مسئولیت کسب دانش، فهم موضوعات، و بازتعریف مفاهیمی که فرسوده یا منحرف شدهاند
ما وارثانِ واژههایی هستیم که دیگر به خانهی خود بازنمیگردند...
مفاهیم، پیش از آنکه بمیرند، فاسد میشوند؛ و پیش از آنکه فاسد شوند، در دهانِ جماعت، در دستگاهِ عادت، در بازارِ تکرار، به چیزی غیر از خود بدل میشوند. آنچه روزی نشانی از حقیقتی زنده بود، اکنون غالباً مُهریست بر سطحِ ابتذال. از همینجاست که مسئولیت آغاز میشود، نه از تملکِ دانش، بلکه از بدگمانی به دانستهها.
دانش، آنگونه که اغلب فهمیده میشود، انباشتِ امنِ گزارهها نیست؛ دانش، ورودِ مخاطرهآمیز به تاریکیِ پیشفرضهاست. انسانِ مسئول (به عنوان مبارزی که برای حفظ ارزش انسانی میکوشد) حافظهای پُر ندارد، بلکه جرأتی دارد برای ایستادن در برابر آنچه بدیهی اعلام شده است. او میداند که بسیاری از مفاهیم، نه به سببِ خطا، بلکه به سببِ موفقیتشان به انحراف کشیده شدهاند، چون بیش از حد به کار رفتهاند، بیش از حد ستوده شدهاند، بیش از حد از آنها استفاده شده تا دیگر چیزی را روشن نکنند. واژه وقتی ابزارِ همگانیِ تسکین میشود، دیگر آلتِ کشف نیست...
فهمِ موضوعات، در این میان، نوعی اطاعت از واقعیت نیست؛ نوعی نجاتدادنِ واقعیت از زیر آوارِ تفسیرهای آماده است. بیشترِ مردم موضوعات را نمیفهمند، بلکه آنها را با نامهایی که از پیش آموختهاند میپوشانند. نامگذاری، اغلب آخرین مرحلهی فهم نیست، نخستین شکلِ فرار از آن است. آنکس که مسئولیتِ فهم را بر عهده میگیرد، باید بتواند میانِ چیز و نامِ چیز شکافی باز کند؛ باید دوباره بپرسد
این آن چیزیست که میگویند، یا فقط آن چیزیست که عادت کردهایم چنین بنامیم؟
بازتعریفِ مفاهیم، کاری تجملی یا دانشگاهی نیست؛ ضرورتیست برای نجاتِ تجربه. هرگاه مفهومی از معنا تهی میشود، بخشی از امکانِ زیستنِ صادقانه نیز از میان میرود. زیرا انسان نه فقط با نان و رنج، بلکه با تفسیرهایش زندگی میکند. و آنجا که تفسیرها فاسد میشوند، زندگی نیز شکلِ کژداری به خود میگیرد. پس بازتعریف، صرفاً عملیاتِ زبانی نیست؛ نوعی کنشِ اخلاقیست، حتی اگر اخلاق، خود یکی از همان مفاهیمی باشد که باید با دستانی آلوده به شک از نو گشوده شود.
اما این کار را نمیتوان با معصومیت انجام داد. هیچ بازگشتی به سرچشمهای پاک در کار نیست. هر مفهومی که میخواهیم نجات دهیم، پیشاپیش از تاریخِ سوءاستفاده، قدرت، فراموشی و میل عبور کرده است. باید ردِّ زخم را روی واژه خواند. باید دانست که مفاهیم، همانقدر که روشن میکنند، پنهان نیز میکنند. تبارِ هر معنا، به همان اندازه مهم است که دعویِ اکنونیِ آن. تنها کسی حقِ بازتعریف دارد که نخست بتواند ویرانی را ببیند.
از اینرو مسئولیتِ کسبِ دانش، چیزی جز مسئولیتِ بیدارماندن در برابرِ زبان نیست. باید واژهها را از دستِ کاربردهای کاهلانه پس گرفت؛ باید آنها را از زیرِ گردِ عادت بیرون کشید؛ باید نشان داد که چگونه حقیقت، نه در آرامشِ توافق، بلکه در لحظهی اصطکاک با آنچه پذیرفته شده، جرقه میزند. دانستن، اگر چیزی بیش از تملکِ فرهنگی باشد، شکلی از مقاومت است... مقاومت در برابرِ سادهسازی، در برابرِ تقلید، در برابرِ آن آسودگیِ خطرناکی که با نامِ فهمیدن خود را جا میزند.
و شاید وظیفهی متفکر، در نهایت، نه تولیدِ مفاهیمِ بیشتر، بلکه نجاتِ معدود مفاهیمی باشد که هنوز میتوانند ما را به چیزی واقعی متصل کنند. زیرا در زمانهای که همهچیز گفته شده، مسئله دیگر سخنگفتن نیست، بلکه شنیدنِ آن چیزیست که در هیاهوی استعمالِ بیوقفه خاموش شده است. مسئولیتِ ما این است، از دانستن، آگاهی بسازیم؛ از آگاهی، تشخیص؛ و از تشخیص، شهامتِ نامگذاریِ دوباره.
تنها آنگاه است که مفهوم، از نو، به جای آنکه نقابی بر چهرهی جهان باشد، به زخمی بدل میشود که هنوز حقیقت از آن نفس میکشد.

-