ویرگول
ورودثبت نام
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری«سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
خواندن ۴ دقیقه·۱۴ روز پیش

همه چیز بعد از ناامیدی شروع میشه

من همیشه بدجوری درگیر انگاره های مغزیم میشم و اونقدر باهاشون پیش میرم که به بن بستی بنام ناامیدی میخورم.

همین ناامیدی باعث میشه یک استپ بخوره روی تمام انگاره ها و تصورات ریز و درشتی که توذهنم دارم ، انگار سالن مغزم که تا چند دقیقه قبل مثل یک دادگاه ، پر از هیاهو صحبت و بحث بوده ، خالی میشه و فقط صدای نفس هام و میشنوم .

تمام عضلاتم شل میشه و مثل یک عروسک خالی از حس و فکر یک گوشه میشینم .

همیشه شروع های دوباره زندگی من ، بعد از این حالت اتفاق میوفتن.

تصور میکنم زندگی در تمام مدتی که من تو دادگاه ذهنم دارم به عنوان دادستان ، متهم و وکیل مدافع تلاش میکنم که رای هیئت و عوض کنم ، آروم روی صندلی نشسته و داره به حرف های من گوش میده و بعدش در کمال خونسردی میره تو اتاق و با یک رای بیرون میاد و تمام شرایط زندگی من بعد از اون معلوم میشه.

حتی به سختی میتونم توضیح بدم که چرا اون رای و با تمام وجود میپذیرم و در راستاش قدم بر میدارم ؟

شاید بخاطر اینکه تمام دلایل و استدلال هام و خط ومشی ذهنم و بدون پرده تو دادگاه عنوان میکنم و منتظر یک راهم تا بتونم توش قدم بذارم.

توی ذهنم ، پر شده از تمام تجربیاتی که به رای نهایی احترام گذاشتم و اون مسیر ، چیز هایی و بمن داده که از حد تصوراتم در اون لحظه خارج بوده. اونقدر خوب که بعدا وقتی نگاهشون میکردم حتی خودمم باورم نمیشده که چنین دستاوردهایی و ایجاد کردم.

مثلا یادمه از کنکور اومدم و کاملا نا امید و مستأصل کنار دفتر پست نرسیده به هفت تیر نشسته بودم و بغض کرده بودم. اصلا امید نداشتم که دانشگاه قبول بشم چه برسه به رشته و دانشگاهی که دوستش داشتم. با همون حال رفتم دفترچه و گرفتم و شروع کردم به پر کردنش . درست خاطرم نیست چرا رفتم میدون سپاه ، شاید برای چند سوال در مورد مدارکی که لازم داشتم بود .سربازی که پشت باجه نشسته بود بعد از اینکه مدارکم دید و بررسی کرد با یک حالت بی میلی گفت : چرا ارتش؟

گفتم : اون دیسیپلین و دوست دارم.

گفت : با این چیزایی که نوشتی معاف میشی ، فقط کافیه این چند مدرک و بیاری و ... بعدشم شروع کرد به توضیح دادن درمورد روندکار.

تمام مسیر تا خونه نمیدونستم از چیزیکه شنیدم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟!

اینو یادمه چندوقت بعدش خودم در حال جور کردن مدارک پیدا کردم و بعد از ارائه کامل مدارک یک امضا و تمام. کارت معافیت من چند وقت بعدش دستم رسید.

هنوز منتظر رسیدن کارت بودم که جواب کنکور و تعیین رشته اومد ، دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز تو رشته شیمی کاربردی قبول شده بودم.

یادمه اونجا بود که از شدت هیجان و خوشحالی دستام می‌لرزید و بغض کرده بودم. همه چیز دقیقا بعد از نا امیدی کامل من شروع شده بود و من وارد دوره ای جدید از زندگیم شده بودم. مثل پا گذاشتن رو پله اول پله برقی بود ، من تو مسیر بودم و داشتم میرفتم جلو ....

تو یک دهه گذشته از زندگیم حتی قبلش بارها تو شرایط مشابه قرار گرفتم و هردفعه بعد از صدور رای ، همین شرایط و تجربه کردم ، یک مسیر جدید و دستاورد هایی فراتر از انتظارم .

در هر دوره قبل از صدور رای پر از التهاب و نگرانی و ترس بودم اونقدر که هر دقیقه برام ساعت ها میگذشت ، اما این دفعه روحم پر از آرامش بود . مثل یک خواب که چند دفعه بود دیده بودم ، میدونستم قراره چی بشه ، ۲۶ اسفند ماه یک ایمیل از شرکت گرفتم که بابت اینکه ادامه همکاری باهاشون مقدور نیست ازم دلجویی کرده بودن .

من دوباره خودم و تو دادگاه پیدا کردم ، سرم پر شد از هیاهو و صحبت و استدلال های مختلف ، اما این دفعه از درون منتظر یک تغییر بودم. انگار وقتی داشتم به بحث های جدی ذهن و قلبم ، گوش میدادم تبسم کرده بودم ، و فقط چشمم به زندگی بود که تو جایگاه هئیت ژوری نشسته و داره با آرامش به همه چیز گوش میده.

مثل همیشه با همون خونسردی ، بلند شد ، به اتاق رفت و با رأی جدید برگشت.

ساعت ۴ بعد از ظهر ۲۸فروردین ۱۴۰۵ پام و رو پله اول پله برقی گذاشتم و مسیر جدید زندگی من شروع شد .

الان وقتی تو محیط کارمم رویا پردازیم و نسبت به آینده واقعی تر و دست یافتنی تر و از همه مهم تر دوست داشتنی تر میبینم .

سفر شاهزاده خاکستری

زندگیشروعنوشتنامیدخودشناسی
۱۰
۰
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
«سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید