ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimi
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۳ دقیقه·۱۵ روز پیش

دنبال سرنوشت

حسن آن روز، بعد از ناهار و چند دقیقه دراز کشیدن روی قالی اتاق، با عجله بلند شد. فکرش از صبح دلمشغولی بود، چیزی که نمی‌گذاشت آرام بگیرد. لباس پوشید، کاپشن را انداخت روی شانه‌اش و آمد توی حیاط.

 مادر کنار حوض نشسته بود و دامنش را تا زانو بالا زده بود، دست‌ها در آب و صابون. تا چشمش به حسن افتاد، گفت:

 «چرا کاپشن برداشتی؟ کجا می‌خوای بری؟»

 حسن داشت بند پوتین‌هایش را سفت می‌کرد و بی‌آنکه سرش را بلند کند، پرسید:

 «بابا کجاست؟»

 مادر با همان دست‌های خیس، تکیه داد به دیوار و گفت:

 «رفته روضه… خانه‌ی آ سید رضا.»

 حسن لبخند کوتاهی زد ـ از غیبت پدر خوشحال بود. با قدم‌های تند رفت انتهای حیاط. پارچه‌ی کتانی سفید رنگ را از روی موتور ایژ کنار زد؛ زیر داربست انگور آویزان بود و لکه‌های قدیمی نفت روی رنگ سبزش تاریک شده بود. موتور را با سختی عقب عقب تا دم در بزرگ حیاط آورد و روی جک گذاشت.

 وقتی برگشت، کنار تو رفتگی دیوار ـ همان جا که سکوی تنور بود ـ ایستاد. بسته‌ی کبریت مادر را برداشت، سه چوب از آن برداشت و گفت:

«مادر، دارم می‌رم شهر.»

 مادر با نگرانی آب را از لباس چلاند و گفت:

 «نکنه با موتور می‌ری؟»

 چند لحظه بعد لحنش تندتر شد:

 «چرا با مینی‌بوس نمی‌ری؟ هر روز سرویس داره. بعدش من جواب باباتو چی بدم؟ الان بیاد، سر و صدا راه می‌ندازه.»

 حسن کاپشنش را پوشید و گفت:

 «مادر، چه سرویسی؟ مینی‌بوس‌ها اون‌قد پر می‌رن که جای سوزن انداختن نیست، تازه با رانندگی صفر، مسیر چهل‌و‌پنج دقیقه‌ای رو دو ساعت طول می‌ده! من از جاده‌ی چنار سوخته می‌رم؛ خاکیه، اما پانزده کیلومتر نزدیک‌تر.»

 مادر گفت:

 «الان که دیر شده، چی واجب شده بری؟»

 حسن نفسش را بیرون داد و گفت:

 «پاسگاه سه روز بهم مهلت داده مدارک اعزام رو کامل کنم، سه قطعه عکس کم دارم.»

 بعد برگشت سمت موتور. سه کبریت را ردیف و بعد در سوئیچ موتور ایژ فرو برد؛ نور آبی کیلومتر روشن شد و مادر با تعجب نگاهش کرد. این کار را قبلاً چند بار کرده بود، و پدرش همیشه ناراحت می‌شد که پسر با کبریت و بی‌اجازه از موتور سواری می‌گیرد.

  موتور ایژ‌ را پدرش خیلی دوست داشت. حسن یادش آمد یک‌بار از پدر پرسیده بود چرا با سه تا چوب کبریت روشن می‌شود؛ پدرش خندیده و گفته بود:

 «پسر، این روسی اس. اون‌جا همه‌چیز اشتراکیه. آدم که موتور رو پارک می‌کنه، نفر بعدی بتونه راحت سوار شه. دنبال سویچ نباشه!»

 یاد آن حرف پدر هنوز لبخند به لبش آورد.

 چند بار هندل زد؛ موتور با صدای گوش‌خراش روشن شد. بوی بنزین تازه توی فضا پیچید .

 مادر با کاسه‌ی آب در کنار در ایستاده بود؛ نگرانی در چهره‌اش پیدا بود. حسن گفت:

 «مادر، خودت یه بهانه برای بابا جور کن. مثلاً بگو رفته گشتی بزنه تا باطری موتور شارژ شه… یا بگو نجمه رو برده شهر، کلاس آموزش بهداشت و آمپول‌ زنی.»

 لبخندی زد تا واکنش مادر را ببیند.

 مادر پوزخند تلخی زد:

 «خجالت بکش بچه. اون مثل خواهرت می‌مونه. تازه پدرت هر روز می‌ره از مغازه‌ی باباش سیگار می‌خره، می‌خوای چه رسوایی بشه اگه بگه پسرم دخترت رو برده برسونه؟»

حسن خندید و گفت:

 «شوخی کردم مادر. تو هر جور صلاح می‌دونی، آرومش کن.»

 بعد موتور را از در بیرون آورد، روی جک زد، برگشت سمت مادر و او را بغل کرد. صدای چارقد مادر روی صورتش خش خشی کرد. گفت:

 «مادر جان، خدا نگهدار.»

 مادرش بغض کرد، بوسیدش و گفت:

 «تو رو خدا تند نرو.»

 بعد، مثل کسی که ناگهان چیزی یادش افتاده باشد، دستش را گرفت و گفت:

 «نمی‌ذارم تنها بری.»

 حسن آرام گفت:

 «نه مادر، تنها نیستم. سعید هم با منه… سعید فاطی.»

 مادر نفسش را بیرون داد، انگار خیالش راحت شد:

 «باشه خوبه. به امید خدا.»

 موتور غرید و راه افتاد. خاک از زیر چرخ‌هایش پاشید به دیوار. مادر کاسه‌ی آب را بلند کرد و پشت سرش پاشید.

 چند لحظه بعد، صدا خاموش شد و فقط بوی دود ماند.

پایان قسمت اول

  • پاورقی ^^^

-- موتور سیکلت های ایژ درسال پنجاه‌ و‌ یک از شهر ایژوسک شوروی وارد ایران شدند، موتورهایی که با اقلیم خشک ایران سازگارند، بار تا هفت‌صد کیلو را می‌کِشند و برای کشاوری و دامداری مناسب بودند.

مادرموتورروستاچنارجاده
۱
۱
Habib Karimi
Habib Karimi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید