
حدودا بیشتر از ۹ماه بود که تو آشپز خونه بودم ، دقیقا یادم نیست فروردین بود یا اردیبهشت ماه ، فقط میدونم هوای خیلی صاف و آفتابی بود نسیم خنکی هم می وزید.
تمام کارهای اونروز تا ظهر تموم شده بود ، برای شام هم مجلس نداشتیم ، با همون لباس و چکمه سفید به در اصلی آشپزخونه تکیه داده بودم. از خودم می پرسیدم :
این شغلیه که دلت باخواد تا زمانی که موهات سفید شد ادامه ش بدی ؟
یک نگاهی به دور اطرافم انداختم و دیدم از فشار کاری که تو این شغل بود خیلی ها رو آورده بودن به مورفین و قرص های ویتامین ، در حالی که نهایتا ۴۰یا ۵۰ سال بیشتر نداشتن .
از طرفی وقتی آشپز بالا دستیم و نگاه میکردم ، که حتی زمان زیادی برای گذروندن با خانوادش نداشت در حالی که تازه پسرش بدنیا اومده بود ، بیشتر دلم میگرفت ، با خودم میگفتم حاضری برای این شغل از این لحظات بگذری ؟
غرق تو همین افکار بودم که مسئول سالن ، که پیر مردی حدودا ۶۰ساله بود ، رشته افکارم و پاره کرد ... رضا نهار آماده ست بیا.
در تمام طول زمان نهار خوردن داشتم به این سوال فکر میکردم ، حاضری ادامه بدی ؟
نمیدونم چند روز گذشت ، اما یک روز رفتم مغازه روسری فروشی ، حمید پسر عمم ، از بچگی پیشش کار میکردم و برام بیشتر حکم یک استاد کار و الگو داشت و بیشتر مواقع باهاش مشورت میکردم . خودش نبود ، چند ساعتی نشستم و کمی با داداش کوچکترش مجتبی از خاطرات ، قدیم گفتیم ، کلی هم خندیدیم ، اینکه اولین روزهایی که اومده بودم تو بازار چه رفتارهایی داشتم بعضی وقتا خجالت زدم میکرد .
تو صحبتمون گفت ، میخوان یک مغازه بزرگتر باز کنن ، اگر بخوام خوشحال میشن برگردم ، اما اینم گوش زد کرد که برم فکارم و بکنم چون اگر مغازه و باز کنن میخوان یکی باشه که بتونن رو بودنش حساب کنن .
از شدت ذوق و هیجان از مغازه تا خونمون و پیاده رفتم .انقدر خوشحال بودم که نفهمیدم کی بخونه رسیدم . دلم میخواست راه طولانی تر میشد تا بیشتر قدم میزدم.
وقتی رسیدم خونه همه ماجرا و برای مادرم تعریف کردم ، در نهایت گفتم فکر کن ، اگر بعدش بتونم یک مغازه تو پاشاژ بوستان و یا هرجای دیگه بزنم چقدر خوب میشه ؟ میدونی میتونم باهاش صحبت کنم و یک شعبه بزنیم تو تهران ؟ روسری فروشی آیدا شعبه تهران با مدیریت من .
یک هفته ای بهم زمان داده بودن تا بهشون خبر بدم ، اما من فقط یه چند ساعت بیشتر نیاز نداشتم تا تصمیم بگیرم.
دقت کردین وقتی منتظری جواب بدی ، اما داری سعی میکنی که خودتو متفکر نشون بدی و سنگین چقدر زمان دیر تر میگذره ؟
با حاج علی صحبت کردم و در نهایت ، شغلم و به روسری فروشی تغییر دادم . روزهای اول کارم همراه شده بود با دکور زدن و آماده کردن شعبه جدید ، خدا میدونه که چقدر حس و حال خوبی داشتم. انگار سنگینی کار آشپز خونه باعث شده بود، سختی کار به چشمم نیاد و با تمام توان و ذوقم کار میکردم .
شعبه جدید که آماده شد ، یک جشن افتتاحیه گرفتیم و کلی آب میوه و شیرینی ، من انقدر خوشحال بودم که انگار مغازه خودم و باز کردم .
تایم کاریم اصلا خسته کننده نبود ، صبح ساعت ۹میرفتم مغازه تا ساعت ۱ ظهر بعدش با یچه ها میرفتیم باشگاه و بعدش میومدیم نهار میخوردیم ، اگر وقت داشتیم یک چرتم میزدیم ، و بعد برای ساعت ۴مغازه و باز میکردیم تا ۱۱شب ، من اونقدر انرژی داشتم که از مغازه و تا خونه پیاده میرفتم تو راه کلی خیال بافی میکردم ، خونه ما حدودا دو محله اونورتر بود برای همین راه زیادی نبود.
همه چیز یک رنگ و بوی دیگه بخودش گرفته بود ، دیگه بجای بوی پیاز داغ و روغن ، بوی ادکلن میدادم ، لباسام و خودم انتخاب میکردم و دیگه مجبور به پوشیدن اون لباسی که چند سایز از خودم بزرگتر بود ، نبودم.
حقوقم بیشتر شده بود الان میتونستم چند تومنی و پس انداز کنم . بماند که چند وقت بعدش به مناسبت روز مادر برای مادرم با همون پس انداز ها یک ماشین لباسشویی و یک تلوزیون خریدم . چند وقت بعدش تونستم یک گوشی جدید برای خودم بخرم ، حس پیشرفت و امیدواری تو تمام وجودم بود ، شیرینیش اونقدر بود که دیگه طعم تلخ اتفاق های یکسال گذشته بزور یادم میومد.
یکم که بیشتر گذشت ، شروع کردم روی خودم بیشتر تمرکز کردن ، برای خودم لباس میخریدم ، کلاس زبان اسم نوشتم و با همکلاسیام قبل از شروع کلاس میرفتیم کوه ، انگار بدنم عادت کرده بود به اون حجم کار آشپز خونه ، زمان بیکاری بهم خوش نمیگذشت .
کلاس جمعه ها ساعت ۹بود ، خب ماهم ۵میزدیم بیرون و میفرتیم کوه ، بعدش یک چیزی میخوردیم و بعدش میرفتیم سر کلاس ، منم که تا پام به کلاس میرسید ، شروع میکردم به گفتن و خندیدن ، آدم اجتماعی نبودم اما حس میکردم واقعا نیاز دارم تو اجتماع باشم و دوست برای خودم پیدا کنم ، همکلاسیام یکجوری دوستامم شده بودن ، از ترم های اول باهم بودیم برای همین ، خیلی حس صمیمیت داشتیم.
تا اینکه محمد داداش کوچکترم از بندرعباس ، اومد مشهد پیش من ، ..... ادامه دارد ....