
---
تابستان تازه از راه رسیده بود.
من و دوستم، که یک وانت نیسان داشت، مثل همیشه بیرون بودیم. از آن رفیقهایی بودیم که بعد از تمام شدن کلاسها، عصرها یا با وانت او میزدیم به جاده، یا با موتور من راهی کوچهپسکوچهها و دشتهای اطراف میشدیم. آنقدر به هم نزدیک بودیم که فکر میکردم هیچ رازی بین ما نیست.
اما آن روز، از همان اول، چیزی در چهرهاش بود. ساکتتر از همیشه بود و انگار ذهنش جای دیگری پرسه میزد. معلوم بود چیزی دلش را مشغول کرده.
چند بار از او پرسیدم چه شده، اما طفره رفت. من هم که خودم را رفیق ششدانگش میدانستم، ولکن نبودم. گفتم اگر مشکلی دارد، بگوید؛ شاید کاری از دستم بربیاید.
آخر سر، زیر فشار اصرارهای من، گفت:
«باید برم یه سری به پدرم بزنم.»
پرسیدم: «کجاست؟»
گفت: «سر مزرعهست. داره کار میکنه.»
گفتم: «منم میام.»
کمی مکث کرد و گفت: «نه… فقط یه سر میزنم و برمیگردم.»
اما من همراهش رفتم.
نزدیک غروب بود. تا به مزرعه رسیدیم، آفتاب خودش را پشت افق پنهان کرده بود.
پدرش از صبح با تراکتور زمین را شخم زده بود و ریشههای گیاهان دارویی را از دل خاک بیرون کشیده بود. هر چند متر، تودهای از ریشههای خاکآلود روی زمین جمع شده بود. هنوز نفس تراکتور در هوا بود و بوی خاکِ تازه زیر و رو شده، همه جا پیچیده بود.
چشم پدرش که به ما افتاد، گفت:
«پسرم، میشه با دوستت کمک کنین این ریشهها رو بار وانت کنین؟»
ما هم چیزی نگفتیم.
منِ دانشآموز، کنار رفیقم، شروع کردم به بار زدن. یکییکی، تودهتوده، ریشههای سنگین و خاکی را بلند میکردیم و میانداختیم عقب وانت. کار پشت کار. زمان میگذشت و هوا تاریکتر میشد.
دو ساعت تمام کار کردیم. دستهایم سست شده بود، کمرم درد میکرد، نفس کم میآوردم، اما باز هم چیزی نمیگفتم. همه را به حساب دوستی میگذاشتم. با خودم میگفتم: «رفیق است دیگر… کمکش میکنم.»
بالاخره کار تمام شد.
پدرش آمد طرفمان و گفت:
«دستتون درد نکنه. شما حرکت کنین برین سر دو راهی آبادی وایسین، منم با تراکتور پشت سرتون میام.»
ما هم رفتیم و کنار جاده منتظر ماندیم.
هوا دیگر کاملاً تاریک شده بود. یک ساعت گذشت تا بالاخره پدرش رسید.
آنجا بود که چیزی در دلم لرزید.
پدر و پسر کمی دورتر از من با هم حرف زدند. آرام، کوتاه، پچپچکنان. من جلوِ وانت ایستاده بودم و نگاهشان میکردم، بیآنکه چیزی بدانم.
بعد، با تعجب دیدم پدرش رفت و نشست پشت فرمان وانت. رو به پسرش کرد و با دست اشاره زد:
«تو برو خونه. من با دوستت میرم انبار، اینا رو با هم خالی میکنیم.»
همان لحظه انگار همهچیز برایم روشن شد.
تا آن لحظه، تمام خستگی را به پای رفاقت گذاشته بودم. اما آنجا فهمیدم ماجرا فقط یک کمک ساده نبود. انگار از اول، با هم هماهنگ کرده بودند که از من حسابی کار بکشند. نه حرفی، نه توضیحی، نه حتی پرسیدنِ رضایت من. فقط چون رفیق بودم، چون رودربایستی داشتم، چون تا آن لحظه چیزی نگفته بودم.
درونم چیزی شکست. نه از خستگی، نه از سنگینیِ بار؛ از حس فریبخوردگی.
با همان خستگی، اما با صدایی محکم گفتم:
«نه. من باید برگردم خونه. تا حالا هم خبر ندارن کجام و چقدر برای شما کار کردم.»
نه خداحافظی کردم، نه منتظر توضیحی ماندم.
از وانت فاصله گرفتم و زدم به جاده. تنها، پیاده، در تاریکیِ غروبِ تمامشده.
حتی از دوستم هم خداحافظی نکردم.
سالها از آن روز گذشته است.
اما من دیگر هیچوقت با او حرف نزدم.
بعضی رفاقتها با دعوا تمام نمیشوند؛
با یک لحظه فهمیدن تمام میشوند.
لحظهای که میفهمی تو دوستی را جدی گرفته بودی،
اما طرف مقابل، فقط روی معرفتت حساب باز کرده بود.
---