امیدِ عزیز،
سبکپاترین و در عین حال سنگینترین ساکنِ جان، آن نیروی ظاهراً لطیف که گاه از ستونهای سنگیِ اراده نیرومندتر است و گاه از نازکترین شیشهها شکنندهتر، بگذار این بار با تو سخن بگویم؛ نه با آن لحنِ آسانِ واعظانی که تو را بیچونوچرا فضیلت مینامند و نه با تلخیِ آنان که پس از چند شکست، تو را همدستِ فریب میپندارند. تو را یا همچون فرشتهای معرفی کردهاند که هرجا حاضر شود، شب عقب مینشیند؛ یا همچون دلالی درونی که انسان را با وعدههای بیپشتوانه، تا آستانهی نومیدی میکشاند. اما تو، اگر بهراستی دیده شوی، هیچیک از این دو نیستی. تو نه صرفاً نور هستی، نه صرفاً خطا. تو رابطهای هستی که جان با آینده برقرار میکند...
این را باید از همین آغاز روشن کنم که امید با خوشبینی یکی نیست. خوشبینی غالباً نوعی عادتِ روانیست؛ میلِ تقریباً خودکار به اینکه همهچیز سرانجام خوب از آب درآید یا دستکم آنقدرها هم بد نباشد... خوشبینی در بسیاری از موارد، بیش از آنکه حاصلِ شناخت باشد، محصولِ مزاج است. او در اتاقی که هنوز بوی دود میدهد، پنجرهای خیالی میبیند و نامش را افق میگذارد. اما امید، از این سستیِ خوشمشرب دور است. لازم نیست جهان را روشنتر از آنچه که هست ببیند. حتی میتواند در تاریکترین ادراکها زاده شود. چهبسا خوشبینانِ بسیار که با نخستین سیلیِ واقعیت فرو میریزند و چهبسا آنان که جهان را با تمامِ ترکها، فقدانها، زخمها و خیانتهایش دیدهاند و با اینحال، چیزی درونشان هنوز از تسلیمِ کامل سر باز میزند...
تو از جنسِ ندیدن نیستی؛ از جنسِ تاب آوردنِ دیدن و باز ادامه دادن هستی. اگر نومیدی میگوید هیچ راهی نیست و توهم میگوید همهچیز ممکن است، تو آرامتر و دقیقتر نجوا میکنی راهی شاید باشد، اما نه هر راهی، نه بیهزینه، نه برای همیشه، نه برای همه، و نه به شکلی که خیال میکردی...همین دقت است که تو را از ابتذال نجات میدهد. امیدِ راستین هرگز پرهیاهو نیست. او وعدههای بزرگ نمیدهد، شعار نمیسازد و با نورهای ارزان قیمت کار های تبلیغاتی اینستاگرامی کار نمیکند. بیشتر شبیه شعلهایست که در باد هم قد میکشد، نه از سرِ غرور، بلکه از سرِ اصرار...
در جهانِ تو، آینده هنوز کاملاً مُهر و موم نشده است. نه به این معنا که هر چیزی ممکن باشد؛ این دروغِ دوران ها و انسان های سطحی است. بلکه به این معنا که واقعیت، هرچند سخت، کاملاً بسته نیست... تو از میانه شکافها کار میکنی. از همانجا که دیگران فقط دیوار میبینند، تو به ناهمواریِ سنگ نگاه میکنی و میگویی شاید دست بر آن بگیرد. از همینرو، تو با اراده خویشاوندی داری، اما یکی نیستی. اراده میخواهد؛ تو امکانِ خواستن را حفظ میکنی. اراده فشار میآورد؛ تو از خاموش شدنِ درون جلوگیری میکنی. اراده بیتو به ماشین بدل میشود، و تو بیاراده به بخار.
امید بهمنزلهی مقاومت در برابرِ بسته شدنِ معنای اکنون...
یک دیدگاهی مدام به چشمم می آید، هر وضعیتِ سختی میکوشد خود را جاودانه جلوه دهد... درد، وقتی میآید، وانمود میکند که همیشه بوده و همیشه خواهد ماند. شکست، طوری بر حافظه مینشیند که گویی تمامِ گذشته فقط مقدمهی او بوده و تمامِ آینده ادامهی او خواهد بود. تنهایی، در لحظهی اوجِ خویش، چنان سخن میگوید که انگار جهان از آغاز برای بیپاسخ ماندنِ ما طراحی شده است. اما تو، امید، این جادوی استبدادیِ اکنون را میشکنی. نه با انکارِ واقعیتِ درد، بلکه با انکارِ حقِ مطلقِ آن بر تفسیرِ کلِ زندگی. تو به لحظه میگویی تو همهچیز نیستی و همین جمله، گاه فاصلهی میانِ سقوط و ادامه دادن است...
اما تو فقط با آینده نسبت نداری؛ با حافظه نیز پیوندی پنهان داری... بسیاری گمان میکنند امید فقط رو به جلو نگاه میکند، حال آنکه او اغلب از دلِ گذشته تغذیه میکند: از نجاتهای کوچک، از دوام آوردنهای فراموششده، از روزهایی که میتوانستند پایان باشند و نشدند، از چهرههایی که در آخرین لحظه مانعِ فروپاشی شدند، از یک کلمه، یک بوسه، یک مکث، یک آغوش، یک کتاب، یک پنجرهی باز. امید، در این معنا، حافظهای گزینشی نیست که فقط شیرینیها را نگه دارد؛ او حافظهایست که در میانِ ویرانی نیز ردِ امکان را از یاد نمیبرد. او میداند که زندگی فقط آنچه شکسته نیست؛ آنچه از شکست عبور کرده نیز هست...
تو با زمان رابطهای خاص برقرار میکنی. زمانِ بیتو یا به باتلاق بدل میشود یا به زندان... بدونِ امید، آینده صرفاً تکرارِ فرسودهی اکنون است؛ لحظهها یکییکی میآیند، اما هیچکدام حاملِ تفاوتی حقیقی نیستند. آدمی زندگی نمیکند؛ دوام میآورد. در چنین وضعی، ساعت نه ابزارِ اندازهگیری، بلکه ابزارِ فرسایش است. اما با حضورِ تو، زمان دوباره قابلیتِ معنادار شدن پیدا میکند. فردا دیگرفقط پس از امروز نیست؛ ظرفیست که شاید چیزی در آن دگرگون شود. نه قطعاً، نه بهدلخواهِ ما، اما واقعاً. تو آینده را تضمین نمیکنی؛ آن را از حالتِ مُرده بیرون میآوری.
با اینهمه، تو را باید از فریبکارترین بدلهایت جدا کرد. بدلی هست که خود را امید مینامد، اما در حقیقت فقط تعویقِ مواجهه است. انسانی که نمیخواهد حقیقتی تلخ را بپذیرد، گاه بر تو نام میگذارد. کسی که از پایان یافتنِ چیزی میترسد، میگوید امیدوارم، حال آنکه فقط نمیخواهد سوگواری را آغاز کند. کسی که از اقدامِ ضروری میگریزد، به بهانهی امید، در انتظارِ معجزه مینشیند. این دیگر تو نیستی؛ این نوعی خوابگردیِ روح است. امیدِ راستین هرگز از واقعیت فرار نمیکند. او نخست به زخم نگاه میکند، اندازهاش را میسنجد، عمقش را میپذیرد و تازه بعد میپرسد، اکنون، با این همه، چه چیزی هنوز ممکن است؟
از این حیث، تو فرزندِ حقیقتی، نه دشمنِ آن.
امیدِ دروغین میگوید: «این درد وجود ندارد.»
امیدِ اصیل میگوید: «این درد هست، اما آخرین کلمه نیست.»
امیدِ دروغین میگوید: «همهچیز درست خواهد شد.»
امیدِ اصیل میگوید: «شاید همهچیز درست نشود، اما همهچیز نیز به یک معنا ختم نمیشود.»
این تفاوت، در ظاهر اندک است، اما در باطن مرزِ میانِ بلوغ و فریب است. تو اگر از حقیقت جدا شوی، به مادهی خامِ سرخوردگی بدل میشوی. هر وعدهای که بیش از توانِ واقعیت کشیده شود، روزی چون طنابی پوسیده میبُرد و آنگاه سقوطِ آدمی عمیقتر از پیش خواهد بود. بسیاری از نومیدیها، در اصل، ویرانههای امیدهای بیانضباطاند...
تو همچنین با عمل نسبتِ تنگاتنگی داری. امیدی که به عمل نرسد، دیر یا زود بیمار میشود. زیرا جان نمیتواند برای همیشه فقط در امکان سکونت کند؛ او نیاز دارد نشانهای از عبورِ امکان به فعلیت ببیند، هرچند کوچک. از این رو، امیدِ بزرگ اغلب به کارهای کوچک تکیه میکند، تخت را مرتب کردن، نامهای نوشتن، دوباره راه رفتن، چای دم کردن، از اتاق بیرون آمدن، پاسخ دادن، ساختن، کاشتن، آغاز کردن... آنکه فقط در رؤیای تغییرات عظیم به تو پناه میآورد، اغلب در نخستین سکونِ واقعیت سرخورده میشود. اما آنکه میداند تو در خُردترین حرکات نیز خانه میسازی، تو را پایدارتر حمل میکند. امید، برخلافِ شهرتش، نه تنها در افقها، بلکه در عادتهای کوچکِ شرافتمندانه زندگی میکند.
هیچ عشقی نیز بدونِ تو دوام نمیآورد. زیرا دوست داشتن، در عمیقترین معنای خود، همواره نوعی امید بستن به چیزی در دیگریست که هنوز به تمامی محقق نشده است. عاشق فقط آنچه را هست دوست ندارد؛ آنچه را که میتواند در حقیقتِ آن رابطه پدید آید نیز حمل میکند. اما همینجا خطرِ تو دوچندان میشود. اگر از واقعیتِ دیگری جدا شوی، عشق را کور میکنی. آنگاه فرد نه انسانِ روبهرو، بلکه تصویرِ آیندهای را دوست میدارد که بر او افکنده است... امید در عشق باید همزمان وفادار و واقعبین باشد، وفادار به امکان و واقعبین نسبت به حدود... وگرنه بهجای اینکه پلی میانِ دو جان بسازد، پردهای بر چهرهی دیگری میاندازد...
در نسبت با رنج نیز تو موقعیتی غریب داری. رنج، همانگونه که میدانی، میل دارد همهچیز را در خود برد. او افق را میبلعد و لحظه را مطلق میکند. در چنین وضعی، حضورِ تو نه همیشه به شکلِ تسلی، بلکه گاه فقط به صورتِ یک سرسختیِ بینام ظاهر میشود، اینکه انسان، با وجودِ نخواستن، باز صبح از جا بلند میشود؛ اینکه با وجودِ بیمیلی، لقمهای میخورد؛ اینکه با وجودِ فروریختنِ معنا، هنوز پنجره را باز میکند؛ اینکه هنوز چیزی در او به حذفِ کاملِ خویش رضایت نداده است. اینها شکلهای خاموشِ تو هستند. تو همیشه احساسِ روشن و شاعرانهای نیستی. گاه فقط غریزهای شریف برای باقی ماندن در جهان هستی، تا شاید معنایی که اکنون ناپیداست، بعدها خود را نشان دهد...
انسانی که به هیچ امکانِ بهبود، ترمیم، فهم، یا دگرگونی باور ندارد، دیر یا زود به نوعی بیتفاوتیِ سرد یا قساوتِ پوشیده فرو میغلتد. چرا باید دستِ دیگری را گرفت، اگر هیچچیز از رنجِ او کاسته نمیشود؟ چرا باید بخشید، اگر آدمیان هرگز تغییر نمیکنند؟ چرا باید ساخت، اگر ویرانی سرنوشتِ نهاییِ هر چیز است؟ بسیاری از بیرحمیها نه از نفرت، بلکه از فقدانِ تو زاده میشوند. جایی که امید میمیرد، مسئولیت نیز اغلب تحلیل میرود. زیرا مسئولیت، در ژرفترین لایهی خود، مبتنی بر این باور است که کنشِ من میتواند در سرنوشتِ چیزی تفاوتی واقعی ایجاد کند. تو پشتِ این باور ایستادهای...
اما شاید شریفترین چهرهی تو آنجا پدیدار شود که دیگر بر نتیجه تکیه نمیکنی. امیدی هست که تا وقتی میبیند پیروزی محتمل است، زنده میماند؛ این امید، هنوز در سطحِ معامله است. اما امیدِ دیگری نیز هست، سختتر، کمصداتر و پاکتر، امیدی که حتی وقتی تضمینی در کار نیست، به وفاداری نسبت به امرِ شایسته ادامه میدهد. نه از سرِ حماقت، نه از سرِ نابینایی، بلکه از آن رو که نمیخواهد حقیقتِ درونیِ خویش را کاملاً به آمارِ موفقیت بسپارد. این امید میگوید که حتی اگر جهان پاسخِ کاملی ندهد، من به آنچه سزاوارِ عمل است خیانت نمیکنم... در این سطح، تو دیگر فقط عاطفه نیستی؛ خصلت میشوی...

پس بمان، امید،
اما خود را به ابتذالِ شعار نفروش.
از دهانِ آنان که تو را برای نادیده گرفتنِ حقیقت به کار میبرند، دوری کن.
در خانهی کسانی ساکن شو که زخم را دیدهاند،
شکست را چشیدهاند،
اندوه را حمل کردهاند،
و با اینهمه
هنوز نمیخواهند معنای جهان را یکسره به تاریکی واگذار کنند...
بمان،
نه چون افیونِ جان،
بلکه چون انضباطِ روشنِ روح.
نه چون وعدهی پیروزیِ آسان،
بلکه چون امتناعِ شریف از تسلیمِ کامل.
و اگر روزی خواستی به والاترین صورتِ خود برسی،
به انسان بیاموز
که تو را نه در رویاهای بزرگ،
بلکه در ادامه دادنهای کوچک،
در وفاداریهای کمصدا،
در ساختنِ آهسته،
و در دوباره برخاستنهای بیشاهد
جستوجو کند.
با احترامی که برای شعلههای بیفریاد قائلم،
از سوی کسی که میداند
گاهی نجات،
نه با گشودنِ ناگهانیِ آسمان،
بلکه فقط با خاموش نشدنِ یک چراغِ کوچک
ممکن میشود...