رنجِ عزیزم سلام
ای قدیمیترین صنعتگرِ جان،
ای آن نیروی بیچهره که از نخستین ترکِ استخوان تا آخرین شکستِ معنا، بیوقفه در کارِ شکل دادن به موجودِ انسانی بودهای،
این نامه را نه از سرِ ستایشِ تو مینویسم و نه از سرِ شکایت. ستایشِ تو غالباً از دهانِ آنان بیرون میآید که هنوز از فاصلهای امن، فقط شکوهِ تراشخوردن را دیدهاند، نه گردِ سنگ و خونِ زیرِ ناخن را و شکایت از تو بیشتر از سوی آنان است که جهان را هنوز بهمنزلهی قراردادی برای آسایش فهم میکنند. اما تو نه برای ستایش آمدهای و نه برای عذرخواهی. تو از همان آغاز، در تار و پودِ بودن، همچون قانونی بیامضا حضور داشتهای هر چه شکل میگیرد، در معرضِ فشار است؛ هر چه آگاه میشود، در معرضِ زخم؛ هر چه دوست میدارد، در معرضِ گسست؛ و هر چه به خود نام میدهد، دیر یا زود از جانبِ چیزی بزرگتر از خویش به پرسش کشیده میشود..
تو را معمولاً فقط از سمتِ سوزش میشناسند که این، شناختی ناقص است. رنج فقط آن نیست که میسوزاند؛ آن است که نسبتِ ما را با سوزش دگرگون میکند. او رخداد نیست، که خود اقلیم است. در قلمروِ تو، حتی چیزهایی که درد نمیکنند نیز به شیوهای دیگر بر ما مینشینند. آب، سنگینتر میشود. نور، بیتفاوتتر. فاصلهها، زندهتر و تن، که در روزهای عافیت گمان میکرد تنها وسیلهای برای عبور از جهان است، ناگهان خود به صحنهی جهان بدل میشود. آگاهی، که دیروز به سوی اشیا میرفت، امروز در پوست، در اعصاب، در مفاصل، در خستگیِ عضلات، در انقباضِ فک، در تپشِ پشتِ شقیقه بازمیگردد... رنج، جهان را از بیرون به درون نمیآورد؛ دیوارِ میانِ بیرون و درون را نازک میکند، تا انسان بفهمد که این دو هرگز آنچنان از هم جدا نبودهاند که زبانِ عادی وانمود میکند...
از تو دو تصویرِ دروغین ساختهاند، یکی رنج بهمنزلهی نفرینِ محض، دیگری رنج بهمنزلهی فضیلتِ محض... هر دو سادهسازیاند. رنج نه شیطان است، نه قدیس. او بیشتر به یک آینهی بی گذشت شبیه است که فقط در شرایطِ خاص روشن میشود. در آن، آدمی نه آنچنان که دربارهی خود روایت کرده، بلکه آنچنان که واقعاً سازمان یافته است، پدیدار میشود. کسی که در آسایش خود را شکیبا میپنداشت، شاید در نخستین فشار، به تکههایی از ترس فروبپاشد و آنکه خود را ناتوان میشمرد، شاید در دلِ زخم نیرویی پیدا کند که هرگز در ساعاتِ امن به آن دسترسی نداشته است. تو نه همیشه تربیت میکنی و نه همیشه ویران؛ تو آشکار میکنی. و این آشکار کردن، خود از بسیاری تعلیمها بنیادی(رادیکال) تر است...
بگذار نخست از رنجِ تن سخن بگویم، از آن مدرسهی خاموش که جان را از راهِ گوشت و استخوان آموزش میدهد. در رنجِ جسمانی، فلسفه از اتاقهای گرم و واژههای فاخر پایین کشیده میشود و به منطقهای بازمیگردد که هر گزاره باید از مجاری عصب عبور کند تا حقِ بقا داشته باشد. آنجا دیگر نمیتوان با مفاهیم، درد را فریب داد؛ باید در برابرِ آن نشست و دید چگونه هر لحظه، خود را بر نظمِ تن تحمیل میکند. با اینهمه، همین رنجِ تن گاه چیزی را نیز آزاد میکند، وهمِ مالکیتِ مطلق بر بدن را... ما در روزهای سلامت، بدن را چون خدمهای مطیع میفهمیم؛ چیزی که باید کار کند، حمل کند، بهموقع بخوابد، بهموقع برخیزد و در سکوت وظیفهی خود را انجام دهد. اما رنج، این قراردادِ استعماری را برهم میزند. بدن از فرمانبرداری استعفا میدهد و با شورشی بیکلام اعلام میکند که شیء نیست، سرزمین است و هر سرزمینی منطقِ فرسایش، انباشت، و مقاومتِ خاصِ خود را دارد. رنجِ تن، به ما یادآوری میکند که در خانهای زندگی میکنیم که مالکِ نهاییاش نیستیم...
چهرهی دیگرِ تو، رنجِ دل است؛ اما نه دل به معنای احساساتِ رقیق، بلکه آن گرهگاهِ مبهمی که در آن حافظه، میل، ترس، وفاداری، فقدان و تصویرِ خود در هم میپیچند. این رنج، از جسم زیرکتر است، زیرا خود را به شکلهای گوناگون بدل میکند گاهی انتظار، گاهی حسرت، گاهی آزردگیِ بینام، گاهی حسِ خالی بودن در میانِ وفورِ امور... در این قلمرو، آدمی میفهمد که همهی جراحتها از بریدگیِ مستقیم نمیآیند؛ بعضی زخمها حاصلِ چیزی هستند که نرسیده، نگفته مانده، نیمهتمام فرو ریخته و یا هرگز به شکلِ ممکنِ خود نرسیده است. رنجِ دل، جغرافیای ناتمامیهاست. او بیشتر از آنکه بر مرگِ چیزها سوگواری کند، برای تولدهای ناکام عزادار است...
در جهانِ این رنج، هر امکانِ زیستهنشده، چون سایهای بر امکانهای زیسته میافتد. انسان تنها از آنچه از دست داده رنج نمیبرد؛ از آنچه هرگز مجالِ تحقق نیافته نیز رنج میبرد. چه بسیار زندگیها که نه با فاجعهای بزرگ، بلکه با فرسایشِ تدریجیِ امکانهای کوچک زخمی میشوند، شجاعتی که به تعویق افتاد، نامهای که هرگز نوشته نشد، آغوشی که غرور آن را معلق کرد، راهی که خوفِ عادت بر آن غلبه یافت... رنج در این صورت، حافظِ امکانهای دفنشده است. او بر خاکِ زندگی راه میرود و با پاهای نامرئیِ خویش، زیرِ هر قدم به ما یادآوری میکند که زمین همیشه بر استخوانهای انتخابهای دیگر بنا شده است.
اما ژرفترین حوزهی تو شاید رنجِ فهم باشد. در اینجا، درد نه از حادثهای بیرونی، بلکه از دل خودِ آگاهی برمیخیزد. دیدن، وقتی از آستانهای بگذرد، میسوزاند. هر پردهای که کنار میرود، همزمان چیزی را روشن و چیزی را غیرقابلِ بازگشت میکند. کسی که برای نخستین بار درمییابد بسیاری از ارزشهایی که با آنها زیسته، صورتهای آراستهی ترس یا عادت بودهاند، فقط دانا نمیشود؛ زخمی میشود. فهم، اگر راستین باشد، همیشه هزینهای بر جان تحمیل میکند. به همین دلیل است که بسیاری ترجیح میدهند در نزدیکیِ حقیقت بمانند بیآنکه به آن دست بزنند؛ زیرا لمسِ حقیقت در اغلب موارد همچون لمسِ فلزی داغ است، روشن میکند، اما میسوزاند. رنجِ فهم، مالیاتِ معرفت است.
تو از این حیث با توهمِ نجاتِ بدون هزینه ناسازگاری... هر کس که بخواهد از خودِ کهنه بیرون آید، باید از راهروهای تنگِ تو عبور کند. هیچ پوستی بیاصطکاک نمیافتد. هیچ عادتِ ریشهداری بدون احساسِ کندهشدن ترک نمیخورد. هیچ چشماندازِ تازهای بیوداع با آسایشِ قدیم پدیدار نمیشود و اینجاست که در ژرفای تو، در کنارِ همهی تلخیات، نوعی قانونِ بینام از دگرگونی نهفته است، هر چه سختتر به خود چسبیده باشیم، گذر از خود دردناکتر خواهد بود. رنج، در این معنا، نه فقط پیامدِ زخم، بلکه نشانِ مقاومتِ صورتهای کهنه در برابرِ تحول است. آنچه در ما میسوزد، همیشه دشمن نیست؛ گاه همان پوستهایست که از شدتِ تنگی، دیگر تابِ رشدِ ما را ندارد...
