ویرگول
ورودثبت نام
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری«سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
خواندن ۶ دقیقه·۵ روز پیش

ابعاد جهنم : بازگشت به میدون جنگ قدیمی

خانواده عجیبی هستیم در طی 34 سال همراهی باهم ، بیشتر از 5الی 6 سال زیر یک سقف باهم زندگی نکردیم .

بندرعباس ، فریدنکنار ، تهران ، مشهد جغرافیای زندگی ما تا الان بوده ، یک جور ییلاق و قشلاق میکردیم بین شهر ها در فصل های مختلف ، بقیه نقشه ایران و هم یکسری زدیم ، فقط توشون خونه نداشتیم وگرنه در حد چند روز و یا گاها چند هفته هم شده بودیم ، مثلا یزد و میبد بخاطر بودن عمم جزو حیاط خلوت ها حساب میشه و اصفهان و شیرازم به عنوان بیرون شهر ، یاسوج و کرمانشاه و اردبیل و تبریز موقع هایی میریم که هوا گرمه ؛ از گرگان تا آستار هم که جزو روزمرگی هامون بودن تنها جایی که نرفتیم کرمان ، دزفول و زابل و زاهدان بوده.

زندگیمون پر از خاطرات مختلف از سفر ها و جا به جایی هاست ، اما در عین حال یک قانون داریم ، هر کدوم به کمک نیاز داریم بقیه خودشون و میرسونن تا ببینن چطور میشه حلش کرد ، حالا چه حضوری چه غیر حضوری ، اما بقیه شرایط به توانایی خودت بستگی داره که بتونی از پسش بربیای یا نه .

شاید به همین خاطره که بیشتر خو کردیم به تنهایی تا تو جمع بودن ، یا شاید این سفر ها و یک مرهم میدیدم که رو تنهاییامون میذاشتیم ، نمیدونم ، فقط میدونم که بعد از تمام این ها به این نتیجه رسیدم که :

۱. آدما برای تنهایی ساخته نشدن

۲. راز پیشرفت تو میزان موندگاری

چرا ؟

به نظر من به همین خاطره که میگن ، کاریو انجام بده که دوست داری ، اینطوری بیشتر تو راهش میمونی و در این صورت پیشرفت و درآمدم داری.

میتونه اشتباه باشه ، اما من بنابر تجربه ها و مشاهداتم میگم.

مثلا در تمام مدت جا به جایی های من تو زندگیم اشکان رفیقم ، تو کار آشپزی موند و ادامه داد تا الان کلی شاگرد داره و به جرأت می تونم بگم الان میتونه حتی بهتر از چیزایی که من تجربه کردم و داشته باشه.

یا علیرضا که درس و انتخاب کرد و ادامه داد ، الان کاناداست و به جای اینکه تو شهرهای ایران دور بزنه تو اروپا و آمریکا دور میزنه .

پس لطفا اینو از من بپذیرید که قانون دومم این باشه.

بر گردیم سر روایت اصلی ، بخاطر همین یک‌جور بعد جغرافیایی برای ما اهمیت کمتری داره اما موندن تو یک نقطه از سخت ترین کارهای دنیا محسوب میشه.

موقعی که تو روسری فروشی کار میکردم ، محمد داداش کوچکترم به همراه بابام رفته بودن بندرعباس ، اونجا محمد تو یک ساندویچی کار میکرد ، وقتی اومد پیشم ، خیلی تپل شده بود ، یک مدت کنار هم بودیم که پرسید میشه منم بیام اینجا ، از شغل اون زمانش راضی نبود ، صحبت کردم که بیاد و بلاخره بعد از چند وقت محمد ، اومد مشهد پیش ما.

با اومدنش ، حس و حال جدیدی به محیط کار و زندگی من اضافه شد و به هدفم دلگرم تر شده بودم که بتونم یک شعبه و تو تهران بزنم حالا دیگه دونفر بودیم و میتونستیم بهتر به کارها رسیدگی کنیم.

دوران خوبی بود ، حدودا یک سال یا کمی بیشتر و کنار ما موند ، که بابام خبر داد یک مغازه طرف رامسر گرفته که بعدش منتقل شد به فریدونکنار و لازمه یکی از ماها برای کمک باهاش بره ، اولش جفتمون مخالفت کردیم اما بعدش محمد نظرشو عوض کرد و رفت .

