
آخر شب بود. راننده در دفتر آژانس منتظر زنگ بود تا آخرین سرویس را انجام دهد و بعد به خانه برگردد.
خسته بود. کنار مدیر آژانس نشسته بود و اگر مدیر با او حرف نمیزد، حتماً تسلیم خواب میشد.
در همین موقع زنگ تلفن به صدا درآمد.
مدیر گوشی را برداشت، چند لحظه گوش داد، بعد آدرس متقاضی را روی برگهای نوشت و به دست راننده داد و گفت:
«شب خوبی داشته باشی.»
راننده چند کوچه آنطرفتر جلوی درِ خانهای ترمز زد. چون آخر شب بود با یک بوق کوتاه حضورش را اعلام کرد.
چند لحظه بعد درِ حیاط خانه باز شد.
راننده دید مرد جوانی روی ویلچری پهن کمی دولا افتاده است. دختر بچهای طرف سبکتر ویلچر را گرفته بود و خانمی جوان هم قسمت سنگینتر آن را بلند کرده بود و با هم آرامآرام به طرف ماشین میآمدند.
راننده پیاده شد. اول درِ عقب خودرو را باز کرد، بعد به طرف دختر بچه رفت تا ویلچر را از دستش بگیرد.
اما مادر با لحنی مؤدبانه گفت:
«خواهش میکنم بگذارید خودمان او را روی صندلی بگذاریم.»
مرد زیاد سنگین نبود. با احتیاط او را روی صندلی عقب نشاندند.
زن کنار شوهر نشست. دختر بچه هم آمد و روی صندلی جلو نشست. راننده آرام حرکت کرد.
او هیچ سؤالی درباره وضعیت مرد نپرسید.
اما از نگاه نگران زن و چهره معصوم دختر بچه خیلی چیزها دستگیرش شد.
در بین راه، مرد اسکناسی تاخورده به دختر بچه داد و گفت:
«عزیزم، پول آژانس را حساب کن.»
دخترک پول را گرفت و به طرف راننده دراز کرد:
«آقا بفرما.»
لحظهای سخت برای راننده بود.
نه میتوانست قبول نکند،
و نه میتوانست قبول کند.
آن چند ثانیه انگار طولانیتر از همه راهی بود که آمده بودند.
بالاخره با همان جمله معمول گفت:
«قابل نداره.»
اسکناس را از دست دختر بچه گرفت و گفت:
«دستت درد نکنه دخترم.»
ماشین در سکوت راهش را ادامه داد.
راننده در تمام مسیر با خودش درگیر بود.
بالاخره به مقصد رسیدند. همانطور که مرد را سوار کرده بودند، همانطور هم او را پیاده کردند. دختر بچه و مادر، مرد خانواده را آرام به داخل خانه بردند.
راننده چند لحظه همانجا نشست.
بعد ماشین را روشن کرد و به طرف خانه خودش راه افتاد. خانهاش همان نزدیکی بود.
به در خانه که رسید، ناگهان جرقهای در ذهنش زد.
با شتاب دور زد.
خیابانها خلوت بود. چند دقیقه بعد دوباره جلوی همان خانه ترمز کرد. پیاده شد، به پشت در خانه رفت و همان اسکناسی را که هنوز در دستش بود از بالای در به داخل حیاط انداخت.
بعد سوار ماشین شد و آرام به طرف خانه برگشت.
آن شب وقتی وارد خانه شد، انگار باری از روی دلش برداشته شده بود.