
همیشه تصور میکردم اگر الان یک گلادیاتور زنده بود می بردیمش تو صحنه متروپلیس ، با دیدن اونجا چه خاطراتی براش زنده میشد؟
آیا خاطراتش شباهتی به فیلم ها داشت؟
یا اینکه میشد از توش بوی خون روی خاک، صدای سم اسب ها ، زجه های آخر یک هم تمرینی قدیمی و هم حس کرد.
بعد از حدود چهارسال من به مترو پلیس خودم برگشته بودم ، جاییکه حجم زیادی از ناکامی های من و تو خودش جا داده بود .
برای نوشتن این قسمت از ابعاد جهنم مجبور بودم تمام خاطراتی که خیلی وقت بود دیگه دوستشون نداشتم و ورق بزنم ، برای درک بهتر از شرایط نیازه به گذشته دورتر سری بزنم اما از توضیحات ، اضافه پرهیز میکنم تا خوندن متن براتون کمتر ملا آور بشه ، حقیقتا تو این چند روز گذشته بارها از نوشتن این بخش پشیمون شدم چون هنوز طعم تلخشون و زیر زبونم حس میکنم. .
اجازه بدید از اینجا شروع کنم ، که خاندان من برای رسیدن به تهران راه پرپیچ و خمی سپری کرده بودن و حتی اکثرا در قسمتی از راه موندگار شده بودن ، پدر بابابزرگم تهرانی بوده یعنی ری زندگی میکرده ، بعد از یک سفر به یزد دلبسته دختری روستایی میشه و همونجا سعی میکنه با خریدن زمین ادامه زندگی و سپری کنه ، اما خب زندگیش اونقدر ادامه دار نمیشه و حاصل اون عشق میشه یک فرزند پسر بنام حسین، بعداز فوتش به علت خشک سالی و یا هر چیز دیگه ای که دقیقا نمیدونم چیه ، مادر بزرگم بچش و بر میداره میاد مشهد ، این برای زمانیه که حسین فقط ۹سالش بوده.
بعد از ورود حسین به مشهد ، به علت اینکه دیگه مرد این زندگی بوده ، میره تو شغل نونوایی ، و تا لحظه آخر زندگیشم به همین شغل ادامه میده ، در بین این مصافت عمر دلبسته دختری از فردوس میشه ، که از غذا برای زیارت به اون شهر رفته بودن از مغازه نونوایی ش خرید کردن ، خلاصه باهاش ازدواج میکنه و حاصل زندگیشون میشه ۷ فرزند ، که پدر من کوچکترین فرزند خانوادش.
از قضا این پسر جلب خانواده ، شروع میکنه به تجربه پارامتر های جدید که زیاد به مذاق خانواده سنتی ، خوش نمیاد عاشق موسیقی بودن در خانواده مذهبی و در نهایت تغییر خط مشی ذهنی نونوا گرایانه .
بابام وارد بازار لباس میشه و حقیقتا خیلی خوبم رشد کرده بود، در بین این جنگ ها برای اینکه بتونن به گونه ای سربراهش کنن براش زن میگیرن اما ته تقاری خانواده پرو تر از اینا بوده و به کاراش ادامه می داده، وقتی من بدنیا اومدم بابام فقط ۲۱سالش بوده و مادرم ۱۷ ، از همون اول زیاد باهم جور نبودن برای همین زندگیشون زیاد طول نمی کشه و ۱۵سال بعد از هم جدا میشن. حاصل زندگی شون این بنده حقیر و برادرم محمد هستیم.
تا قبل از محمد داداشم ، من تنها فرزند پسر خاندان پدربزرگم بودم که فامیلیش و داشتم وهمونطور که میدونید این در خانواده های سنتی و قدیمی درجه خاصی و به یک فرزند میداد ، تنها میراث پدر بزرگم و ادامه دهنده فامیلی ش، حدودا ۵۵ تا ۶۰ سال بود که چشم انتظار اومدن من بود ، پس دلیل اون همه عشق و توجه و الان بیشتر درک میکنم ، تنها دلیل اینکه اسم خودم و گذاشتم شاهزاده خاکستری هم همینه ، اما این درجه تنها برای پدربزرگ و مادربزرگم شیرین بود ، چون زندگی من شبیه قصه های شاهزاده تنها بود.
