ویرگول
ورودثبت نام
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکسترینویسنده‌ی «سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

اگر آن راه را می‌رفتم

تأملی درباره دوربین‌هایی در مسیر
تأملی درباره دوربین‌هایی در مسیر

در مسیر زندگی گاهی به مکان‌هایی می‌رسم که اسمشان را گذاشته‌ام «دوربین».

نقطه‌هایی که وقتی از آن‌ها عبور می‌کنی،
می‌توانی برگردی عقب را نگاه کنی
و خودت را در شرایطی ببینی که آن زمان، هیچ درکی از بزرگی‌اش نداشتی.

می‌بینی آنجا ایستاده‌ای؛
سردرگم، مردد، شاید ناراحت.
و امروز نمی‌فهمی چطور از آن عبور کردی.
چطور دوام آوردی.

گاهی این دوربین، شکل یک آدم قدیمی را به خودش می‌گیرد.
به‌طور اتفاقی با کسی روبه‌رو می‌شوی که سال‌ها پیش در یک مقطع حساس زندگی کنارت بوده.
می‌نشینید، حرف می‌زنید،
و ناگهان به همان دوراهی قدیمی می‌رسید.

به همان نقطه‌ای که مجبور بودی انتخاب کنی از کدام طرف بروی.

و آن سؤال قدیمی، که سال‌ها ته ذهنت مانده بود، دوباره بیدار می‌شود:
اگر آن راه دیگر را می‌رفتم، بهتر نبود؟
راحت‌تر نبود؟

او از مسیری می‌گوید که تو نرفتی.
از اتفاق‌هایی که پشت آن انتخاب افتاده.
و تو میان حس‌های متناقض می‌مانی؛
نمی‌دانی باید خوشحال باشی که نرفتی
یا غمگین باشی برای کسی که رفت.

گاهی هم دوربین، یک ماجرای ناتمام را نشان می‌دهد.
رابطه‌ای که تمام شد و هیچ‌وقت نفهمیدی چرا.
از بیرون می‌بینی که بعد از نبودنت چه اتفاق‌هایی افتاده؛
فضایی که اگر می‌ماندی، شاید درونش گرفتار می‌شدی.

آن‌وقت نمی‌دانی خروجت را باید بگذاری پای خوش‌شانسی
یا تدبیر.

من این لحظه‌ها را می‌گذارم پای لطف زندگی.

سال‌ها در ذهنم برمی‌گشتم عقب.
خیال‌پردازی می‌کردم.
انتخاب‌هایم را عوض می‌کردم.
خودم را موفق‌تر، قوی‌تر، شجاع‌تر تصور می‌کردم.

تا یک روز از خودم پرسیدم:

اگر با ذهن امروزت برگردی به آن زمان،
آیا حاضری دقیقاً همان سختی‌ها را دوباره تحمل کنی
تا به همین‌جایی که ایستاده‌ای برسی؟

آیا حاضری دوباره صبر کنی وقتی صاحبکارت در لوازم‌التحریر تحقیرت می‌کرد
فقط برای آن پاداش آخر ماه؟

آیا حاضری دانشگاه نروی
و تمام خاطرات ترم‌های اول را نداشته باشی
به امید یک مسیر «بهتر»؟

زندگی پر از احتمال‌هاست.
هیچ تضمینی وجود ندارد که اگر آن کار را می‌کردم، نتیجه‌اش همان می‌شد که امروز در ذهنم می‌سازم.

یاد انیمیشن Inside Out می‌افتم.
خوشحالی در قسمت اول می‌خواست همه‌چیز فقط روشن باشد.
اضطراب در قسمت دوم می‌خواست همه‌چیز را کنترل کند.

هر دو نیت‌شان خوب بود.
اما نتیجه همیشه مطابق تصورشان نشد.

وقتی خوشحالی پذیرفت هر خاطره می‌تواند چندرنگ باشد—
هم غم، هم شادی، هم خشم—
و وقتی اضطراب فهمید تحلیل کردن خوب است، اما باید حد داشته باشد،
تعادل برگشت.

من هم فهمیدم سال‌ها داشتم همین کار را می‌کردم.
در ذهنم دنبال نسخه‌ای بی‌نقص از خودم می‌گشتم.
می‌خواستم گذشته را جوری بازسازی کنم که حس برنده بودن بدهد.

من دنبال تضمین موفقیت نبودم.
دنبال حس موفقیت در بازآفرینی خاطراتم بودم.

اما هر بار که به زمان حال برمی‌گشتم،
با خودم بی‌رحم می‌شدم.
حس‌هایم را تبدیل به چکش می‌کردم.
از آن‌ها زجر می‌ساختم.
خودم را بی‌عرضه و احمق خطاب می‌کردم.

تا وقتی که دوربین، تصویرهای دیگری نشانم داد.

نشانم داد پشت بعضی خروج‌ها،
نجات پنهان بوده.

نشانم داد بعضی مسیرهایی که نرفتم،
شاید مرا به موقعیتی می‌برد که امروز حتی طاقت تصورش را هم ندارم.

نمی‌دانم اسمش قسر در رفتن است،
خوش‌شانسی است،
یا تدبیر.

اما من اسمش را می‌گذارم لطف زندگی.

و در یک چیز مطمئنم:

من خوشحالم که آن راه دوم را نرفتم.


سفر شاهزاده خاکستری

انتخابزندگیتجربهخودشناسیخاطره
۴
۱
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
نویسنده‌ی «سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید