
همه ما آن لحظات سخت را تجربه کردهایم که در تاریکیِ یک بحران روحی گرفتار شدهایم و تمام کتابهای روانشناسی که خواندهایم، مانند دیوارهای کاغذی در برابر طوفانِ غم فرو میریزند. دانستنِ اینکه «چرا» حالمان بد است، لزوماً به معنای «خوب شدن» نیست. آگاهی از اینکه وضعیت ما یک الگوی علمی مشخص دارد، لزوماً درد را تسکین نمیدهد. چالش اصلی اینجاست: چگونه از قالب یک توصیفِ علمی و کتابی خارج شویم و دوباره به جریان زندگی برگردیم؟
برای درک بنبستهای فکری که پس از بحرانها ذهن را در خود حبس میکنند، باید سه الگوی مخرب را شناسایی کرد:
1️⃣ شخصیسازی: این اولین تله است. فرد تمام بار مسئولیتِ اتفاقات ناگوار را بر دوش خود میگذارد و تصور میکند که ریشه تمام مشکلات در ضعفهای درونی خودش است. در این حالت، هر شکست به جای یک اتفاق گذرا، سندی بر بیکفایتی همیشگی فرد تلقی میشود.
2️⃣ فراگیری: اینجاست که یک لکه ابر سیاه، تمام آسمان زندگی را میپوشاند. فرد گمان میکند چون در یک جنبه از زندگی با دشواری روبرو شده، پس تمام ابعاد دیگر نیز تباه شده است. در واقع، مرز میان یک «رویداد خاص» و «تمامیت زندگی» از بین میرود.
3️⃣ پایداری: سختترین مرحله، باور به این است که این درد هرگز تمام نمیشود. ذهنِ آسیبدیده گذر زمان را حس نمیکند و به این باور میرسد که تلخیِ امروز، سرنوشتِ ابدی و تغییرناپذیر او خواهد بود.
حقیقتِ عمیق این است که دانستنِ تئوریهای علمی، به تنهایی معجزه نمیکند. اینکه بدانیم دچار این الگوهای فکری شدهایم، مانند این است که مکانیسمِ سوختن را بشناسیم؛ این دانش، سوزشِ زخم را کم نمیکند. برای عبور از این وضعیت، آگاهی تنها قدم اول است. برای بلند شدن از میان صفحاتِ تئوری و بازگشت به زندگی، به چیزی فراتر از واژهها نیاز داریم؛ به شفقت نسبت به خود و درک این مطلب که بهبودی، فرآیندی تدریجی است که در عمل رخ میدهد، نه فقط در لایههای فکر.
این یادداشت از کتاب استخوانهایم چه میدانند از استفانی فو بهره گرفته است.
این متن را با دیگران نیز به اشتراک بگذارید☘️
خواندن این مطلب را فراموش نکنید: (ماتریس مسئولیتپذیری)