انسانِ شتابزده از تو فقط میخواهد هرچه زودتر پایان یابی. این خواست، اگرچه طبیعی است، همیشه خردمندانه نیست. زیرا بعضی رنجها، درست در لحظهای که میکوشیم بیدرنگ خاموششان کنیم، حاملِ پیامی هستند که هنوز شنیده نشده است. نه آنکه باید در رنج اقامت گزید یا از آن هویت ساخت؛ بلکه باید دانست هر درد، پیش از آنکه دشمن باشد، واقعهای است که میپرسد: چه چیزی در نسبتِ تو با خود، با دیگری، با زمان، با میل، با جهان، از تناسب افتاده است؟ رنج زبانِ روشنی ندارد، اما بیمعنا هم نیست. او همچون زنگیست که نه توضیح میدهد و نه راهحل میدهد، فقط خبر میدهد که جایی در بافتِ وجود، کششها از حد گذشتهاند. دانایی، شاید نه در خاموش کردنِ فوریِ زنگ، بلکه در فهمیدنِ معماریِ خانه باشد.
در اینجا باید از آن سکوتِ دشواری سخن گفت که رنج بر انسان تحمیل میکند. در روزهای آسان، آگاهی چون میمونِ بیقرار از شاخهای به شاخهی دیگر میپرد؛ هر تصویرِ تازه، هر هوسِ کوچک، هر خبرِ ناچیز میتواند آن را به خود مشغول کند. اما رنج، این پرشِ سطحی را قطع میکند. او ما را در اتاقی مینشاند که در آن، بسیاری از حواسپرتیها کاراییِ خود را از دست میدهند. آنجا چیزی از سرشتِ خاموشِ واقعیت رخ مینماید، اینکه اشیا نه برای سرگرم کردنِ ما، بلکه فقط برای بودن وجود دارند و ما نیز اگر بخواهیم در این بودن سهمی راستین داشته باشیم، باید از اعتیاد به پراکندگی دست برداریم... از این حیث، رنج، ناخواسته ما را به نوعی تمرکز میآموزد؛ تمرکزی که نه از انضباطِ ارادی، بلکه از تنگنای تجربه برمیخیزد و چهبسا بسیاری از عمیقترین بینشها نه در فراغتِ درخشان، که در همین تنگنای ناخواسته زاده شده باشند...
تو همچنین رابطهی انسان را با زمان دگرگون میکنی. در عافیت، زمان همچون جادهای هموار از زیرِ پا میگذرد؛ آدمی کمتر به عبورِ آن فکر میکند، زیرا کارکردها و قرارها و عادتها، گذر را به رخداد تبدیل میکنند. اما در رنج، زمان از جاده به ماده بدل میشود. هر دقیقه وزن پیدا میکند. هر ساعت باید حمل شود. آینده، که پیشتر افقی باز بود، به واحدهایی قابلِ تحمل یا غیرقابلِ تحمل تجزیه میشود. انسان دیگر نمیپرسد چگونه زندگی کنم؟ بلکه گاهی و فقط گاهی میپرسد این لحظه چگونه بگذرد؟ در ظاهر، این سقوط است؛ اما در ژرفا، آموزشی سخت دربارهی اکنون است. کسی که آموخته باشد یک لحظه را بیفرار، بیتزیین، بیتوهّمِ جاودانگی حمل کند، دانشی یافته که صاحبانِ هزار برنامه و هزار فردا غالباً از آن محروماند. رنج، زمان را خرد میکند تا ما را از مستیِ کلیت به انضباطِ ذره بازگرداند.
و اینجا، بیآنکه نامی بر آن بگذارم، میتوان از درسی سخن گفت که از دوردستهای تأمل به ما رسیده است، اینکه آنچه میسوزاند، همیشه فقط در بیرون نیست؛ بخشی از شعله از چسبیدنِ ما به صورتها، به نامها، به تصویرهایی میآید که میخواهیم ثابت بمانند. ما از تغییر رنج میبریم، اما بیشتر از آن، از پافشاریِ خود بر تثبیتِ امرِ گذرا رنج میبریم. هرچه مشت، سختتر بسته باشد، ناخنها بیشتر در کفِ دست فرو میروند. این به معنای انکارِ درد نیست؛ درد واقعی است، تن را می ساید، دل را فرو میکاهد، و شب را طولانی میکند... اما در ژرفای آن، گاه میتوان دید که رنج تنها محصولِ رویداد نیست؛ محصولِ نحوهی گره خوردنِ ما با رویداد نیز هست. آنگاه اندکی فاصله پدید میآید، نه فاصلهای برای بیحس شدن، بلکه برای اینکه انسان بفهمد من و آنچه بر من میگذرد کاملاً بر هم منطبق نیستند. این فاصله، کوچک است، لرزان است، اما گاه تنها روزنهایست که هوا از آن وارد میشود...
