
همه بچههای کلاس سوم «ب» آن روز همقسم شده بودند که اصلاً سر کلاس انشا نروند. زنگ تفریح که خورد، چند نفری دور حیاط مدرسه جمع شدند، دستها را روی هم گذاشتند و قول دادند هیچکس سر کلاس برنگردد. بعد هم دستهجمعی از در مدرسه بیرون زدند و توی کوچههای اطراف پراکنده شدند.
اما میان آنها دو نفر آرامتر از بقیه بودند؛ یکی ریایی، پسری لاغر با موهای کوتاه و عینک گرد، و دیگری حامد، که همیشه ته کلاس کنار پنجره مینشست. وقتی بقیه دور شدند، ریایی چند قدمی با آنها رفت، بعد آهسته ایستاد. نگاهی به حامد انداخت و گفت:
«من برمیگردم مدرسه.»
حامد با تعجب گفت:
«دیوانهای؟ همه قرار گذاشتند نیاییم.»
ریایی شانه بالا انداخت و گفت:
«ببینیم چه میشود.»
بعد راهش را کج کرد و بیسر و صدا به طرف مدرسه برگشت.
چند دقیقه بعد خودش را به حیاط مدرسه رساند. حیاط تقریباً خلوت بود؛ فقط صدای جارو کشیدن خدمتگزار از کنار باغچه میآمد. ریایی آرام از پلههای کنار دفتر بالا رفت و داخل دفتر شد.
معلم انشا پشت میز روبهروی در نشسته بود و دفتر حضور و غیاب را ورق میزد. ریایی مؤدبانه جلو رفت و خیلی آهسته، طوری که معاون مدرسه که گوشه اتاق نشسته بود چیزی نشنود، گفت:
«ببخشید آقا… شما زنگ بعد کلاس میآیید؟»
معلم که از این سؤال جا خورده بود، عینکش را کمی بالا برد و گفت:
«این چه سؤالی است آقای ریایی؟»
ریایی گفت:
«آقا اجازه… بیشتر بچههای کلاس رفتهاند بیرون. با هم قرار گذاشتهاند کسی سر کلاس نیاید تا زنگ تعطیل شود.»
معلم چند لحظه به او نگاه کرد، بعد دفتر را بست و گفت:
«حتی اگر یک نفر هم در کلاس باشد، من وظیفه دارم سر کلاس حاضر شوم.»
چند دقیقه بعد زنگ کلاس به صدا درآمد. صدای قدمهای معلمها در راهرو پیچید و هر کدام به طرف کلاس خودشان رفتند. معلم انشا هم از راهروی طولانی طبقه دوم گذشت و جلوی در کلاس سوم «ب» ایستاد.
در کلاس نیمهباز بود. کلاس ساکت بود؛ نه همهمهای، نه صدای حرفی. فقط نور کمرنگ آفتاب از پنجرههای بلند میتابید و روی نیمکتهای چوبی افتاده بود.
معلم در را باز کرد و داخل رفت.
دید فقط دو نفر در کلاس نشستهاند؛ ریایی روی نیمکت دوم کنار دیوار، و حامد ته کلاس کنار پنجره.
آن دو نفر به احترام معلم بلند شدند.
معلم با دست اشاره کرد بنشینند. بعد آرام به طرف تخته رفت، ماژیک را برداشت و بالای تخته نوشت:
موضوع انشا
«رفیق بیوفا را کمتر از دشمن نمیبینم»
بعد ماژیک را روی میز گذاشت و گفت:
«درباره این موضوع بنویسید. آخر زنگ برمیگردم.»
و از کلاس بیرون رفت.
کلاس دوباره در سکوت فرو رفت. صدای تیکتاک ساعت دیواری و گاهی صدای گنجشکهایی که پشت پنجره مینشستند شنیده میشد. ریایی سرش را پایین انداخت و شروع کرد به نوشتن. حامد هم چند لحظه به تخته نگاه کرد، بعد آهسته دفترش را باز کرد.
گاهی هر دو بیاختیار به هم نگاه میکردند، اما چیزی نمیگفتند.
نزدیک آخر زنگ، در کلاس باز شد و معلم انشا دوباره وارد شد. جلو آمد و برگهها را از روی میز برداشت.
اولی را باز کرد. نوشته بود:
«رفیق بیوفا را کمتر از دشمن نمیبینم، چون دشمن از اول دشمن است، اما رفیق اگر بیوفایی کند، آدم را از جایی ضربه میزند که هرگز انتظارش را ندارد.»
معلم برگه را بست و برگه دوم را باز کرد.
در آن نوشته بود:
«آقا اجازه… امروز فقط دو نفر در کلاس بودند. یکی من بودم که سر کلاس ماندم… و یکی هم ریایی بود که قبل از زنگ رفت و همه را به شما خبر داد.»