
کوچک بودم، خیلی کوچک. فکر میکنم تازه مدرسه میرفتم. یک صبح زود بابام گفت میخواهد برود سیرجان. من هم لج کردم که «منم میخوام بیام.» آنقدر پافشاری کردم که بالاخره راضی شد مرا همراه خودش ببرد.
سوار مینیبوس بنز شدیم؛ راننده را «قاسم نادعلی» صدا میزدند. کنار درِ مینیبوس، پسرکی ایستاده بود که مدام بالا و پایین میپرید؛ مسافر سوار میکرد، بارها را جابهجا میکرد و کرایه میگرفت. اسمش «نادر» بود؛ بعدها همکلاسیام شد. آنوقتها با خودم فکر میکردم چقدر خوشبهحاله، اینهمه سواری با مینیبوس!
جاده خاکی بود و مینیبوس آنقدر میلرزید که انگار تمام دندانهایم به هم میخوردند. نادر هم، با آن یک طرف لپِ ورمکردهاش، بیحرکت کنار در ایستاده بود و نصفهنصفه خواب میرفت. انگار نمیخواست لحظهای پستش را رها کند.
نزدیکهای ظهر رسیدیم سیرجان؛ در گاراژ شیخ ناصر، ساختمانی قدیمی با حیاطی بزرگ نزدیک بازار. پیرمردی بداخلاق به نام «آقای فیض» همهکارهی آنجا بود. ما وسط سالن نشستیم. کنار اتاق فیض یک «کیل» بزرگ بود؛ من نمیدانستم چیست. رفتم نزدیکش و چون کسی حواسش نبود، رفتم بالایش و شروع کردم به «تلقتلوق» بازی. چند لحظه بعد، فیض سرش را از پنجره بیرون آورد و چنان سرم داد زد که همانجا خشکم زد.
بعد با بابام رفتیم توی بازار. بوی تنخواه، بوی تند زولبیا و بوی تخمهی برشته در هوا پیچیده بود. بابام دو تا نان سنگک تازه خرید، کمی سبزی و چند سیخ جیگر،،. گوشهی دنجی نشستیم و خوردیم؛ هنوز مزهاش یادم مانده.
در بازار قدم زدیم. از یک خرازی، یک سازدهنی رنگارنگ برایم خرید. جلوتر، در مغازهای بزرگ، یک پیراهن تازه هم گرفت که آستینهایش کمی بلند بود. آنقدر خوشحال بودم که تا آخر روز از تنم درنیاوردم. شلواری هم خرید، اما بلند بود و بابا گفت: «عیبی نداره، رو به پیشی اندازهت میشه.»
جایی از بازار که میرفتیم، بابام لبخند زد و گفت: «حسابی مشتی شدی.»
بعد کمی زولبیا در بسته کاغذی خرید. از بس بوی شیرینش را میپرسیدم، خندید و آن را داد دستم. مشغول خوردن بودم که یکباره دوروبر را نگاه کردم و دیدم بابام نیست. هیچ خبری ازش نبود. دویدم اینطرف، دویدم آنطرف… خبری نبود. بقیهی زولبیا را یکجا پرت کردم و دوباره دویدم.
احساس غریبی داشتم؛ انگار یکهو همهچیز بیگانه شده بود.
انگار در غربت گیر افتاده بودم.
رفتم جلوی همان دکان زولبیافروشی. شاگردش تا من را دید اخم کرد و گفت:
— اینجا چیکار میکنی؟ برو بیرون.
باز دویدم. غربت هر لحظه بیشتر روی سینهام سنگ میشد.
تا رسیدم جلوی همان مغازهای که شلوار خریده بودیم. همانجا نشستم و زدم زیر گریه. مثل ابر بهار گریه میکردم. چند نفر از کنارم رد شدند؛ یکیشان که مهربانتر بود پرسید:
— بچه، چرا گریه میکنی؟
جواب ندادم؛ فقط بیشتر گریه کردم.
با صدتا هقهق گفتم بابام را گم کردهام. جمعی دورم حلقه زدند. همان شاگرد بداخلاق زولبیا، با سینی بزرگ زولبیا رسید و تا حالوروزم را دید، دلش نرم شد. گفت:
— من دیدمش با بابات زولبیا خریدید… فکر کنم بابات رفت گاراژ شیخ ناصر.
نام گاراژ مثل اسم فرشتهی نجات بود.
یکی از مردها گفت: «مسافرن، بچه بیچاره جا مونده.»
این را که شنیدم، دوباره گریهام اوج گرفت. جیغ هم اضافه شد.
شاگرد زولبیا و پسرکی همسنوسالم کنارم ماندند؛ هی شکلک درمیآوردند، تو سر و کلهی هم میزدند تا حواسم پرت شود. میان اشک و آبریزش بینی، بالاخره خندهام گرفت. تازه فهمیدم شاگرد زولبیا آنقدرها هم بداخلاق نیست.
او دستم را گرفت و گفت: «پاشو بریم باباتو پیدا کنیم. آفرین پسر خوب.»
داشتم از میان جمع میآمدم بیرون که یکباره چشمم به خوبیار افتاد. ساده و بیریا میآمد جلو.
گفت: «پسر سیفالله، تو اینجا چکار میکنی؟»
با خوشحالی گفتم: «سلام… بابام کو؟
گمش کردم…»
گفت: «گم نشده. بیا بریم.»
با او راه افتادم. در پیچ بازار، بابام را دیدم که داشت دنبالم میگشت.
خوبیار گفت: «همونه بابات.»
اشکهایم را با آستینهای بلند پیراهن تازه پاک کردم و دویدم سمت پدر.
وانمود کردم هیچچیز نشده:
— کجا رفتی؟
— هیچی… همین دور و برا بودم.
شاگرد زولبیا تا بابام را دید گفت: «پسرت اینجا بود.»
وقتی برگشتیم، دیدم فقط پنجاه متر دور شده بودم، اما برای من شبیه فرسنگها بود.
بابام از رنگ و رویم فهمید گریه کردهام، ولی چیزی نگفت.
بعد از سوار شدن، مردم مینیبوس همه اهل همان حوالی بودند.
من اما رفتم ته مینیبوس و کنار خوبیار نشستم؛ همان که آن روز نجاتم داد.
خدا رحمتش کند. یادش همیشه با من مانده؛
اولینبار که غربت را فهمیدم، او دستم را گرفت.