
چطور ممکن است رمانی که حدود ۱۶۰ سال پیش نوشته شده، برای مایی که در سال ۲۰۲۵ میلادی زندگی میکنیم حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشد. البته که این سکه دو رو دارد؛ روی اول نویسندهی بزرگ آن است و روی دوم شاید عقبگرد بشر در دغدغهها و مسائل روزگارش. حتما دیکنز نویسندهی بزرگی بوده و حتما یکی از بهترینها، ولی چطور ممکن است چاهی که پیپ (کاراکتر اصلی داستان دیکنز) در آن گیر افتاده است را ببنیم و به روزگار خود هم نگاه کنیم و بگیم ای داد، چرا هنوز خیلی از ما انسانهای مدرن قرن ۲۱ ای گرفتار همین چاهیم؟ عجیب نیست؟
پیپ اسیر دردی شده که ما هم کم و بیش با آن دست و پنجه نرم میکنیم. پیپ حال و روزگار خود را دوست ندارد، ولی بدون دلایلی واقعی و مشخص (حتی برای خودش) و فقط چون دیگرانی هستند که شکلی دیگر زندگی میکنند و نوع زندگی پیپ برای آن دیگران، خار و کوچک و کم ارزش است. و پیپ که در کودکی با این تصویر روبرو میشود تمام ساختار ذهنیاش آسیب میبیند و زندگی خود، خواهرش و شوهر خواهرش «جو» که عمیقا دوستدار پیپ هست را خار و بیارزش میپندارد. زندگیای که هر چند کوچک و بدون امکاناتی ویژه است، ولی «زندگی» است و جریان دارد، پر از مهر، عشق، غم، ترس، دعوا و آشتی مثل رودی روان ولی کم آب که به رفتن ادامه میدهد. ولی پیپ روزی پایش به خانهی زنی ثروتمند باز میشود، زنی با اموال زیاد (خانم هاویشام) که اتفاقی سالها پیش زندگی او را در یک نقطه متوقف کرده است، در کنار زن، دختری زیبا ولی بی احساس زندگی میکند به نام استلا و همین استلا روزگار پیپ را به سخره میگیرد، ولی پیپ گرفتار زیبایی ظاهری و طبقه اجتماعی استلا میشود و از همانجا زندگی خود را بیارزش و اشتباه میپندارد و تمام آرزویش میشود اینکه هم سطح استلا شده، تا او را بهدست آورد. دست روزگار مسیر این اتفاق را برایش هموار میکند و فردی که هویت خود را برای پیپ فاش نمیکند به کمک وکیلی به نام جَگرز از او حمایت مالی میکند تا او به شهر رود و راه و رسم زندگی به عنوان یک آقا از طبقهی ثروتمند جامعه را بیاموزد. اما هیچ چیز خوب پیش نمیرود، پیپ اساسا با اینکار چیزی به نام زندگی را نمیآموزد و نه تنها در «آقا» شدن موفق نمیشود، بلکه راه و رسم یک زندگی سرشار از مهر و عشق که جو نماینده آن است را به کلی فراموش میکند و در ورطه بی معنایی و گمراهی فرو میرود.
این داستان، حتما داستان ما است، مایی که در این دنیایِ نو بیش از هر وقت دیگری گرفتار این شدهایم که نمیفهمیم چه داریم و ارزش آن چقدر است، مایی که هر روز با تصویر دهها و صدها زندگی به ظاهر زیبا و پر از خوشبختی دیگر طرف هستیم، و برای رسیدن به چیزی که خیال میکنیم برایمان خوب هست چه چیزهایی را داریم فدا میکنیم؟ ما که راه خود را در این دنیای فریبکار گم کردهایم و گرفتار «آرزوهای بزرگ» ولی بی معنی شدهایم. ما که فراموش کردهایم زندگی چیست و زندگی کردن چطور است؟ ما خودمان را فراموش کردهایم و هر کس که طعم و بوی زندگی دارد را پس میزنیم به خیال اینکه در مسیر پیشرفت در زندگی هستیم و حواسمان نیست که ما هر روز داریم از زندگی فاصلهی بیشتری میگیریم و هر روز از انسان بودن بیشتر عقب میمانیم.