شروع کردیم به گشتوگذار در نمایشگاه .من با حوصله برای پسرم توضیح میدادم و او سراپا گوش بود.
چند دقیقه که گذشت، دیدم دو ـ سه نفر دیگر هم ایستادهاند و به حرفهایم گوش میدهند.
کمکم احساس کردم لیدرِ یک تورِ ایرانگردیام؛ صدام را بلندتر کردم و در همین حین، یک زوجِ ایتالیایی با لبخند نزدیک شدند. پسرم با ذوق، جملات مرا برایشان ترجمه میکرد و من گهگاهی فقط چند واژه از گفتوگویشان را میفهمیدم.
در بخشی از نمایشگاه،؛ مجموعهای از ابزارها و ادوات کشاورزی روستایی از ابتدا تاکنون را ردیف کرده بودند،از بیلچه دوره پارینه سنگی، گرجین، گاوآهن، اوشین و منگال گرفته تا آخرین کمباین تمام اتوماتیک روز دنیا.
من کاربرد گرجین را برای پسرم توضیح داده بودم که اتفاقاً خانم ایتالیایی با نشان دادن گرجین پرسید:
«این چی هست؟»
پسرم به دو توریست گفت:
«این وسیله پشت دو گاو بسته میشده؛ یک نفر رویش مینشست و با حرکت گاوها…»
هنوز حرفش تمام نشده بود که خانمِ ایتالیایی با چشمهای برقزده گفت:
«اوه، نایس! وری امیزینگ! دقیقاً مثل ارابهسواران ما در کولوسئومِ رم که با گلادیاتورها میجنگیدند!»
من فقط «گلادیاتور» و «اسب» را متوجه شدم و بقیه را پسرم ترجمه کرد و خندهای کوتاه در چشمهایش نشست.
سپس زن به اوشین اشاره کرد — آن پنجهی چوبی که برای جدا کردن دانهها از کاه استفاده میشد — و گفت:
«لازم نیست توضیح بدهید، خودم میدانم! این علامت، نمادِ دراکولا در نمایشهای ایرانی است!»
پسرم با تعجب زیر لب گفت: «بابا، واقعاً درست میگه؟!»
لبخندی زدم و بقول سعیدی سیرجانی، آشوبِ یادها آمد سراغم:
و با دیدنِ اوشین، تصویر کودکیام از دل سالها بیرون آمد:
آفتابِ داغ تیرماه، به هوا پراندن کاههای خرمن با همین اوشین . به منظور جدا کردن غلات از کاه و دستانِ پینهبستهی کشاورزانِ زحمتکش.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
«پسرم، اینها ابزار تفریح نبودند، اسباب زحمت بودند! با اعمال شاقه! برای کشاورزان و مخصوصاً برای گاوهای بیچاره که از طلوع تا غروب زیر شلاق میرفتند؛ برای مهار بهتر دماغشان را سوراخ میکردند و گاهی هم بخاطر جلوگیری از خوردن غلات دهانشان رامیبستند!
و خیلی وقتها هم بافه ها در دندانه های گرجین گیر میکرد . ناگهان وارونه میشد و سرنشین کلهپا و صدمه میدید.
چشمهای پسرم گرد شده بود و ساکت گوش میداد.
پسرم با نگرانی گفت:
«بابا، اگه من اینا رو برای اون ایتالیاییها ترجمه کنم، فکر میکنن داریم مسخرهشون میکنیم!»
خندیدم:
«نه بابا، با برداشت خودشون ترجمه کن! اونا گفتن این مثل ارابهسوارای کولیزهست؟ خب بگو بله، ما هم ارابه داشتیم فقط فرقش اینه که بهجایِ اسب، گاو میکشیدش!»
«در مورد اوشین هم گفتن نمادِ دراکولاست؟ بگو بله، این هم نماد و نشان دراکولای ایرانی در نمایشنامه های ماست!»
پسرم همان را ترجمه کرد.
دوباره برگشت طرف من و گفت:
«الان دربارهی اون تختهی صاف که دو سرِ آن طنابی هست، سؤال کردند؛ چی به بهشون بگویم؟»
من ، خسته از توضیحات طولانی ، با شوخ طبعی گفتم:
«بگو اون تخته مخصوصِ کسانی بوده که علاقهای به تماشای ارابهسواری و تئاتر دراکولا نداشتند. آنها با همین تختهها موجسواری میکردند و اگر زمستان بود، برای اسکیت روی یخ ازش استفاده میکردند!»
هر دو ایتالیایی با ذوق گفتند:
«اوه، نایس! , وجه مشترک ما خیلی زیاد هست !! ,we have a lot in commo, oh nice
من هم لبخند زدم و گفتم:
«سو نایس اَند اَمیزینگ!»!
اما خدا میداند پشتِ آن لبخند، چه تصاویری زنده شد:
زیرِ آفتابِ داغ تابستان کنارِ برادرم، با هیجانی همراه با ترس رویِ گرجین نشستهام. گاوها با متانت دایرهوار روی بافه ها میچرخند و پدرم با اوشین، خوشههای پخش و پلا شده را جمع میکند و بزیر گرجین برمیگرداند. (گر میزند)
با اینکه خرمن کوبی جز مراحل آسان در آن زمان بود و لیکن کشاورزی مهلک تر و جانفرسا تر از نبردِ با گلادیاتورها بود.
و اینک نسل ما ، آخرین نسلی که جزئیات زحمت و تصویر واقعی آن زندگی را در حافظه دارد ، در حالی که بچه های ما فقط با محصول نهایی مدرن (کمباین) آشنا هستند.