رنج، اگر به کینه بدل نشود، میتواند نوعی شفافیت نیز بههمراه آورد. کینه، رنجِ بسته است؛ رنجی که راهِ خروج نیافته و به جای روشن کردن، تنها میسوزاند و سیاه میکند. اما رنجِ گشوده، هرچند دردناک، در خود جایی برای دیدن باقی میگذارد. انسانی که از خلالِ آن عبور کرده و هنوز توانسته است در چیزها چیزی جز توهینِ شخصی ببیند، به کیفیتی کمیاب از بینش دست یافته است. او درمییابد که جهان نه علیهِ او طراحی شده و نه برای راحتیِ او؛ جهان فقط صحنهایست از برخوردِ نیروها، دگرگونیِ شکلها، فرسایشِ صورتها و زایش های پیدرپی... در این فهم، خودمحوری ترک میخورد. رنج، که در آغاز همهچیز را حولِ زخمِ ما متمرکز کرده بود، در پایان شاید ما را از زندانِ این مرکزیت اندکی آزاد کند. درد به ما تحمیل شد، اما از خلالِ آن شاید آموختیم که تنها ساکنِ این سرزمینِ فرسوده نیستیم...
تو همچنین با زبان کاری جدی میکنی. در روزگارِ سهل، زبان پرخور میشود؛ واژهها اضافه میآورند، استعارهها خودنمایی میکنند، جملهها بیش از آنچه لازم است میخواهند درخشان باشند. اما رنج، زبان را به ریاضت میبرد. بسیاری از کلمات در آستانهی تو میمیرند، چون قدرتِ حملِ واقعیت را ندارند. آنچه میماند، اگر چیزی بماند، کلماتیست که از دلِ ضرورت برآمدهاند. نویسنده در مجاورتِ تو درمییابد که نثرِ واقعی نه نمایشِ مهارت، بلکه سازماندهیِ شرافتمندانهی زخم است. هر جمله باید به اندازه ای نفس کشیده شود، نه به اندازه ای تحسین را طلب کند. شاید به همین سبب است که بعضی از راستترین نوشتهها بوی اندکی رنج میدهند، نه چون دربارهی درد حرف میزنند، بلکه چون از امتحانِ آن گذشتهاند و دیگر حوصلهی دروغهای فصیح را ندارند...
در نسبت با اخلاق نیز، تو آموزگارِ دشواری هستی. تا رنج به سراغِ انسان نیامده، شفقت اغلب فضیلتی تزئینی است؛ حسی شریف که از فراوانیِ امنیت به دیگری بخشیده میشود. اما کسی که اندکی در آتشِ تو مانده باشد، اگر تباه نشده باشد، دستِ دیگری را با کیفیتی دیگر میگیرد. او میداند بعضی خستگیها را نمیتوان با توصیه درمان کرد، بعضی زخمها را نمیتوان با خوشبینی خنثی نمود، بعضی شبها را نمیتوان به کسی توضیح داد. از این رو، مهربانیِ او پرحرف نیست. او کمتر نصیحت میکند، کمتر عجله دارد که رنجِ دیگری را معنا کند، کمتر میکوشد فوراً آن را در چارچوبی امیدوارکننده جای دهد. رنجِ راستین، اگر به تلخیِ محض فروکاسته نشود، شفقت را از ترحم جدا میکند. ترحم از بالا نگاه میکند؛ شفقت، همسطح مینشیند.
اما از تو بت هم ساختهاند. این خطر را نباید نادیده گرفت. بعضی، چون از پوچیِ وفور به ستوه آمدهاند، رنج را چون مدال بر سینه میزنند، گویی هر چه زخمیتر، برتر. این وارونگی نیز فریب است. رنج به خودیِ خود اصالت نمیبخشد. او میتواند انسان را عمیقتر کند، اما میتواند همانقدر او را منحرف، حسود، بسته و خودشیفته کند. همانگونه که آتش میتواند غذا را بپزد یا خانه را بسوزاند، درد نیز بسته به صورتِ جان، یا فهم میآورد یا فقط دوده. از اینرو، ارزشِ رنج نه در وجودِ آن، بلکه در شیوهی حملِ آن است. آیا او ما را نسبت به جهان دقیقتر، فروتنتر، و از دروغ بیزارتر کرده؟ یا فقط به ما زبانی تازه برای شکایت و شکلی ظریفتر از خودپرستی بخشیده است؟ این پرسش، هر بار باید از نو پرسیده شود...
جهانِ تو را اگر بخواهم بهدقت رسم کنم، میگویم که جهانی است که در آن هر چیز به بهای خودش ظاهر میشود. در عافیت، ما قیمتها را فراموش میکنیم. نفس کشیدن رایگان به نظر میرسد، راه رفتن بدیهی، دوست داشتن طبیعی، فکر کردن حقِ مسلم. اما در جهانِ رنج، هر امرِ ساده، هزینهی پنهانِ خود را آشکار میکند. نشستن، ایستادن، لبخند زدن، تمرکز کردن، ادامه دادن، همه دوباره قیمت پیدا میکنند. این بازگشتِ قیمتها، هرچند ظالمانه است، اما پرده از اقتصادِ واقعیِ زندگی برمیدارد. ما میفهمیم که بودن، از آغاز نیز بیهزینه نبوده است؛ فقط فیش صورتحسابها دیر به دستِ ما رسیدهاند...
و با اینهمه، رازِ تو شاید در این باشد که در دلِ بیشترین انقباض، روزنهای از گشایش نیز پنهان میکنی. نه گشایشِ شاد، نه وعدهی نجات، بلکه امکانی برای تبدیلِ نسبت. کسی که نتوانسته درد را حذف کند، شاید بتواند شیوهی ایستادن در کنارِ آن را تغییر دهد. این تغییر کوچک، از بیرون شاید هیچ به نظر برسد، اما از درون، گاه به اندازهی یک قاره فاصله دارد. دیگر نه هر موجِ درد به معنای نابودیِ من است، نه هر تکرارِ رنج نشانهی شکستِ مطلق. چیزی در انسان میآموزد که درونِ شعله، تماماً شعله نشود. نه سرد میشود، نه بیاحساس؛ فقط از یگانگیِ کور با درد اندکی فاصله میگیرد. و شاید همین اندک، شریفترین امکانِ تو باشد، اینکه آدمی را به جایی برسانی که بیآنکه رنج را انکار کند، دیگر کاملاً در زبانِ آن زندانی نباشد.
پس این نامه را نه با لعنِ تو پایان میدهم و نه با تقدیسِ تو. تو ضروری نیستی به آن معنایی که باید خواسته شوی، اما هرگاه میآیی، چیزی را به پرسش میکشی که بدونِ تو در خواب میماند. آسایش را از بداهت میاندازی، تن را از شیءبودن، دل را از خیالِ مصونیت، آگاهی را از خودفریبی، و زبان را از پرگویی. تو، با همهی خشونتت، حسابرسِ بودن هستی. هرجا مینشینی، صورتحسابی قدیمی را روی میز میگذاری؛ صورتحسابِ وابستگیها، توهّمها، چسبندگیها، غرورها و فراموشیها و اگر کسی بتواند این کاغذِ تلخ را تا پایان بخواند، شاید نه شادتر، اما واقعیتر از پیش از جا برخیزد...

بیا، اگر ناگزیر میآیی،
نه چون فرمانروای مطلق،
بلکه چون آموزگارِ سختگیرِ گذرا؛
بیا و آنچه پوسیده است برملا کن،
اما آنچه هنوز توانِ روییدن دارد
به کینه مسپار.
بگذار از تو نه قهرمان بیرون آید، نه قربانیِ خودشیفته،
بلکه انسانی که اندکی کمتر به توهّمِ استحکام دل بسته،
اندکی بیشتر به شکنندگیِ همهچیز آگاه است،
و از روی همین آگاهی،
دقتی تازه، شفقتی کمصدا،
و زبانی پاکتر ساخته است...
با احترامی که فقط آتشِ بیتظاهر برمیانگیزد،
از سوی کسی که آموخته است بعضی راهها
نه از میانِ باغها،
که از کنارِ سنگهای داغِ درون میگذرند.