
سلام. هلو. زرد آلو. حالتون چطوره؟ نه، این نوشته منه. حال من چطوره؟
بد نیستم. امتحان فارسی فردا و امتحانات سه شنبه من را از دور تهدید و تمسخر می کنند، و پشت رون های پا هایم چنان می سوزد (به خاطر زنگ ورزش با سرکار خانم ورزش عزیز بزرگوار) که نمی توانم مثل آدم روی صندلی لهستانی اتاقم بشینم. ولی خب، خیلی بهتر از وضعیت هفته پیشم بود، و حرکت یعنی پیشرفت، مگر نه؟
این چیزی است که معاون ما می گوید. می گوید حرکت (هر گونه حرکتی) به معنای پیشرفت است. ولی من حرفش را خیلی نمی فهمم. منی که از هجده شدم دوازده بعد دوباره شدم هجده در ریاضی، آیا هنری کردم؟ ظاهرا بله. آیا حوزان که از بیست دوباره شد بیست... یعنی اون هنری... نکرده؟ یکم گیج شدم. البته من نقاشی می کشم و حوزان نقاشی اش... چنگی به دل نمی زنند.
البته بنده خدا تلاشش را می کند. تازگی ها از من می خواهد به او یاد بدهم و من سعی خودم را می کنم. می بینمش، وقتی که دارد از روی جلد کتاب داستانش نقاشی می کشد، و با خودم می گویم که آیا من هم همین طور خوش ذوق بودم، وقتی که نقاشی را شروع کردم؟ فکر (با اون صداهه) نکنم.
تازگی ها تنها چیزی که برایش ذوق دارم کتابم است. فرشته فیودور جدید ترین پروژه ام هست، و دو ماه است که رویش کار کرده ام و به صد صفحه اول رسیده ام. نوشتن خیلی حال می دهد، مگر نه؟ همان طور که خواندن حال می دهد. اگر حال نمی داد که شرح حال یک دختر چهارده ساله را نمی خواندی. می خواندی؟
عاشق چای شده ام. با نی هم می نوشم. پدرم می گوید که تا بیست سالگی دندان هایم بخاطر این همه چای خوردن زرد می شود، ولی خب، چای تنها چیزی است که مرا زنده نگه می دارد. و تنها چیزی که نیاز دارم برای نوشتن (به علاوه یک کیبورد یا قلم و کاغذ، ولی خب.)، و تنها چیزی که می تواند مرا سیر نگه دارد... فکر کنم یک وابستگی ناسالم دارم.
/اینجا نویسنده آهی می کشد و برای فراموش کردن غم هایش مقداری از چایش را می نوشد/
وقتی ماه رمضان بشود چه غلطی بکنم؟ یعنی دیگر خبری از چای های نصفه شبانه و چای صبحانه و چای عصرانه و چای دارچین مادر نیست؟
گمان نکنم. نمی دانم چرا هنوز هم روزه می گیرم. من که اصلا نماز نمی خوانم. ولی خب، یک جور هایی روزه گرفتن مرا خوشحال می کند. احساس می کنم واقعا هنر کرده ام. انگار با خودم می گویم، آفرین پری، چند ساعتی خود را پر از آت و آشغال و هله و هوله نکردی! دمت گرم، رفیق. شاید روزه می گیرم چون دفعه پیش سه کیلو کم کردم. شاید هم برگشتم به خودزنی و این فقط یک روش برای تنبیه خودم است. باید به روان درمانگرم بگویم...
شاید باورتان نشود ولی الان دارم فالوده می خورم. در فاصله نوشتن بند بالایی و این بند پدرم آمد خانه و فالوده خریده بود. جایتان خالی، خیلی خوش طعم است. خب، فکر کنم تا همین جا کافی ست. به اندازه کافی دست هایم تایپ کرده اند.
شما این هفته چه کرده اید؟ :))