
عصر بود. رفیقم گفت: «بیا به اتفاق خانواده برویم شهربازی تا بچهها کمی سرگرم شوند و خودمان هم گشتی بزنیم.» وسایل را برداشتیم و راه افتادیم.
وقتی وارد شهربازی شدیم، حسابی غوغا بود. بوی ذرت مکزیکی و پفکنمکی در هوا پیچیده بود، صدای موسیقی از بلندگوها پخش میشد و بچهها با بادکنکهای رنگی این طرف و آن طرف میدویدند و صدای خندهشان به آسمان میرفت.
وارد محوطه سرگرمیها شدیم. در مسیرمان غرفههای مختلفی بود؛ تیراندازی با تفنگ، گردونه شانس که شاید خودکار یا چراغقوهای نصیب آدم میکرد، شاید هم هیچ. بعد غرفه پرتاب توپ در سبد و بعد هم زدن توپ به هدف. همان آخری را انتخاب کردم.
صاحب دکه چهار توپ داد. هر توپ نرخ ثابتی داشت؛ اگر میبردی جایزه میداد و اگر میباختی که هیچ! بعد گفت:
«هر وقت گفتم بزن، میزنی!»
من که از بچگی توی روستایمان آنقدر گردوپلکی کرده بودم که نشانهگیریام حرف نداشت، معطل نکردم.
توپ اول را چنان زدم که هدف از جا کنده شد! صاحب دکه جا خورد و گفت:
«آقا قبول نیست! من که هنوز نگفته بودم بزن!»
دوباره هدف را چید و گفت:
«حالا بزن!»
دومی را زدم. بعد سومی و چهارمی... همه خورد به هدف! 🎯
صاحب دکه که دید کارم خیلی درست است، بهانه آورد و دیگر نوبتی به من نداد. آخر سر هم چند تا خودکار فنری که چلیکچلیک صدا میدادند گذاشت دستمان و با احترام عذرمان را خواست!
رفتیم غرفه بعدی؛ ترکاندن بادکنک با دارت.
پنج تیرک دارت گرفتم. اولی خورد به بادکنک، اما نترکید و افتاد روی زمین. دومی و سومی هم همینطور.
ای داد بیداد! پنج تا تیرک زدم اما دریغ از ترکیدن حتی یکی!
داشتم جلوی همراهان کم میآوردم که مردی کنارم یواشکی گفت:
«بیخیال آقا... اینها کلک زدهاند!»
گفتم:
«چطور؟»
گفت:
«بادکنکها را بیش از حد باد نمیکنند؛ شاید هم جنسشان طوری است که دارت وقتی بهشان میخورد، سُر میخورد.»
رفتم توی فکر. همان لحظه نگاهم افتاد به دست پسرم که یک بادکنک معمولی دستش بود. جرقهای در ذهنم زده شد.
رو کردم به صاحب دکه و گفتم:
«آقا بیا شرط ببندیم! این بادکنکِ پسرم را بگذار جای آن بادکنک وسطی؛ اگر با تیرک زدم و ترکید، من برندهام. اگر نترکید، من بازنده!»
اطرافیان جمع شدند و صاحب دکه با اکراه قبول کرد. بادکنک را بست و کمی عقبتر ایستاد.
رفیقم گفت:
«نبازی رسوا میشویمها!»
نفس را حبس کردم. نشانه گرفتم...
تیرک خورد وسط بادکنک و صدای «ترق!» همراه با سوت و کف مردم بلند شد. 🎈💥
صاحب دکه که حقهاش رو شده بود، با اوقاتتلخی چند تا جایزه، سوت و اسباببازی گذاشت جلوی بچهها.
بچهها با خوشحالی جایزهها را جمع کردند. موقع برگشت، رفیقم زد به شانهام و گفت:
«عجب نشانهگیریای داری رفیق! اگر چند غرفه دیگر میرفتیم، این بندهخداها باید دکهشان را تخته میکردند!»
خندیدم و با غرور گفتم:
«نه بابا... اینها که چیزی نیست!
ما توی روستای خودمان گردو میگذاشتیم روی سرِ رفیقمان، بعد با سنگ جوری میزدیم که گردو از وسط دو پَرَک میشد ولی یک تار مو هم از سرِ رفیقمان کم نمیشد!
اصلاً گمان کنم داستان ویلهلم تل را هم از روی همین کارهای ما ساختهاند!» 🤣
بعد ادامه دادم:
«اصلاً چه بگویم از گردوبازهای روستایمان! طرف با یک دانه گردو میآمد توی مسابقه، همه را لوله میکرد و آخرش با یک گونی گردو میرفت خانه!»
اینها را که گفتم، دیدم رفیقم با تعجب خاصی نگاهم میکند. معلوم بود توی ذهنش دارد تصور میکند ما بچههای روستا با گردو و سنگ چه کارهایی بلد بودیم.
آخر سر خندید و گفت:
«رفیق، خدا را شکر امروز به جای سنگ، فقط دارت توی دستت بود!»
خلاصه با خنده و شوخی راه افتادیم سمت ماشینهای برقی، در حالی که پشت سرمان هنوز چند نفر درباره آن بادکنکهای کذایی پچپچ میکردند.