ویرگول
ورودثبت نام
حمید کردی داریان
حمید کردی داریان
حمید کردی داریان
حمید کردی داریان
خواندن ۸ دقیقه·۷ ماه پیش

دو صندلی کنار پنجره

دو صندلی کنار پنجره، روایت دو تنهایی‌ست که در سکوت کنار هم می‌نشینند، بی‌آنکه واژه‌ای رد و بدل کنند.

ساعت نزدیک پنج عصر بود. بارانِ ریز، آرام از پنجره کافه به شیشه‌ها می‌کوبید. کافه خلوت بود، جز دو نفر که هرکدام در گوشه‌ای نشسته بودند، بی‌آن‌که با کسی حرف بزنند. یکی‌شان مردی بود حدوداً پنجاه ساله، با کلاه پشمی و دفترچه‌ای چرمی در دست. دیگری، دختری جوان با چتری‌های نم‌کشیده و نگاهی که گویی دنبال چیزی می‌گشت، اما نمی‌خواست آن را پیدا کند.

مرد، هر روز همین‌ موقع می‌آمد. یک قهوه‌ی ترک می‌گرفت، کنار پنجره می‌نشست و چیزی می‌نوشت. نه اهل نگاه کردن به تلفن بود، نه سر حرف را با کسی باز می‌کرد. صاحب کافه می‌گفت سال‌ها معلم ادبیات بوده، اما حالا بازنشسته شده و در همین محله‌ی ساکت، تنهایی‌اش را زندگی می‌کند. با مردم مهربان است، اما دور. اهل حرف زدن است، اما اهل رازگشایی نه.

دختر اما تازه‌وارد بود. یکی دو هفته‌ای می‌شد که آمده بود در محله. مثل بقیه‌ی جوان‌ها نبود. تلفن همراهش همیشه خاموش بود یا ته کیفش جا خوش کرده بود. وقتی وارد کافه می‌شد، به هیچ‌کس لبخند نمی‌زد، اما بی‌ادب هم نبود. مثل کسی بود که دلش نمی‌خواهد دیده شود، اما اگر دیده شود، عصبانی نمی‌شود.

روزها گذشت. باران آمد و رفت. برگ‌ها افتادند و شاخه‌ها خشک شدند. یک روز، مرد و دختر هر دو هم‌زمان دست دراز کردند تا نمک‌پاش کوچک را از میز مشترک بردارند. لحظه‌ای مکث. نگاه در نگاه. مرد لبخندی آرام زد و گفت:
– شما اول بفرمایید.

دختر لبخند کمرنگی زد و گفت:
– نه، شما عادت دارید زودتر بیاید این‌جا.

مرد خندید. نه بلند، نه مصنوعی. فقط به اندازه‌ی یک «ممنون» بی‌کلام. و آن‌روز، نمک‌پاش آغاز یک مکالمه شد. نه از آن گفت‌وگوهای شلوغ که آدم را خسته می‌کند. مکالمه‌ای از جنس سکوت، از جنس جمله‌هایی کوتاه که بیشتر از گفتنش، در دل آدم صدا می‌کرد.

هفته‌ها بعد، کسی که از بیرون نگاه می‌کرد، ممکن بود فکر کند این دو نفر دوستان قدیمی‌اند. اما واقعیت این بود که هیچ‌وقت شماره‌ای رد و بدل نکردند، عکس نگرفتند، حتی اسم همدیگر را هم نپرسیدند.

اما در آن کافه‌ی ساکت، کنار پنجره، در آن تنهایی‌های کنار هم، نوعی دوستی شکل گرفت. دوستی بدون حضور، بی‌نیاز از هیاهو. فقط دو آدم که بلد بودند کنار هم تنها باشند. و این، نایاب‌ترین شکل رابطه بود.

ادامه‌ی داستان: جایی برای سکوت

زمستان کم‌کم داشت خودش را جمع می‌کرد. باران جای خودش را به آفتابی کم‌رمق داده بود. کافه همان‌طور خلوت مانده بود، با همان دو نفر که حالا کنار هم می‌نشستند، اما هنوز بین‌شان میزی فاصله بود.

گاهی دختر، کتابی درمی‌آورد، گاهی مرد دفترچه‌اش را باز می‌کرد. کلمات کم بودند، اما نگاه‌ها، گاه و بی‌گاه به هم برمی‌خورد. بی‌معنی نبودند این نگاه‌ها. نه عاشقانه، نه کنجکاو. چیزی شبیه احترامِ دو مسافر که می‌دانند قرار نیست با هم تا انتها بروند، اما تا ایستگاه بعدی، همراهی‌شان بهتر از تنهاییِ محض است.

یک‌روز، دختر دیر رسید. باران می‌بارید. بی‌چتر، با موهای خیس، با نفس‌هایی که گویی دویده بود. مرد، برخلاف همیشه، از پنجره چشم برداشت و گفت: – نگران بودم نیایید.

دختر، برای اولین بار مکثی کرد، بعد نشست و گفت: – منم... نمی‌دونم چرا عجله داشتم بیام. انگار یه چیزی جا گذاشته بودم این‌جا.

مرد لبخند زد. سکوت دوباره برگشت. اما این سکوت، حالا جنس دیگری داشت. پرتر بود. شبیه اتاقی که کسی در آن نشسته، بی‌صدا، اما حضورش محسوس است.

چند روز بعد، دختر دفترچه‌ای در دست داشت. وقتی بلند شد که برود، مکثی کرد و آن را روی میز مرد گذاشت: – اینا چیزاییه که می‌نوشتم. نمی‌دونم چرا، ولی دلم خواست شما بخونیدش.

مرد دفترچه را برداشت، انگشتش را روی جلد چرخاند. چیزی نگفت. فقط سرش را به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد.

دختر رفت. هفته‌ی بعد نیامد. هفته‌ی بعدتر هم. مرد هر روز همان‌جای همیشگی می‌نشست، دفترچه‌ای را که از دختر گرفته بود، بارها خواند، زیر جمله‌هایی خط کشید، گاهی خندید، گاهی چشم‌هایش خیس شد.

در صفحه‌ی آخر، جمله‌ای نوشته شده بود:

«ما آدمای تنهایی نیستیم، فقط بعضی صداها توی خلوت، بهتر شنیده می‌شن.
اگر روزی نیومدم، فکر نکن که دیگه تنهایی... بعضی نبودن‌ها، هنوز هستند.»

مرد دفترچه را بست. بیرون، دوباره باران می‌بارید.

او تنها بود، اما این بار تنهایی‌اش بوی فقدان نمی‌داد، بوی فهمیدن می‌داد.
فهمیدنِ اینکه بعضی آدم‌ها، برای همیشه نمی‌مانند، اما یک‌بار آمدن‌شان، برای همیشه
کافی است .

بخش سوم: ردّی که پاک نمی‌شود

اسمش را هیچ‌وقت نگفت، اما در دفترچه‌اش امضایی کوچک بود:
"س."

س، دختری بود اهل سکوت، اما این سکوت تازه‌گی نداشت. انگار از جایی دورتری آمده بود، جایی که حرف زدن فایده‌ای نداشته، یا شاید کسی نبوده که گوش دهد.

در دفترچه‌اش نوشته بود:

«از شهری آمده‌ام که هیچ‌کس توی چشم‌های هم نگاه نمی‌کند. همه فقط می‌دوند، بدون اینکه بدونن کجا می‌خوان برسن.
منم یکی از اون‌ها بودم... تا روزی که خواهرم خوابید و بیدار نشد.»

او فقط بیست‌وچهار سالش بود، اما در دلش انگار قرن‌ها بار مانده بود. مرگ خواهرش، بی‌خبری از پدر، و مادری که بعد از آن شبِ لعنتی، دیگر لبخند نزد، او را از آن خانه بیرون کشیده بود. آمده بود به این شهر کوچک، بدون مقصد، فقط با یک کیف و یک دفترچه.

در همان دفترچه نوشته بود:

«وقتی دیدم آن مرد کنار پنجره، هر روز به یک نقطه‌ی نامعلوم نگاه می‌کنه و چیزی می‌نویسه، فهمیدم تنها نیستم.
ما دو خط بودیم، موازی، که هیچ‌وقت همدیگر رو قطع نکردیم، اما به‌خاطر بودن‌مون، مسیرمون قابل‌تحمل‌تر شد.»

و اما چرا رفت؟

شاید چون نمی‌خواست حضورش وابستگی ایجاد کند. شاید چون ترسیده بود از این نزدیکی بی‌کلام. شاید چون فکر می‌کرد اگر بماند، دوباره چیزی را از دست می‌دهد.

در یکی از صفحه‌های پایانی نوشته بود:

«من آدم رفتنم. اما برعکس بقیه، نمی‌رم که نباشم. می‌رم که بیشتر شبیه خودم بمونم.
اگر بمونم، یا شبیه تو می‌شم، یا تو شبیه من... و هر دو از خودمون فاصله می‌گیریم.»

مرد، هر روز همان‌جا می‌نشست. کنار پنجره. اما دیگر نمی‌نوشت. فقط نگاه می‌کرد. گاهی هم از توی دفترچه‌ی دختر چیزی می‌خواند.

صاحب کافه یک‌بار پرسید:
– دیگه نمی‌نویسین آقا؟
مرد لبخند زد و گفت:
– چرا... ولی دیگه روی کاغذ نیست.

و این‌گونه، دختر، با سکوتش، با رفتنش، با آن دفترچه‌ی ناتمام، بخشی از آن مرد شد. بخشی از آن کافه، آن پنجره، آن باران.

شاید آدم‌های تنها، فقط کسانی باشند که جهان را عمیق‌تر می‌بینند. و وقتی کسی شبیه خودشان را پیدا می‌کنند، نمی‌خواهند خرابش کنند با واژه‌های زیاد.

بخش چهارم: بازگشت، در سایه‌ی سکوت

هفت سال گذشته بود.

کافه، دیگر همان نبود. پنجره را عوض کرده بودند، صندلی‌ها عوض شده بودند، حتی قهوه‌چی پیر دیگر نبود. اما در یک گوشه، پیرمردی می‌نشست. با موهایی نقره‌ای‌تر، دستی لرزان‌تر، اما نگاهی که هنوز همان نقطه را نگاه می‌کرد.

آن روز، آسمان مثل اولین دیدارشان بارانی بود. زنی وارد شد. چتری نداشت. همان‌طور که ایستاده بود، چشمش افتاد به پیرمردی که دفترچه‌ای را، با جلد چرمیِ قدیمی، به‌آرامی ورق می‌زد.

قدم‌هایش آرام بود. گویی نمی‌خواست سکوت پیرمرد را بشکند. رسید. ایستاد. گفت:

– هنوزم همون‌جایی می‌نشینید؟

مرد آهسته سر بلند کرد. چشم‌هایش تار شده بود، ولی صدا را شناخت. چند لحظه طول کشید تا جمله‌ای بگوید، صدایش خش‌دارتر از قبل بود:

– برگشتی؟

– فقط برای چند روز... خواستم ببینم هنوز کسی هست که منو یادش باشه.

مرد لبخندی زد که ترکیبی از اندوه، امید و نوعی تسکین بود:

– تو رو که فراموش نکردم، اما منتظرت هم نبودم. فقط... گاهی به رفتنت فکر می‌کردم. نه با خشم. با درک.

زن نشست. مقابلش. دست‌هایش را روی میز گذاشت. هیچ کدام دست هم را نگرفتند. اما همان نزدیکی، کافی بود.

زن گفت:

– فکر کردم اگر بمونم، خراب می‌کنم.
مرد گفت:

– شاید اگر می‌موندی، فقط این سکوت رو از دست می‌دادیم.
زن خندید. تلخ. گفت:

– اما حالا برگشتم، با صدایی پر از چیزهایی که نمی‌خوام بگم.

مرد سرش را تکان داد. فهمید. همیشه می‌فهمید.

دختر – یا حالا، زن – همان دفترچه را روی میز گذاشت. جلدش نو شده بود، اما همان بود. گفت:

– جلدش عوض شد، اما محتوای توش هم عوض شد. چیزهایی نوشتم... از تو. از این میز. از اون پنجره‌ای که دیگه نیست.

مرد گفت:

– پنجره که هست. فقط قابش فرق کرده.

زن به سکوت نگاه کرد. به بیرون. به باران. گفت:

– نمی‌دونم می‌مونم یا نه. ولی این بار، رفتنم مثل قبل بی‌صدا نخواهد بود.

مرد چیزی نگفت. فقط دفترچه را گرفت، گذاشت جلوی خودش. و هر دو در همان کافه‌ی بی‌نام، بی‌آن‌که بخواهند گذشته را بازسازی کنند، در لحظه‌ای بودند که هیچ‌چیز لازم نبود گفته شود.


شاهدان بی‌نام

اسم من سامان است. این کافه را سه سال پیش از عمویم تحویل گرفتم. او تا آخرین روزهایی که مریض نشده بود، همین‌جا، پشت پیشخوان می‌ایستاد و می‌گفت: «این کافه بیشتر از مشتری‌هاش، خاطره داره.»

تا وقتی خودش بود، دو نفر همیشه روی میز کنار پنجره می‌نشستند. اول، پیرمردی تنها، با دفترچه‌ای چرمی. بعد، دختری که گه‌گاهی می‌آمد. بعدترها، فقط پیرمرد بود.

از وقتی من اینجا را گرفتم، فقط آن پیرمرد را می‌دیدم. هر روز، رأس ساعت پنج، کنار پنجره، با همان دفترچه. نمی‌دانم چه چیزی در آن می‌نوشت، یا چه چیزی را از دلش پاک می‌کرد. هر وقت می‌خواستم با او حرفی بزنم، منصرف می‌شدم. نگاهش آن‌قدر عمیق بود که انگار آدم را به احترام سکوتش دعوت می‌کرد.

تا اینکه یک روز، آن زن آمد. نه اینکه خاص باشد، نه لباس عجیبی داشت، نه آرایش. اما نگاهش... همان نگاه مرد بود. سنگین، پر، و بی‌نیاز از سؤال. نشست روبه‌روی پیرمرد. با او حرف زد. نه بلند، نه شاد، اما آن‌قدر آرام که کافه انگار ساکت‌تر از همیشه شد.

آن شب وقتی رفتند، پیرمرد لبخند به‌لب داشت. اولین‌بار بود که از پشت پیشخوان دیدم لب‌هایش این‌طور نرم باز شده‌اند. آن زن دیگر نیامد. مرد اما تا دو ماه بعد، هر روز آمد. بعد، یک‌روز نیامد.

بعد هم هیچ‌وقت نیامد.

صندلی‌اش را برنداشتم. میز را هم همون‌جا گذاشتم. دفترچه‌ی چرمی‌اش که یک‌روز روی میز جا مانده بود، حالا در کشوی من است. نه به‌خاطر کنجکاوی، فقط چون نمی‌خواستم گم شود.

گاهی در کافه جوان‌هایی می‌نشینند، می‌خندند، عکس می‌گیرند. گاهی کسی ازم می‌پرسد: «چرا این میز همیشه خالیه؟»
و من فقط می‌گم:
– اون میز رزروه... برای آدمایی که بلد بودن تو سکوت، با هم حرف بزنن.

ادامه در این پست است.

پنجرهداستانکمرد و زنزن مردروز دختر
۱۰
۴
حمید کردی داریان
حمید کردی داریان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید