ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimiبیشتر از خاطرات مینویسم...
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۲ دقیقه·۲۳ روز پیش

رستوران بین راهی

.
.

اتوبوس در دل سیاهی شب پیش می‌رفت. بعضی مسافران خواب بودند و بعضی زیر نور زرد چراغ‌های سقف کتاب یا روزنامه می‌خواندند.

پسرک سرش را روی دامن مادر گذاشته بود و هر چند دقیقه آرام می‌گفت:

«مامان… گشنمه. کی غذا می‌خوریم؟»

مادر دست بر موهای او می‌کشید و می‌گفت:

«یه کم دیگه صبر کن عزیزم. اتوبوس که وایساد می‌ریم پایین، یه غذای خوب برات می‌گیرم.»

پسرک با شنیدن «غذای خوب»، آب دهانش را قورت داد.

از ساعت یک بعدازظهر در راه بودند. حالا دیگر ساعت از هشت و نیم شب گذشته بود. ناگهان در دل تاریکی، چراغ‌های رنگارنگ ساختمانی بزرگ پیدا شد؛ رستورانی در وسط بیابان. اتوبوس پیچید و جلوی آن ایستاد.

مسافران یکی‌یکی پیاده شدند. از زیر ریسه‌های چراغ گذشتند و وارد رستوران شدند. بوی برنج و خورشت در فضا پیچیده بود.

مادر و پسر به سمت باجه ژتون‌فروشی رفتند. مادر نگاهی به منوی غذا انداخت، مکثی کرد و بعد دست پسر را گرفت و به سمت در رفت.

شاگرد اتوبوس که داشت فلاکس چای را می‌برد، گفت:

«نمی‌خواین شام بخورین؟»

مادر گفت:

«می‌خواستم ببینم بیرون مغازه‌ای هست یا نه، شاید یه بیسکویت برای بچه بگیرم.»

شاگرد اتوبوس گفت:

«خانم بیرون نرید، اینجا بیابونه. هیچ مغازه‌ای نیست. فقط همین رستورانه.»

مادر روی نیمکت فلزی کنار در نشست. پسرک هم کنارش نشست و به میزهای پر از غذا خیره شد.

در همین لحظه مردی که به نظر می‌رسید مسافر اتوبوس دیگری باشد، از در رستوران بیرون می‌رفت. نگاهش به پسرک افتاد. چند لحظه ایستاد… بعد برگشت و به سمت باجه ژتون‌فروشی رفت.

دو ژتون خرید. لحظه‌ای به پسرک نگاه کرد، بعد ژتون‌ها را آرام جلوی او گذاشت و گفت:

«پسرجان… چرا نمی‌ری غذاتو بگیری؟»

بعد دستی به سر پسر کشید و همان‌طور که آمده بود، بی‌معطلی از رستوران بیرون رفت.

پسرک با خوشحالی به طرف باجه تحویل غذا دوید. دو پرس غذا گرفت و با مادرش پشت یکی از میزها نشستند.

چند دقیقه بعد، پسرک در حالی که دستش را دور دهانش میکشید، گفت:

«مامان… چه مرد خوبی بود.»

مادر چیزی نگفت. فقط زیر لب گفت:

«خدا خیرش بده…»

رستورانمادرغذااتوبوس
۲
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
بیشتر از خاطرات مینویسم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید