
بعضی اوقات نوشتن واقعا برام سخته.
ساعت ها فقط می شینم روی صندلی لهستانی اتاقم، و با پاهایم آن را عقب و جلو می کنم، و فکر می کنم به کلماتی که هرگز نوشته نمی شوند. کلماتی که هرگز پدیدار نمی شوند زیرا انرژی کافی برای این که انگشت های خودم رو روی کیبورد تکان بدم را ندارم.
اصلا نوشتن همین هم سخته. فکر کردن به نوشتن درباره ننوشتن هم برایم سخت است. چرا؟ من که دیگه نباید انقدر افسرده باشم. مثلا نوجوانم، راحت و بی دغدغه. ولی راستش را بخواهید دل من هم می گیرد. من هم بعضی اوقات با گریه می خوابم و واقعا نمی دانم چرا. یعنی، می دانم چرا، ولی دلم نمی خواهد بگم. گویا اگر بگمش، به واقعیت تبدیل می شود.
دلم برای خودم و کشورم و ملتم می سوزه. روز های سختی را در پیش داریم. اصلا نمی توانم تحملش کنم.
در عین حال، فکر موندن تو کشور، تو این محله، تو این خونه، تو این اتاق، حالم رو بد می کنه. با تمام وجودم دلم می خواهد برم یه جای دور دور، جایی که هیچکس من را نشناسد و فقط خودم باشم و افکارم، همراه با یک لپتاپ یا دفتر و مداد، شاید.
شاید آن موقع بتوانم دست به قلم شوم و شاهکاری سزاوار آرزو هایم بنویسم.
ولی تا آن موقع، گمانم پژمرده هستم. و بس.