بعد رفتن محمد انگار ، حس و حال تنهایی بیشتر بهم فشار میاورد، پایه تمام کارام رفته بود و دیگه تقریبا بدون اون هیچکار و تفریحی حال نمیداد ، یک مدت گذشت و تونستم خودم و یک ریکاوری کنم که رفتم برای گواهینامه موتور ، گواهینامه ماشین و تو 18سالگیم گرفته بودم اما من بی نهایت از موتور میترسم برای همین بیخیالش شده بودم ، که دیدم فرصت مناسبه که با این ترس قدیمی یکبار برای همیشه روبرو بشم، انقدر بهتون بگم که روز اول که سوار موتور آموزشگاه شدم انقدر دست و پام می لرزید که نمیتونستم پام و از زمین بردارم که دنده و یک کنم و حرکت کنم ، اما آخرش به حدی رسیده بودم که آزمون ها و تو دفعه دوم قبول شدم .

اما تا امروز دیگه سوار موتور نشدم ، انگار یک جورایی به خودم ثابت کردم که میتونم از پسش بربیام.

چند ماه بعدش، محمد اومد دنبالم، مثل اینکه نمیتونست از بار مسئولیتی که رو دوشش بود تنهایی بربیاد نیاز به کمک داشت ، چند مرتبه مخالفت کردم ، تا زمانیکه فهمیدم بابام در حین جا به جایی بارهای مغازه به دلیل دیابتی که داشت حالش بد شده و حتی کارش به بیمارستان کشیده .

اونجا بود که ، دیگه نمیتونستم بی تفاوت باشم ، از طرفی زندگیی بود که تو مشهد برای خودم ساخته بودم و هدف هایی که داشتم و برنامه هام ، از طرفی میدیدم قسمت دیگه به حضورم نیازه. راضی شدم سه ماهی و برم و کمک کنم تا کارا رو قلتک بیوفته و برگردم سر زندگی خودم ، رفتن همان و سه ماه تبدیل شد به یکسال و چند ماه موندن در فریدونکنار، همان.

فکر شو بکن منکه مدتها بود تشنه برگشتن تو زمین بازی خودم بود الان تو یک شرایط ناخواسته گیر افتاده بودم ، باید یک جوری خودم تتبیق میدادم ، برای همین ، مغازه فریدونکنار و یک آزمون تصور کردم ، الان مغازه داشتیم اما خب روسری نبود اما اجناس دیگه بود که باید به تمامش رسیدگی میشد ، یکجوری من سرپرست فروشگاه حساب میشدم دوتا فروشنده خانمم داشتیم ، الان باید خودم و محک میزدم ببینم چند مرده هلاجم و میتونم واقعا از پس رویا هام بر بیام؟

میتونم بگم آزمون و قبول شدم با اینکه قضیه فریدونکنار و مغازه پایان خوشی نداشت ، انقدر بگم که تا چند ماه پیش وقتی رفته بودم اونجا هنوز اون مغازه خالی بود .

شخصی که باهاش شریک بودیم بعد از دیدن پیشرفت کار ترجیح داد خودش مدیریت کامل مغازه و به عهده بگیره و تقریبا زد بود زیر تمام قول و قرارهاش ، مغازه و مدتی خودش و خانمش و بعد پسرش و در انتها به یکی دیگه سپرده بودن مه هیچ‌کدوم نتونسته بودن از پسش بر بیان ، بعد از دیدن این ماجراها انگار دلم خنک شده بود ، و از طرفی خیلی به خودم افتخار میکردم که کاریو کردم که چند نفر دیگه نتونسته بودن انجامش بدن .

حدود یک الی دوروز بعد از قضیه فریدنکنار ، ما راه افتادیم طرف تهران که بعدش بریم یزد ، برای یکسری از چکاپ های بابا ، که منو محمد تو همون توقف کوتاه تو تهران کار پیدا کردیم .

الان دیگه من رسیده بودم تو همون زمین بازی قدیمی اما با کلی تجربه ، دلم میخواست انتقام تمام ناکامی های اون روزهام وبگیرم و این دفعه اونی که پیروز میدون میشه من باشم.

با محل کارمون صحبت کرده بودیم مه از اول هفته آینده شروع بکار کنیم ، تو همون مدت یک خوابگاه پیدا کردم مزدیک سیدخندان تو خیبون هویزه ، دوتا تخت گرفتیم و منتظر اول هفته موندیم.

دل تو دلم نبود که سوت ، شروع زده بشه تا خودی نشون بدم تو این میدون جنگ قدیمی .... (ادامه دارد )

زندگینوشتنسفرداستان
۱۲
۲
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
«سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید