ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimiبیشتر از خاطرات مینویسم...
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

سفری با یک همسفر افغان

.
.

اتوبوس جای سوزن‌انداختن نداشت. من و یکی از دوستانم در قسمت آخر نشسته بودیم و هر مسافر در عالم خودش بود.

اما صدای گفت‌وگوی دو مرد افغان در قسمت بوفه‌ی اتوبوس، بی‌اختیار توجهم را جلب کرد.

از فحوای حرف‌شان معلوم بود اهل سواد و مطالعه‌اند. آن‌قدر زیبا و شمرده صحبت می‌کردند که انگار بیهقی با یکی از همشهریانش از قرن پنجم هجری، همسفر ما شده باشد. لهجه‌ی دری، وقتی دانایی و سواد با آن همراه شود،دلنشینی اش دو چندان میشود .

از هر دری با لفظ «دَری» ، صحبت می‌کردند؛ از گرانی اجاره‌خانه، قیمت ارزاق و گرفتاری‌های روزمره.

کمی جلوتر فهمیدم یکی از آن‌ها داغدار پسر جوانش است؛ پسری که در بمبارانی در افغانستان، در جریان درگیری با طالبان، جان باخته بود. مرد کناری با همان زبان شیوای دری، آرام و شمرده دلداری‌اش می‌داد؛ از ناپایداری دنیا می‌گفت و اینکه عاقبت همه‌ی انسان‌ها مرگ است و هیچ جانداری از آن گریزی ندارد.

برای تسلی دل هموطن و همسفرش، چند آیه هم خواند.

آن مرد اما گویی طاقت فراق نداشت. چشم‌هایش خیس بود و سکوتش سنگین. کم‌کم دیگر مسافران هم متوجه ماجرا شدند و هرکس به زبان خودش سعی می‌کرد دلش را آرام کند.

در آن لحظه، افغان یا ایرانی بودن دیگر اهمیتی نداشت؛

همه فقط انسان بودند، شریکِ غمِ یک انسان.

بعد از مدتی، مرد داغدار آرام‌تر شد و دوباره به حرف آمد. گفت:

هر وقت خیلی دلم می‌گیرد، بعد از راز و نیاز با خدا، می‌روم گوشه‌ای و تاریخ بیهقی می‌خوانم. قصه‌ی بردار کردن حسنک وزیر… قصه‌ای که مثل تابلو نقاشی جلوی چشمم جان می‌گیرد. پر از درس است؛ از نامردی‌ها، از آدم‌های ناکس و چاپلوس، از بی‌اعتباری مقام و بی‌ارزشی مال دنیا، و از صبر سنجیده‌ی مادر حسنک. 

من که عاشق تاریخ بودم و تاریخ بیهقی یکی از متون درسی‌ام، حس کردم این حرف‌ها فقط روایت یک کتاب نیست؛ برای اولین بار حس کردم تاریخ، چیزی دور از دسترس نیست، نشسته روبه‌رویم  و دارد نفس می‌کشد. انگار داشت درباره‌ی همین زمانه حرف می‌زد.

مرد دست در جیبش برد و کتابچه‌ی کوچکی بیرون آورد؛ «گزیده‌ی تاریخ بیهقی». شروع کرد به خواندن، تا رسید به آن جمله‌ی معروف:

«او رفت و این قوم که این مکر ساخته بودند نیز برفتند… احمق مردا که دل در این جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت بازستاند.»

سکوتی سنگین اتوبوس را پر کرد؛

سکوتی که در آن، تاریخ و حال یکی شده بودند

و غمِ حسنک وزیر، با غمِ یک پدر افغان، هم‌نفس شده بود.



افغانتاریخاتوبوسجادههمسفر
۱
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
بیشتر از خاطرات مینویسم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید