بزرگشدن دقیقا یعنی چی؟ یعنی چطور میشیم؟
این سوالیه که مدتی توی ذهنمه. انگار چیزایی که فضای بیشتری رو اشغال میکنند بهشون میگیم بزرگ. مثلا میگیم این فکر بزرگیه، این کار بزرگیه، این کِشتیه چقدر بزرگه. پس انگار دوجوره؛ یا در ذهنمون چیزی بزرگه یا به صورت فیزیکی فضایی رو مشغول میکنه.
اما بزرگشدن دقیقا یعنی چی؟
یعنی مثلا میتونیم کارای گندهتر بکنیم؟ فکرای بزرگتر بکنیم و چیزای بزرگتری ببینیم و با اونا کار کیم؟
اینا که خیلی خوبه، ولی انگار چرا گاهی بزرگتر شدن سنگین میکنه آدمو؛ مثل یه لودر غولپیکر CAT. حتی انگار کفشای گنده سنگینتره. این بزرگتر شدن چی داشت که میخواستیمش و یک خواسته مهم بود وقتی کوچیک بودیم؟
دقیقا میخواستیم چی بشیم؟
مثلا بچه که بودیم خونمون بزرگتر بود اما الان کوچیکتر شده. آسمان خیلی بلند بود ولی ستاره رو میشد با دست گرفت. مثلا دغدغه اینو داشتیم که بریم از روی کابینت بزرگ و با ارتفاع آشپزخونه، یه دونه دیگه از اون شیرینی خوشمزهها کِش بریم.
اون موقع چیزای بزرگ زیادی بود. مثلا آدمای دورمون بزرگتر بودن. وقتی آبو میریختیم رو قالی میگفتن بچست. وقتی ناراحتشون میکردیم، چند دقیقه بعد اونا میومدن پیشمون؛ چون ما کوچولو بودیم.
آدما اون موقع بزرگتر بودن. مثلا بغلمون میکردن، بوسمون میکردن، برامون چیزای خوشمزه و قشنگ هدیه میگرفتند. بعدش ازمون چیزی نمیخواستند، شاید یه لبخند یا بغل کافی بود. تازه اونایی که معاملهگر بودند میگفتند مثلا بغل بده تا اینو بهت بدم، ازمون پول نمیخواستن، یا مثلا چِک. خیلی از چیز خوبا برای ما بود. چون کوچولو بودیم.
الان بزرگ شدیم. الان بزرگ شدیم؟
الان که بزرگ شدیم، میتونیم روند رشد یا سقوط سهام یه شرکت چند ملیتی تکنولوژی رو از چندهزار کیلومتر دورتر بررسی کنیم و اگر پیشبینی بزرگ بکنیم، بعدش باهاش چیزای بزرگ بخریم. مثلا یه ماشین یا خونه گنده با کلی اتاق بزرگ. ولی اون بعد یه مدت کوچیک میشه، بزرگتر میخواییم، بازم بزرگتر تا غول بشیم، یه غول بزرگ، مثل راکفلر غوله. الان باید دوتاهمبرگر بخوریم تا سیر بشیم. ولی کوچولوتر که بودیم راحتتر سیر میشدیم.
کی بهمون گفت بزرگ بشیم؟ کی بهمون گفت جهان آدم بزرگا بزرگتره؟ منو عروسکام روی یه تخت، دنیامون خیلی گنده بود، خیلی. ولی الان منو همکارام توی یه شرکت 350 متری پشت یه میز 1 متری میشینیم و برگههای چند سانتی رو نگاه میکنیم.
چرا دیگه جامون توی سرسره و تاب نمیشه؟ چرا دیگه برای ما وسایل رنگی رنگی زیادی نیست؛ یا چرا دیگه هر کسی توی خیابون میبینمتون بهمون لبخند نمیزنه، چرا توی تاکسی نمیتونیم روی پاهای یکی دیگه بشینیم و چرا دیگه استخر توپ و قصر بادی راهمون نمیدن؟
مگه نمیگفتن بزرگ بشی خیلی کارا میتونی بکنی؛ مثلا یه سری فیلمارو ببینی. توی فیلم آدم بزرگا، اونا همو میکشن که. بچه که بودیم میگفتند این چیزا برای بچهها خوب نیست، یعنی برای آدم بزرگا خوبه؟
با بزرگی انگار فضای بیشتری اشغال کردیم، انگار کارای بیشتری میتونیم بکنیم، انگار چیزای بیشتری هست برای لذتبردن؛ ولی مطمئن نیستم که همه این بیشتر شدنا، به اون نوشابه زرد شیشهای پشت دکه با تیتاپ میارزه؟
کاش به بچهها میگفتیم بچه باشید، بزرگی اونقدرا بزرگ نیست. میگفتیم ما میاییم کنار شما تا حس کنیم حسمون بزرگ میشه. میگفتیم بچه باشی خودت بزرگ میشی ولی بزرگ بشی نمیشه دیگه بچه بشی. باید بهشون بگیم که نگرانی پاره نشدن لباس عروسکشون یا گل بازی، خیلی مهمتر از دلاره. باید بگیم بزار ابهامت اینقدر باشه که توی راه مغازه، پول تو جیبیت، میرسه به اون بستنیه یا نه؟
شایدم بشه بچه شد، آخه الان سنگین شدیم، هر چی بزرگتر سنگینتر. الان فقط پامون مارو میبره صبحها تا عصر سرکار و بعدش خونه. باید کوچولو بشیم. باید بریم پامونو بزنیم توی آب اون رود وسط درختا تا سنگینیمون آب بره و بتونیم بدویم. باید سوار تاب و سرسره بشیم تا سنگینیا، سنگینیشون نرسه به سرعت ما و سر راه پیاده بشن و برن خونه خودشون.
باید عروسکامونو بیاریم بیرون، تا کوچولو بشیم توی بغل بزرگشون. باید جیغ و داد کنیم و بالا و پایین بپریم و با نفس نفسمون، دیوارا رو باز رنگ کنیم و زنده. باید بیشتر قهقهه بزنیم و مراعات نکنیم که دیگه بزرگشدیم. باید به قلبمون بگیم برای این که به عقلش استراحت بده، کمتر محاسبه و معامله کنه و بیشتر دوست داشته باشه.
بزرگ شدیم؟ شاید برای همینه که دردای بزرگترارو داریم. باید بچه بشیم تا بهمون بگن این چیزا مال بچهها نیست. اونطوری میدونیم چه چیزایی مال بچههاست, با اون چیزا، چون بچهایم خیلی میتونیم کارای بزرگ بکنیم.
به نظر باید بچه بشیم؛ اون آدمایی که خیلی خیلی بزرگ میشن، مثلا 84 سال بزرگ میشن، اینو فهمیدن که باز بچه میشن. فهمیدن که باید بچه بود تا بزرگ شد...