
چند سال پیش با خانواده رفتیم کیش؛ جزیرهای پرزرقوبرق که از همان لحظه ورود، بیشتر از هرچیز نگاه آدمها به چشم میآمد. هرجا میرفتیم—راننده تاکسی، فروشنده، رستوراندار—طوری نگاهمان میکردند که انگار حتماً با هواپیمای شخصی آمدهایم و کارت بانکیمان ته ندارد!
شهر پر بود از پوسترهای کنسرت و نمایش و تئاتر. تورها هم با یک جدیت بامزهای مسافران را میبردند اینطرفوآنطرف، طوری تعریف میکردند که انگار اگر نبینی نصف عمرت برباد رفته.
اول بردندمان دیدن یک درخت قطور که شاخههایش وقتی به زمین میرسیدند، دوباره ریشه میزدند و تبدیل میشدند به درخت تازه. جالب بود… ولی در دل گفتم: «والله گردوی سبز اناری روستای خودمان هم سایه دارد، هم گردو میدهد، تازه کسی برای دیدنش بلیت نمیگیرد!»
بعد رفتیم یک خانه قدیمی. بلیت میخواست. راهنما با آبوتاب توضیح میداد، اما من تو دلم گفتم: «خانههای قدیمی خودمان خیلی منظمتر بودند؛ نشیمن سر جایش، اوشا سر جایش.» فقط فرقش این بود که اینجا بهجای وسایل کشاورزی، ابزار ماهیگیری چیده بودند.
برای اینکه عذاب وجدانشان کم شود، یک فنجان قهوه و دو خرما هم میدادند. طاقت نیاوردم و به مدیر تور گفتم:
«پول از مردم میگیرید، آخرش چی نشان میدهید؟»
خیلی خونسرد گفت:
«به ما گفتهاند مسافرها را بیاوریم اینجا.»
طوری گفت که اگر دستور میدادند کنار جدول خیابان هم میبرد!
بعد رفتیم کاریز کیش. فقط همین را بگویم: یزدیها شاهکار کردهاند. آن کانالها و دالانها را که میدیدی آدم میماند چطور کندند. ما اگر بخواهیم یک چاله نیممتری بکنیم اول دنبال پیکور میگردیم!
یک جایش مثل سالن بزرگی بود و بالایش موسیقی ایرانی مینواختند. صدایش در تونلها میپیچید و حس عجیبی داشت. این قسمت را واقعاً دوست داشتم.
کشتی یونانی هم رفتیم. همان قصه معروفش. آنجا یک عکاس حرفهای مثل سایه دنبال مسافران میچرخید؛ خانوادگی، تکی، رو به دریا، پشت به دریا… آخر سر هم میگفت:
«اگر پسندیدید، بفرمایید!»
خلاصه هرجا نگاه میکردی یک راه تازه برای پولدرآوردن—یا بهتر بگویم پولچاپیدن—کشف شده بود.
شب بچهها گفتند:
«بابا، بلیت شو گرفتیم.»
گفتم:
«شما بروید، من از شرجی خفه شدم.»
دیدم قیافههاشان درهم شد.
گفتم: «باشد، میآیم.»
روی بلیت زده بودند ۱۱ شب. رفتیم جلوی سالن، در بسته بود. یکی از پنجره بیرون سر داد:
«تا شروع برنامه بروید کافیشاپ کناری.»
ما هم از شرجی فرار کردیم رفتیم داخل. هوا که خورد به صورتمان، گفتیم: ایبهبه… چه خنک! هنوز ننشسته بودند، قهوه و چای و نوشیدنی و قلیان یکییکی روی میزها ظاهر میشد.
آرام گفتم:
«هیچکس سفارش نداده… اینها چرا میآورند؟»
اما گرما کار خودش را کرده بود. آدم بیاختیار میرفت سمت نوشیدنی. بقیه هم همینطور. یکی قلیان برداشت، یکی چای ریخت… خلاصه مجلس خودش گرم شد.
بعد فهمیدم این هم نقشه بوده. میتوانستند درِ سالن را باز بگذارند، اما عمداً نمیگذاشتند تا مردم مجبور شوند بروند کافیشاپ و پول خرج کنند.
نیم ساعت بعد رفتم صندوق…
رقمی نوشته بودند که اگر همان پول را میدادم، قصاب محل تا یک ماه گوشت خانه را میآورد!
داشتم فکر میکردم نقش پولدارها را بازی کنم یا آه بکشم… آخرش پول را دادم. اما خدا از دلم خبر داشت!
برنامه یک ساعت تأخیر داشت. همین که داشتیم وارد سالن میشدیم، دیدم همان آقای پنجرهای دارد با یکی بحث میکند؛ مردم صدایش میزدند «مدیر داخلی».
تا چشمش به من افتاد، جدی گفتم:
«آقای مدیر داخلی! این چه وضعشه؟ فکر کردهاید چون مردم شهرستانیاند هرطور دلتان خواست رفتار میکنید؟»
همان لحظه حس کردم برق از کلهاش پرید. نگاهش عوض شد.
فهمیدم فکر کرده من مأمور نظارتیام!
شروع کرد به توضیح دادن.
گفتم: «مگر شما نبودید که گفتید برویم کافیشاپ؟ چرا نذاشتید مردم همینجا منتظر بمانند؟»
یارو داشت آب میشد. دستهایش را به هم میمالید و فقط عذرخواهی میکرد.
رفتیم نشستیم. مجری شروع کرد به جوک گفتن. من هم که نوشیدنیهای کافیشاپ کار خودش را کرده بود، مجبور شدم بروم دستشویی.
هنوز به در خروجی نرسیده بودم که مدیر داخلی مثل تیر خودش را رساند:
«آقا! کجا تشریف میبرید؟»
گفتم:
«دیگر طاقت ندارم!»
منظورم دستشویی بود، اما او فکر کرد از یکی از جوکها ناراحت شدهام. گفت:
«باور کنید چند بار به مجری گفتم این را نگوید!»
خواستم بگویم:
«برم دستشویی…»
اما نگذاشت. بازوی مرا گرفت و گفت:
«این دو تا نوشیدنی… برای دلجویی.»
گفتم:
«میخواهم بروم بقیه برنامه را ببینم.»
خلاصه خیال کرد آشتی کردهام.
هر جوکی که مجری میگفت، اول به من نگاه میکرد. اگر لبخند میزدم، او هم با خیال راحت میخندید.
یعنی تأییدیه را از من میگرفت!
چند دقیقه بعد دیگر طاقت نیاوردم. بلند شدم. هنوز به در نرسیده بودم، دوباره خودش را رساند:
«آقا! این بخش هم جزو برنامه نبوده!»
گفتم:
«خیلی سخت است که…»
باز نمیگذاشت حرفم تمام شود.
آخر گفتم:
«این تلفن را بگیر. من میروم دست و صورتم را بشویم، زود برمیگردم.»
یارو خیال کرد میخواهم گزارش بدهم!
برگشتم نشستم. چند دقیقه بعد یک نفر آمد و یک بسته پسته برشته، یک بسته تخمه کدو و یک بسته فندق و بادامزمینی گذاشت روی میزم.
به مدیر داخلی نگاه کردم. با احترام سرش را تکان داد.
من هم با کلاس تمام مشغول خوردن شدم. به بچهها هم دادم. خانم هم خیال کرد دستودلباز شدهام!
بخش تردستی شروع شد. یکی روی تخت میخی دراز کشید، یکی لامپ مهتابی خورد. من این چیزها را دوست ندارم، سرم را پایین انداختم و مشغول خوردن شدم.
دستی روی شانهام نشست. مدیر داخلی بود. آهسته گفت:
«آقا، این قسمت را هم دوست ندارید؟ بفرمایید بگویم تمامش کنند؟»
نگاهی به مردم کردم و با غرور گفتم:
«نه… مردم خوششان آمده. بگذارید ادامه بدهند.»
خلاصه برنامه تا سه نیمهشب طول کشید. ما سرگرم بودیم، مدیر داخلی هم راضی که امشب رسوایی پیش نیامده.
آخر برنامه مجری گفت:
«شما تماشاگران عزیز مثل یک وانت پر از گلابی هستید…»
قصه گلابیها را تعریف کرد و گفت:
«من میگویم گلابیها، شما بگویید گلابی!»
بلند گفت:
«گلابیهااا!»
مردم هم میگفتند:
«گلابی!»
من نزدیک در بودم. از این حرکتش خوشم آمد. داشتم نگاهش میکردم که دیدم مدیر داخلی هم با تمام وجود فریاد میزند:
«گلابیهااا!»
نگاهم را که دید، فکر کرد دارم اعتراض میکنم که به من میگوید گلابی!
سریع به نفر کنارم اشاره کرد و به کلاه روی سرش—یعنی: «با او بودم!»
من هم کم نیاوردم، با دست اشاره کردم:
«ها! حواست باشه!» 😁