
جادهٔ روستا تا شهر نزدیک چهل کیلومتر بود؛ جادهای سراسر خاکی، پر از دستانداز و گرد و غبار. بیشتر مردم روستا اگر کاری در شهر داشتند، ناچار بودند با همان مینیبوس رفتوآمد کنند. مینیبوس معمولاً بیش از گنجایشش مسافر میگرفت؛ صندلیها زود پر میشد و بعد عدهای در راهرو میایستادند و با هر تکان ماشین به یکدیگر میخوردند.
راننده پیرمردی بود که سالها پشت فرمان همان مینیبوس نشسته بود. راه را از بر داشت؛ پیچها و گودالها را میشناخت و میدانست کجا باید سرعت کم کند و کجا دنده عوض کند.
آن صبح هم، پیش از آنکه آفتاب خوب بالا بیاید، مینیبوس از روستا راه افتاد. مسافران خوابآلود و خاموش بودند. گرد و خاک از درز پنجرهها به داخل میآمد و روی لباسها و صورتها مینشست.
چند کیلومتر که رفتیم، به ابتدای گدار رسیدیم. راننده سرعت را کم کرد، کلاچ گرفت و دنده را یک کرد. موتور با صدایی سنگین بالا رفت و مینیبوس آهسته به سینهکش خاکی گدار چسبید.
در همان حال یکی از مسافران با صدای بلند گفت:
«لال باد هر که نگوید این کلمات
بر محمد و آل محمد صلوات.»
صدای صلوات در مینیبوس پیچید. زن و مرد با هم صلوات فرستادند. همان مرد دوباره گفت:
«برای سلامتی راننده صلوات.»
دوباره صلوات بلند شد و مینیبوس، نالهکنان، از گدار بالا رفت و به راه افتاد.
چند کیلومتر بعد، پسربچهای که کنار مادرش نشسته بود آهسته گفت:
«مادر، دستشویی دارم.»
مادر گفت:
«طاقت بیار پسرم، برسیم شهر.»
اما بچه دوباره گفت که نمیتواند. مادر ناچار سر بلند کرد و با صدای بلند گفت:
«آقای راننده، لطفاً نگه دارید. بچه دستشویی دارد.»
راننده زیر لب غرولندی کرد و مینیبوس را کنار جاده نگه داشت. ماشین با تکانی در میان گرد و خاک ایستاد. شاگرد پیاده شد. مادر دست پسر را گرفت و کمی دورتر رفت. چند نفر دیگر هم از ماشین پایین آمدند تا نفسی تازه کنند.
راننده دور مینیبوس چرخی زد و نگاهی به لاستیکها انداخت. هنوز درست سر جایش برنگشته بود که ناگهان صدایی از کنار جاده بلند شد.
مردی در حالی که دستهایش را دور سر و گردنش میچرخاند و میدوید، فریاد زد:
«فرار کنید! زنبورها حمله کردند!»
چرخ مینیبوس درست روی لانهٔ زنبورهای زرد رفته بود؛ لانهای میان بوتههای خشک کنار جاده. زنبورها دستهدسته بیرون ریخته بودند و به هر که نزدیک بود حمله میکردند.
مسافران پراکنده شدند. بعضی به طرف بیابان دویدند، بعضی دستها را روی صورت گذاشتند و میدویدند. زنبورها روی سر و گردن و دستها مینشستند و نیش میزدند. صدای فریاد و جیغ در هوا پیچیده بود.
آنهایی که داخل مینیبوس مانده بودند نیز در امان نماندند. زنبورها از در و پنجره به داخل هجوم آوردند و فضای تنگ ماشین را پر کردند. مسافران دستپاچه از جا بلند میشدند و به هم میخوردند. هر کس صورتش را میپوشاند و نیش میخورد.
راننده که خود چند نیش خورده بود، سر و صورتش را پوشاند، خودش را پشت فرمان رساند و ماشین را روشن کرد. مینیبوس با تکانی راه افتاد و چند کیلومتر جلوتر ایستاد.
کمکم مسافران پراکنده از دور پیدا شدند و دوباره سوار شدند. هر کدام نشانی از آن هجوم بر تن داشتند؛ یکی چشمش ورم کرده بود، دیگری گونهاش، یکی هم گردنش سرخ و متورم شده بود. حال پیرمردها از همه بدتر بود؛ آنها کمتر توانسته بودند بدوند.
مینیبوس دوباره در جاده افتاد. این بار کسی حرفی نمیزد. فقط صدای موتور میآمد و گرد و خاکی که پشت سر ماشین در هوا میماند. مسافران ساکت نشسته بودند و گاه دستی روی صورت ورمکردهشان میکشیدند.
راه شهر ادامه داشت.