من وقتی چیزی دلم میخواست برام خریده میشد و بهترین غذا و اسباب بازی ها برام تهیه میشد ، بابام اون موقع انقدر کارش گرفته بود که از ترکیه و سوریه ، جنس میاورد و حتی یک تولیدی زده بود ، یک مغازه داشت که تمام جنس ها و به صورت عمده یا تک میفروخت ، خلاصه که غرق در فرایند کاریش بود ، مادر که به دلیل اختلافات فی مابین خونه مادرش بود ، و در نهایت من بودم و مادربزرگ و پدر بزرگم در یک خونه درن دشت، تمام خاطرات کودکی من در همون خونه گذشته تا ۹سالگی.
در ۷سالگی من محمد داداشم به دنیا اومد تنها شخصی که مثل منم شاهزاده حساب میشد ، که در این متن بنام شازده کوچولو ازش یاد میکنم.
بعد از اینکه محمد به دنیا اومد انگار پدرم حس خانواده داشتن و بیشتر درک کرده بود و تقریبا دهه بیست زندگیش سپری شده بود و الان امیال سرکش تجارت و پیشرفتش کمی به مرد خانواده شدن بیشتر تمایل داشت ، برای همین یک خونه خرید و من در ۹سالگی بلاخره رفتم خونه خودمون.
حس غریبی داشت ، دیگه خیلی چیز ها شبیه گذشته نبود ، اما شازده کوچولو و داشتم ، و این از همه چیز مهم تر بود، حدودا ۱۰سالم بود ، که پدربزرگم و در ۱۴سالگی مادربزرگم ، برای همیشه از خاندان بزرگ ما رفتن ، و همونطور که گفتم ، ازدواج پدر و مادرم هم فروغ زیادی پیدا نکرد و حدودا دوسال بعدش از هم جدا شدن.
تقریبا در اون چند سالی که رفتم خونه شاهد ، فراز فرود های زیادی از لحاظ خانوادگی و حتی اقتصادی بودم ، بابام ورشکست شد و دوباره شروع کرد اما دیگه از زندگی آرومی که ، در اون خونه درن دشت داشتم خبری نبود. حقیقتا برام زیاد اهمیت نداشت چون من ماموریت و هدف زندگیم و پیدا کرده بودم ، نگهداری از شازده کوچولو.
بعد از جدا شدنشون ، بازم اونقدر درگیر شرایط نشده بودم چون زمان زیادی و پیششون نبودم که بتونم حس عمیقی از زندگی خانوادگی و بینشون تجربه کنم ، زندگی خانوادگی من بعد از رفتن پدربزرگ و مادربزرگم ، از بین رفته بود.
انتخاب بین بودن با مادرم و یا پدرم به عهده من گذاشته شد و من بابام و انتخاب کردم ، چون نمیتونستم بار سنگین نگهداری دوتامون و رو دوش مادرم بذارم ، مادر من در تمام طول زندگیش خانهدار بود و الان برای گذران زندگی باید میرفت سر کار ، شرایط به اندازه کافی براش بغرنج بود و اضافه کردن این بار به نظرم ، نا معقول میومد.
حالا ، دیگه من مونده بودم و شازده کوچولو و بابام ، پدرم برای اینکه شرایط بیشتر از این سخت نشه خونه و به مادرم داد و ما برگشتیم به خونه مادربزرگم ، الان خونه درن دشت بود اما نبودن پدربزرگ و مادر بزرگم ، باعث شده بود دیگه صفا و روشنی قبل در اون خونه نباشه.
تا پایان دبیرستانم تو مشهد موندیم و بعدش با یک تصمیم انتحاری از طرف پدرم به تهران مهاجرت کردیم ، و من به نوعی به سرزمین اجدادیم برگشتم .
اومدن به تهران برای خانواده نصف و نیمه من یکجور پیشرفت حساب میشد ، و اون زمان ذوق پیشرفت باعث شده بود ترس بودن در شرایط جدید برامون کمرنگ تر بشه اما بعد از مدتی که این ذوق کمی فروکش کرد تازه ترس هامون خودشون و نشون دادن.
من اونقدر از اومدن به تهران حس غرور و خوشحالی میکردم ، که فکر میکردم الان باید بقیه هم از حضور من در تهران همین حس و داشته باشن ، اما با ورود من به پیش دانشگاهی ، این تصور از بین رفت ، نمیدونم شاید منتظر یک خوش آمد گویی و یا یک استقبال گرم بودم ، اما اولین جمله ای که شنیدم این بود :
الان اومدی تهرون که از این به بعد بهت بگن بچه تهرونی ؟!
اولین روزهای زندگیم در تهران و میتونم به زندگی در یک فضا پیما تشبیه کنم ، من از زمین رسیده بودم و همه چیز برام جدید بود و تازگی داشت ، حتی سردی و سختی هایی که تو شرایط زندگی حس میکردم ، پدرم دست از تمام دب دبه و کب کبش تو مشهد شسته بود و تو تهران به یک شاگردی در مغازه کفاشی رضایت داده بود.
برای همین بیشتر اوقات من با شازده کوچولو میگذشت ، من تمام دانشم در مورد خانه داری ، آشپزی و حتی درس و آموزش بکار میبردم تا بتونم در حد امکان ، جاهای خالی اطرافش و براش پر کنم ، شاید دنیای اون به خاکستری مال من نشه ، اما خب همیشه هم موفق نبودم ، گاهی کارمون به مشاجره و حتی زد و خورد میکشید به هر حال بعدا فهمیدم این مورد بین برادر ها امری کاملا طبیعی و حتی باعث بوجود اومدن خاطرات خنده دارم میشه.
چند مدتی به همین منوال بود و تا اینکه من برای تابستون به روال تابستون هرسال رفتم دنبال کار، یکی از آموزه های پدرم بود ، باورش این بود که در این زمان هم بازار و یاد میگیرم و هم به اصطلاح مرد میشم و میفهمم یک من ماست چقدر کره میده، بهم میگفت : دو روز دیگه اگر خواستی کاریو راه بندازی حداقل یک چیزی سرت میشه .
به هر حال ، یک کار تو لوازم التحریر گیرم اومد تو ظفر ، بعد از گذروندن دوره پیش دانشگاهی و پیدا کردن چند تا دوست ، بین اون همه بچه های عجیب این سفینه فضایی که به نظر میومد انگار فرسنگ ها از شرایط زندگی من فاصله دارن، به نظرم این یکی کمی آسون تر بود ، اولین شغل من تو تهران بود و کلی مضطرب بودم.
با رفتن تو این شغل خیلی دنیای من تغییر کرد ، منکه تا قبل از اون تنها کتابی که دیده بودم کتابهای درسیم بود ، اینجا یکی از وظایف روزانم تمیز کردن قفسه رمان ها و کتاب های غیر درسی بود ، اینطور بگم تو مغازه ، چند قفسه ای هم به کتاب ها اختصاص داده بودن ، که معلوم بود زیاد طرف دار ندارن ، اما زمان خالی من زیاد بود و با کسری پسر صاحب مغازه یا در حال صحبت بودیم یا باید ساعت ها ساکت میشستیم تا یک مشتری بیاد.
برای همین من کم کم برای اینکه حوصلم سر نره ، رفتم سراغ همون قفسه متروک کتاب ها، چندتا رمان و لغت نامه و کتاب داستان ، همش همین چندتا بود ، اما یک کتابم بود که قسمتی ازش بخاطر نم دیدگی از بین رفته بود ، از کسری پرسیدم اشکال نداره من اینو بخونم ؟ گفت : نه ، بدرد که نمیخوره فقط یک لطفی کن بعد خوندنش بندازش تو سطل آشغال سر کوچه.
جفتمون خندیدم و من رفتم یک گوشه پیدا کنم که کتاب و بخونم ، نمیدونم چی شد ، اما تا بخودم اومدم دیدم میرم مغازه تا اون کتاب و بخونم ، کارهای روزانه که معمولا کششون میدادم تا ظهر بشه و سریع تر جمع میکردم تا بتونم چند پاراگراف یا حتی صفحه بیشتر ازش بخونم ، من تا قبل از اون نمیدونستم دنیای خیالات من با خوندن کلمات تا این اندازه ، جون میگیره .
عنوان کتاب درست خاطرم نیست اما یادمه داستانش درمورد یک دختر روستایی و شرایطی که براش به وجود اومد و تعریف میکرد ، چیزیکه از تمام اون نوشته ها توجه منو جلب کرد ، این بود که من وقتی کتاب میخوندم میتونستم فضا سازی ها و جزئیات متن و ببینم . اما متاسفانه قسمت زیادی از کتاب ناخوانا شده بود.
دلم میخواست بدونم این چیزیکه تو این کتاب دیدم ، برای بقیه کتاب هام میتونم ببینم ؟ یا نه شیوایی قلم نویسنده باعثش شده بود؟ برای درک بهتر یک کتاب از پل استر بنام شب پیشگویی و برداشتم ، چیزیکه میتونستم از کتاب تو ذهنم بسازم کمتر از سرزمین عجایب آلیس نبود.
انقدر ذوق زده بودم که با اولین حقوقم ، چند صفحه مشبک خریدم و یک کتاب خونه کوچولو برای خودم درست کردم، و از اون به بعد تا کتاب فروشی میدیم با یک کنجکاوی خاص میرفتم به کتاب ها نگاه میکردم ، یک حس کنجکاوی از اینکه با این کتاب چی میتونم ببینم؟!
چیزی نگذشت که این کتابخونه ، کوچولو دیگه جای کتاب نداشت ، همه مدل کتاب و میتونستی توش پیدا کنی ، از رمان های ادبی تا فلسفی و رانشناسی و حتی پزشکی و علمی ، منظورم واقعا کتاب پزشکی بود همون کتابی که تو دانشگاه بهشون درس میدن ، به طور اتفاقی تو ، مترو دست یکی دیدم، میتونستم حدس بزنم که دانشجو ، ورفتم خریدمش ، گرون بود ، اما یاد انیمیشن سفرهای علمی و خانم فریزر و اون اتوبوس عجیب افتادم .
تابستون پر شوری بود ، بلاخره تموم شد و من رفتم برای دانشگاه (از قسمت کنکورش پریدم ، چون زیاد اتفاق خاصی نیوفتاد ، بیشتر کتاب های متفرقه ، بازی و ... بود ، یکروزم کنکور دادم ) اما با کمال تعجب ، دانشگاه قبول شده بودم، آزاد اسلامی خوراسگان اصفهان، رشته جانور شناسی ، بابام میخندید میگفت بچم رشته خودشناسی قبول شده، انقدر غرق در دنیای تازه کشف کرده خودم شده بودم که حتی یادم نمیومد کی و کجا و اصلا چرا همچین رشته ای و تو این شهر انتخاب کرده بودم .
به هر حال کاچی به از هیچی بود رفتم دانشگاه ثبت نام کردم و بخاطرش از شغلم اومدم بیرون ، البته چند هفته بعدش انصراف دادم، بابام تو پاساژ بوستان تو پونک یک مغازه گرفته بود تو راهرو اردیبهشت ، رفتم اونجا و تقریبا بیخیال درس و کتاب شده بودم ، حتی دلیلش به سختی یادم میاد.
اما خب تو این یکسال ، تونستم چند تا کار بکنم ، اول اینکه به زمان مطالعم یک سامون دادم ، دوم بابام ازدواج مجدد کرد ، سوم تونستم بیشتر به درس های شازده برسم ، چون بدلیل غرق شدگی من در مطالعه، کمتر وقت کرده بودم بهش کمک کنم و تو درساش یکم افت کرده بود و چهارم اینکه تونستم برم آزمون های قلم چی و علوی ، شرکت کنم تا بتونم شاید یکجای بهتر قبول بشم، البته این به اسرار پدرم بود.
برنامه روزانه من شده بود ، صبح شازده کوچولو و آماده کنم و بفرستم مدرسه ، بعدش برم مغازه و باز کنم تا عصر ، بابا تو این بین کارهای خونه و میکرد و خریدهای مغازه ، عصر میومد مغازه و من میرفتم کلاس کنکور تا شب ، دوران پر تکاپویی بود.
تلاش برای پیشرفت بود و اومدن اعضای جدید خانواده هم به این شرایط حس و حال جدیدی داده بودن، من دیگه یک خواهرم داشتم که شبا میرفتم سرکارش دنبالش و میاوردمش خونه ، یک حس غریب بود واسم ، من بلد نبودم برای خواهرم چطوری باید برادر باشم.برای همین ترجیح دادیم دو دوست محترم و تا حد امکان صمیمی برای هم باشیم ، البته نه بشدت قبلی اما بازم برای هردو مون عجیب بود. اما خب خیلی جاها تونستیم بهم کمک کنیم اینطوری من قسمت هایی که از این سفینه فضایی و نمیفهمیدم برام توضیح میداد و من براش از زمینی که اومده بودم میگفتم ، اینطوری گاها میتونستیم به والدین تازه آشنا شده مونم کمک کنیم که بهتر بتونن حرف همو بفهمن، مثل دوتا متارجم.
قضیه دانشگاه قبول شدنم و تو وبلاگ "همه چیز بعد از نا امیدی شروع میشود " تعریف کردم ، اینجا دوباره تکرارش نمیکنم.
و بعد دانشگاه قبول شدم ، به تمام پلن های قبلی رفتن به کلاس های دانشگاهم اضافه شد ، الان که دارم بهش فکر میکنم ، میبینم من به حدودا یکسال و نیم هرروز اینکار ها و انجام میدادم ، یکم برای خودم عجیبه ...
اما دانشگاه ....
سفر شاهزاده خاکستری (ادامه دارد )