ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimiبیشتر از خاطرات مینویسم...
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۲ دقیقه·۲۱ روز پیش

سبقت

.
.

مسیرم جادهٔ کرمان به بردسیر بود؛ زمانی که جاده هنوز دوطرفه بود و پیچ‌های «گدار» برای خودش قانونی داشت: اگر عجله می‌کردی، ممکن بود دیگر جایی نرسی.

پشت یک تریلی افتاده بودم. مدتی دنبالش رفتم تا بالاخره جلو را نگاه کردم؛ جاده خالی به نظر می‌رسید. تصمیم گرفتم سبقت بگیرم.

گاز دادم و آرام از کنار تریلی بالا رفتم. تا نیمه‌اش هم جلو رفتم، اما جاده گدار بود و ماشین زورش نمی‌رسید کامل رد شود. هرچه گاز دادم، فاصله با سر تریلی کم نمی‌شد.

در همان لحظه چراغ‌های ماشینی از روبه‌رو پیدا شد؛ تیز، سفید و سریع.

فهمیدم دیگر وقتی برای جلو رفتن نیست. تنها راه، عقب کشیدن و برگشتن پشت تریلی بود. پایم را از روی گاز برداشتم. همان لحظه رانندهٔ تریلی هم خطر را فهمید و برای کمک سرعتش را کم کرد تا شاید من بتوانم جلو بزنم.

اما همین کمک، کار را سخت‌تر کرد.

چند ثانیه بیشتر وقت نداشتم. نه می‌توانستم جلو بروم، نه فرصت حساب و کتابی برای عقب رفتن داشتم. فقط چشم‌هایم را بستم و فرمان را پیچاندم تا شاید پشت تریلی برگردم.

در همان لحظه چند چراغ قرمز از کنارم رد شد. خیال کردم چراغ‌های عقب تریلی است و فرمان را بیشتر پیچاندم.

اما اشتباه کرده بودم.

آن چراغ‌ها چراغ‌های وسط تریلی بودند؛ جایی نزدیک اتصال کفی به اسب.

یک‌باره سپر و قسمتی از جلوی ماشینم رفت زیر کفی تریلی. بعد لاستیک‌های بزرگش محکم به ماشینم خوردند و مرا مثل گلوله‌ای به وسط جاده پرتاب کردند.

در همان دم، درست همان ثانیه‌ای که سر ماشینم زیر کفی تریلی بود، ماشینی از روبه‌رو با سرعتی دیوانه‌وار از کنارم گذشت؛ آن‌قدر نزدیک که فقط یک «میلی‌متر» فاصله داشت.

اگر یک لحظه زودتر یا دیرتر می‌شد، شاید این داستان هرگز نوشته نمی‌شد.

آن شب هم از مرگی وحشتناک جان سالم به در بردم.

گاهی با خودم فکر می‌کنم:

واقعاً کسی آن بالا مراقب ما هست...

وگرنه بعضی از این لحظه‌ها،

با هیچ حسابی جور درنمی‌آیند.

سبقتتریلیجادهماشینشب
۲
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
بیشتر از خاطرات مینویسم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید