ویرگول
ورودثبت نام
Habib Karimi
Habib Karimiبیشتر از خاطرات مینویسم...
Habib Karimi
Habib Karimi
خواندن ۳ دقیقه·۱۸ روز پیش

شاه کلید

.
.

با یک کلید نمی‌شود تمام قفل‌ها را باز کرد؛ اگر هم بشود، آن دیگر یک کلید معمولی نیست، «شاه‌کلید» است!

در اولین روزهای کارم، دو اتفاق پشت‌سرهم برایم افتاد که برای همیشه در ذهنم حک شد.

ماجرای اول: وقتی ادب نادیده گرفته می‌شود

اوایلِ شروع به کارم بود. باید سوابقِ پرونده‌ مهمی را که به من محول شده بود بررسی می‌کردم و گزارشش را به مدیر می‌دادم. صبح زود با انرژی رفتم سمت بایگانی. برگه مشخصات را با احترام روی میزِ بایگان گذاشتم، بلند سلام کردم و گفتم: «آقای فلانی، بی‌زحمت این سوابق را به من بدهید، خیلی مهم است.»

اما در کمال تعجب، آن کارمند باسابقه نه تنها جواب سلامم را نداد، بلکه حتی دستش را که دورِ زانویش حلقه کرده بود، رها نکرد! فقط سری جنباند و بی‌اعتنا گفت: «این سوابق معلوم نیست کجاست، من نمی‌توانم پیدایشان کنم.»

دوباره محترمانه اصرار کردم، اما برای اینکه من را از سرش باز کند، گفت: «حالا آخرِ وقت یک سری بزن، ببینم چه می‌شود.»

حالم خیلی گرفته شد. در مسیر برگشت، یکی از همکاران پیشکسوت و فهمیده را دیدم و ماجرا را تعریف کردم. گفتم: «این بنده خدا نه برخوردش درست است، نه همکاری می‌کند؛ مؤدبانه سوابق را خواستم، جواب سربالا می‌دهد!»

همکارم لبخندی زد و گفت: «بیا برویم تا یادت بدهم با بعضی‌ها باید متناسب با شخصیت‌شان برخورد کنی. تو فقط تماشا کن.»

رفتیم پشت پنجره. همکارم برگه را با جدیت پرت کرد جلوی بایگان و آمرانه و با صدای بلند گفت: «بلند شو این سابقه را بده!»

در کمال ناباوری، او هم مثل برّه‌ای سربه‌راه بلند شد و سریع پرونده را آورد! بعد همکارم برگه‌ی من را هم از دستم گرفت، روی میز بایگان پراند و گفت: «این را هم بده!» و بعد چشمکی به من زد و گفت: «دیدی؟ با این‌گونه افراد باید مثل خودشان رفتار کرد.»

این تجربه به من ثابت کرد که همیشه برخوردِ مودبانه همه‌جا جواب نمی‌دهد؛ اما هنوز بُعد دیگر ماجرا را ندیده بودم، تا اینکه با آقای حسینی روبرو شدم...

ماجرای دوم: جادوی صمیمیت

مدتی بعد، موقعیت دیگری پیش آمد. پشت یک پنجره، همه‌ی همکاران تجمع کرده بودند. آقای حسینی مدارک افراد را برای کارت ملی بررسی می‌کرد. شلوغی کلافه‌کننده بود و هیچ نظمی وجود نداشت. با نگرانی به همان همکار پیشکسوت گفتم: «چکار کنیم؟ خیلی شلوغ است. برویم بعداً بیاییم.»

همکارم گفت: «حالا ببین!» و بعد با صدای بلند صدا زد: «آقا رسول!»

حسینی که تا آن لحظه بی‌توجه به القابِ «آقا»، «جناب» و «ببخشیدِ» دیگران کار می‌کرد، ناگهان سرش را بلند کرد و گفت: «جانم؟»

همکارم گفت: «این مدارک من چه شد؟» و حسینی بلافاصله گفت: «چشم، همین الان.» و سریع کارش را راه انداخت.

همکارم رو به من کرد و گفت: «فقط بگو آقا رسول!»

من هم بلند گفتم: «آقا رسول!»

او بلافاصله با خوش‌رویی و لبخند گفت: «جانم! بفرما!» و کار من را هم سریع انجام داد.

همکارم لبخندی زد و گفت: «حسینی در آن شلوغی، با شنیدنِ نام کوچکش احساس صمیمیت می‌کند. فهمیدی بعضی‌ها از برخورد خودمانی بیشتر لذت می‌برند تا رسمی؟»

*

آن روزها درس بزرگی گرفتم: واکنشِ آدم‌ها متفاوت است و نباید همیشه طبق کلیشه‌های ذهنی خودمان عمل کنیم. یک‌جا باید مقتدر بود و یک‌جا برادرانه و صمیمی.

پیدا کردنِ راهِ نفوذ به قلب یا ذهن هر آدمی، واقعاً یک «هنر» است. من فقط دو نمونه را گفتم، اما قطعاً همه‌ی ما از این تجربه‌ها داریم. در این میان، آدم‌های باتجربه‌ای هم هستند که تمامِ راه‌های نفوذ را بلدند؛ آن‌ها همان «شاه‌کلیدهایی»** هستند که قفلِ سخت‌ترین رابطه‌ها را به راحتی باز می‌کنند.

کلیدخاطرهداستانمدیرارتباط
۰
۰
Habib Karimi
Habib Karimi
بیشتر از خاطرات مینویسم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید