
میدونی تو یکی از دفترام نوشتم:
کاش میشد رفت به دفتر کار زندگی و ازش پرسید چرا؟
چرا تمامی ارتباطهای من به ناکامی ختم میشوند؟ آیا میان ۸ میلیارد آدم بر روی کرهی زمین، انسانی نیست که بتواند مرا با جنبههای شخصیتم و رفتارم دوست بدارد و بپذیرد؟!
آیا واقعاً منظور تو از این همه ناکامی، تنها تدریس است؟!
برای کدامین امتحان؟
آیا واقعاً در میان زمانهایی که در غم و اندوه و تنهایی سپری میشود، یا باجهایی که صرفاً جهت نچشیدن طعم تنهایی به یکدیگر میدهیم، احساسات و عواطفمان باعث برانگیختگی برای رشد میشود، یا تنها سیاهچالههایی از جنس عقده و اندوه را در وجودمان جای میگذارد؟
آیا منظور تو از این همه غم و فشار بر آن است که تمرکز، آینده و حال را در یک راستا قرار دهی؟!
آیا این مهم با همراهی و عشق و شادی میسر نیست؟
کاش زندگی دفتری داشت که گهگاه به آن سر میزدیم، شاید میتوانستیم جواب تعدادی از رنجهایی که کشیده بودیم را از خودش بپرسیم.
اینطور لازم نبود در میان غوغای تنهایی و سوالهای بیجواب، مانند کودکی خردسال در گوشهای کز کنیم و اشک بریزیم، از دردهایی که حتی نمیدانیم چرا اینگونه بیرحمانه با جانمان لگد میزنند.
شاید اگر در انتهای سوالهایمان تنها پاسخی که میداد این بود: «همینی که هست»، اما حداقل جواب را از زبان خودش میشنیدیم که ما محکومانِ بیحکمی هستیم که چارهای جز ادامه دادن در زندان زندگی نداریم.
اما اگر این نبود، حداقل میدانستیم چرا این غم و تنهایی و بیکسی مانند زگیلی بر جان احساساتمان چسبیده و رها نمیکند.
کاش تنها یک جمله میگفت، نه برای جواب، بلکه برای آنکه بفهمیم صدای دردهایمان و بیتابیِ شبهایمان را شنیده.
تا کی نگاههای حسرتآلود به ضربات پنهانی که نخواستیم بزنیم، یا دلمان نیامد به دیگری بزنیم، اما او به عطش چشیدن همان ضربات به دیگری پناه برد؟
آیا این درسِ ما بود که ما نیز باید مانند دیگران لطمه بزنیم تا عزیز باشیم؟!
زندگی شرافتمندانه و آغوش گرم صمیمیت و درخشش و مهربانی، توهم بود؟!
یا ما درست یاد نگرفتهایم.
مگر نه اینکه دیگری رفت تا زندگی راه بهتری برای ما باز کند؟
دیگری رفت و ما در قصد دیدن راه جدید باز ماندیم،
دیده به راه، تا چشمانمان سفید شود از خالی بودنش.