب میکند...
با این همه، رقص از جنسِ ناپایداری است. آنچه رخ میدهد، در همان لحظه که پدیدار میشود، رو به نابودی دارد. شاید به همین سبب، رقص یکی از غمانگیزترین هنرها نیز هست؛ نه غمانگیز به معنای اندوهگین، بلکه به این معنا که ذاتش با فنا گره خورده است. نقاشی پس از پایان، میماند؛ متن، پس از نگاشتهشدن، بازخوانی میشود؛ اما رقص، هر بار باید دوباره از دلِ نابودی سر برآورد. او میراثی است که شکلِ کاملِ انتقالش ناممکن است. میتوان حرکت را ثبت کرد، نتنویسی کرد، فیلم گرفت، آموزش داد؛ اما خودِ واقعه، آن نسبتِ یگانهٔ نیروها در آن لحظه، هرگز عیناً بازنمیگردد. رقص، هنرِ حضورِ فناپذیر است و شاید همین فناپذیری، به آن نوعی صداقت میبخشد که بسیاری از هنرهای دیگر از آن محروماند. رقص وعده جاودانگی نمیدهد؛ او درخشش را با زوال همزمان میپذیرد. از همین رو، هر رقصِ حقیقی حاوی نوعی اخلاقِ لحظه است، اینکه باید چنان در اکنون زیست که گویی تنها شکلِ رستگاریِ ممکن، شدتِ همین گذر است...
اما نباید اکنونِ رقص را با اکنونِ بیتاریخ اشتباه گرفت. اکنونِ رقص، اکنونی متراکم است؛ اکنونی که گذشته های دفنشده و آینده های ناکام را با خود حمل میکند... در یک حرکتِ بهظاهر ساده، ممکن است پژواکِ صدها قرن کار، جنگ، عشق، سرکوب، جشن، کوچ و تمنای رهایی نهفته باشد... رقص، لحظه را از تاریخ جدا نمیکند؛ بلکه تاریخ را تا آستانه انفجار در لحظه فشرده میکند. گاه یک خمشدنِ آرام، چیزی از فروتنیِ آیینیِ نسلها را در خود دارد؛ گاه یک ضربه ناگهانیِ پا، تمامِ خشمِ خاموشِ بدنهایی را فرا میخواند که هرگز اجازه نیافتهاند به زبان بیایند. در اینجاست که رقص به حافظهای بیزبان بدل میشود. حافظهای که به جای بازگویی، بازاجرا میکند؛ به جای توصیف، مجسم میسازد و به جای اثبات، گرفتار میکند...
گرفتار میکند؛ زیرا تماشای رقص، اگر تماشایی راستین باشد، امری بیخطر نیست. تماشاگر در برابرِ بدنِ رقصان فقط چیزی بیرونی نمیبیند؛ او با امکانهای سرکوبشده بدنِ خود مواجه میشود. هر حرکتِ بزرگ، در چشمِ بیننده، سوالی را بیدار میکند که شاید سالها خاموش بوده است، بدنِ من چه چیزهایی را فراموش کرده؟ چه فرمانهایی را بیچونوچرا پذیرفته؟ چه ترسهایی در ماهیچههایم تهنشین شده؟ کدام لذتها را پیش از آنکه بشناسم، به نامِ وقار یا عقل یا مصلحت از خود راندهام؟ از این حیث، رقص نه فقط رویدادی زیباشناختی، بلکه محاکمهای خاموش است. بدنِ رقصان، بدون آنکه حکم صادر کند، بدنِ تماشاگر را در معرضِ شهادت قرار میدهد و شاید علتِ اضطرابی که گاه در برابرِ رقص احساس میشود، همین باشد، ما در آن، صرفاً مهارتِ دیگری را نمیبینیم، بلکه محدودیتهای خود را لمس میکنیم...
با این همه، رقص دعوتی به حسرت نیست. او نمیگوید، بنگر که چه ها نمیتوانی کنی... در درونِ همین نمیتوانم، چه کیفیتِ دیگری از بودن نهفته است؟ هر بدن به گونهای میرقصد، حتی اگر هرگز به صحنه نرود... پیرمردی که با مکثی خاص از جا برمیخیزد، زنی که سالها بارِ خانه را با اقتصادِ پیچیده شانهها حمل کرده، کودکی که بیاعتنا به دستورالعملهای فضا میدود، بیماری که برای برداشتنِ لیوانی از میز، تمامِ جهان را در تعادلِ دستش متمرکز میکند؛ همه، اشکالِ ناپیدای رقص را در خود دارند. آنچه رقص صحنهای میکند، نه اختراعِ حرکت، بلکه تشدید و آشکارسازیِ حقیقتی است که از پیش در زیستِ تنانه ما پراکنده بوده است. از اینرو، رقص هنرِ استثنا نیست؛ هنرِ آشکار کردنِ قاعدهای پنهان است، اینکه زیستن، در بنیادِ خود، مدیریتِ ریتمهاست...
ریتمهای خواب و بیداری، کشش و رهاشدن، میل و امساک، خوف و جسارت، تملک و بخشش، نزدیکشدن و عقبنشینی... بدن، پیش از آنکه اخلاقی فکر کند، این ریتمها را زندگی میکند و شاید به همین دلیل، رقص نسبتی پنهان با اخلاق دارد؛ نه اخلاقِ فرمان، بلکه اخلاقِ نسبت. آیا میدانیم چگونه وزنِ خود را بر دیگری تحمیل نکنیم؟ آیا بلدیم به قدرِ لازم نزدیک شویم و به قدرِ لازم فاصله بگیریم؟ آیا میتوانیم بدون بلعیدن، در میدانِ مشترک حاضر باشیم؟ رقصِ دو نفره، در ژرفای خود، آزمایشگاهی برای این پرسشهاست. آنجا اعتماد، نه به صورتِ شعار، بلکه به صورتِ واگذاریِ واقعیِ وزن آزموده میشود. آنجا گوشدادن فقط کارِ گوش نیست؛ کلِ بدن باید بشنود. آنجا اقتدار اگر بخواهد به زور تقلیل یابد، فوراً ریتم را میکشد و تبعیت اگر از ترس برخیزد، حرکت را بیروح میکند... تنها وقتی نسبت، زنده و متقابل بماند، رقصِ مشترک ممکن میشود.
از این حیث، رقص میتواند صورتی از حقیقتِ میانذهنی باشد که فلسفه بارها در زبان خواسته و کمتر توانسته در عمل لمس کند...
اما رقصِ تنها نیز جهانی دیگر دارد. تنهاییِ رقص، تنهاییِ محرومیت نیست؛ تنهاییِ وفور است... در رقصِ تنها، بدن با انبوهی از دیگریهای درونی روبهرو میشود، با خاطره آموزش، با سایه نگاهها، با تمنای تایید، با ترس از مضحک شدن، با میل به شکستنِ فرم، با وسوسه نمایش، با تمنای ناپدید شدن در حرکت... رقصنده تنها، صحنهای است که بر آن، چندین اراده با هم نزاع میکنند و اگر او به لحظهای از یگانگی دست مییابد، این یگانگی نه آغازین است و نه ساده؛ ثمره عبور از کثرتِ نیروهاست. او به وحدت نمیرسد چون در درونش شکافی نیست؛ بلکه چون یاد میگیرد شکافها را درونِ ریتمی موقت همزیست کند. از اینجا، رقص صورتِ تنانه آن دانشی است که میگوید وحدت، چیزی جز سازمانیافتنِ موقتِ کثرت نیست... (خیلی مفهوم کلیدی ای هستش این مفهوم آخر ساعت ها مکث و فکر میخواد واقعا)
همین موقتیبودن، رقص را از بتسازی نجات میدهد. هیچ ژستی مقدس نیست مگر در لحظهای که زنده است. به محض آنکه ژستی از شدتِ زنده خود جدا شود و به کلیشه بدل گردد، رقص میمیرد و تنها پوستهای از آن باقی میماند. کلیشه در رقص همان چیزی است که در زبان، عبارتِ مصرفشده است صورتی که زمانی حاملِ کشف بوده و اکنون فقط از سرِ عادت تکرار میشود. بنابراین وفاداری به رقص، وفاداری به فرمهای تثبیتشده نیست؛ وفاداری به توانِ آفرینشِ تفاوت در دلِ میراث است. رقصنده بزرگ نه کسی است که سنت را انکار کند و نه کسی که در آن منجمد بماند؛ بلکه کسی است که آن را تا نقطه بیداریِ دوباره پیش ببرد. او ژست را از خوابِ خود بیرون میکشد...
بیداری، شاید واژه مناسبی برای رقص باشد. اما این بیداری، بیداریِ ذهن از خوابِ جهل نیست؛ بیداریِ بدن از خوابِ عادت است. بدنِ روزمره، از آنرو که زنده است، بیدار به نظر میرسد؛ اما چه بسا در مهمترین نسبتهایش در خواب باشد، خوابِ تکرار، خوابِ نقش، خوابِ فایده، خوابِ ترس از اتلاف، خوابِ شرم از شدت... رقص، این خواب را با تکانِ اندامی بیدار میکند که ناگهان از کارکردِ مقررِ خود منحرف میشود و به میدانِ امکان قدم میگذارد. یک بازو که میتوانست فقط بردارد، حمل کند، هل بدهد یا حفظ کند، ناگهان حرکتی انجام میدهد که هیچ مصرفِ فوری ندارد و درست در همین بیمصرفی است که حقیقتی آشکار میشود، اینکه بدن بیش از آن چیزی است که نظمِ سود از او میخواهد... رقص، حیثیتِ مازادِ بدن است؛ مازادی که نه زاید است و نه تزئینی، بلکه شاید درست همان بخشی از وجودِ ما باشد که بدون آن، انسان فقط سامانهای کارآمد و ناقص میماند...
و سرانجام، رقص ما را با پرسشی روبهرو میکند که از همه بنیادیتر است، آیا بودن، در ژرفترین لایه خود، شکلی از حرکت است؟ نه حرکتی از نقطهای به نقطهای دیگر، بلکه حرکتی چون نسبت، چون تنش، چون گذارِ دائمی از امکانی به امکانی دیگر... اگر چنین باشد، رقص صرفاً یکی از هنرها نیست؛ تمثیلِ فشرده هستی نیز هست... در آن، هیچ چیزی ثابت نمیماند جز خودِ دگرگونی. اما این دگرگونی هرجومرجِ بی ریخت و به هم ریخته نیست؛ از دلِ آن، فرمهایی زاده میشوند، میدرخشند و فرو میریزند. بدن میآموزد که از این فروپاشی نهراسد، زیرا میداند هر صورت، برای زنده ماندن، باید توانِ عبور به صورتِ دیگر را داشته باشد. آنچه در رقص دوست میداریم، شاید همین باشد،مشاهده موجودی فانی که بدون انکارِ فنا، از آن موسیقی میسازد؛ موجودی سنگین که از دلِ وزن، سبکی میتراشد؛ موجودی محدود که در خودِ محدودیت، آدابِ بیکرانگی را تمرین میکند...
رقص، در نهایت، نه پاسخ به معمای بدن، بلکه ژرفتر کردنِ آن است. او بدن را حل نمیکند؛ او آن را تا آستانه راز بالا میبرد... راز، در اینجا، چیزی مبهم و مهآلود نیست؛ برعکس، شدتِ بیش از اندازه وضوح است... آنگاه که بدن میرقصد، برای لحظهای همهچیز بیش از حد روشن میشود، اینکه ما وزن داریم، اما تنها وزن نیستیم؛ اینکه ما محدودیم، اما محدودیت فقط دیوار نیست، گاه دروازه است؛ اینکه زمان ما را میبرد، اما میتوان در ربودهشدن نیز شیوهای از درخشیدن یافت؛ اینکه خاک، زندانِ پرواز نیست، بلکه شرطِ آن است و اینکه حقیقت، همیشه در اتاقهای سردِ مفهوم شکل نمیگیرد، بلکه گاهی در عرقِ پیشانی، در لرزشِ ماهیچه، در سکوتِ پیش از جهش و در فرودِ دقیقِ پایی که زمین را نه چون مانع، بلکه چون شریکِ دیرینِ خود میشناسد، ناگهان بر ما آوار میشود...
ارادت
گنجشک