ویرگول
ورودثبت نام
Hamidreza
Hamidreza
Hamidreza
Hamidreza
خواندن ۸ دقیقه·۲ ماه پیش

آینه بغل و خاطرات شلوغ

من یک آینه بغل بودم. نه از آن مدل‌های براق و مدرن که امروزه روی ماشین‌ها می‌نشینند و با یک دکمه الکترونیکی زاویه می‌گیرند. من از همان جنس قدیمی‌ها بودم؛ فلزی، زنگ‌زده، و در گوشه‌ای از بدنهٔ یک پیکان نارنجی درب و داغان. شیشه‌ام کمی موج‌دار بود، و این نقص ظاهری، به من یک پرسپکتیو منحصر به فرد می‌بخشید. من می‌توانستم دنیا را کمی کج و معوج‌تر از آنچه واقعاً بود، نشان دهم، و شاید همین کجی، با ماهیت این خانواده جور درمی‌آمد.

پدر خانواده، با آن لبخند خسته همیشگی‌اش که زیر سایهٔ کلاه لبه‌دارش پنهان می‌شد، مرا “آینه بغل بدبختی” صدا می‌زد. این نه از سر بی‌احترامی بود، بلکه اعتراف به وظیفه‌ام. وظیفه‌ام این بود که تمام سختی‌ها را در خود منعکس کنم؛ چین و چروک‌های روی صورت پدر بعد از یک روز کار طاقت‌فرسا، یا باران سیل‌آسایی که با هر چالهٔ خیابان به جان فنرهای پوسیدهٔ ماشین می‌افتاد. من آینهٔ خوشی‌ها هم بودم، اما خوشی‌های ما همیشه سنگین بودند، چون باید همه با هم در این قوطی حلبی جا می شدند.

من شاهد بودم که چطور رنگ نارنجی اصلی پیکان، لایه به لایه زیر آفتاب تابستان و برف زمستان محو شد و جای خود را به وصله‌های متفاوتی از رنگ‌های دیگر داد؛ تلاشی نافرجام برای سرپا نگه داشتن یک اسطورهٔ خانوادگی.

زندگی ما با استاندارد نبودن تعریف می‌شد. پیکان، خانه‌ای متحرک بود، و من، به عنوان پنجرهٔ کناری‌اش، بهترین دید را به تمام این شلوغی داشتم. فضای استاندارد؟ معنایی نداشت. هر روز تعطیل، هر جشن تولد، و هر سفر اجباری به خانهٔ اقوام، یک مانور لجستیکی بود که فنرهای پیکان را تا مرز تسلیم کامل پیش می‌برد.

یادم هست، برای عروسی پسرخاله، شش نفر در عقب نشسته بودند؛ دو بچه روی پای هم، مادربزرگ در گوشه‌ای که انگار در حال مراقبه بود، و پدر مجبور شد کیف‌های اضافی را بین پاهای رها و سهراب قرار دهد. وقتی پدر دنده عوض می‌کرد، صدای فنرها شبیه نالهٔ یک موجود عظیم‌الجثه بود که زیر بار سنگین عشق و وظیفه خم شده است.

من در شیشه‌ام انعکاس می‌دادم که چطور مادر با سختی سعی می‌کرد با یک دست، هندوانهٔ خریده شده را روی زانو نگه دارد و با دست دیگر، با یک تکه دستمال کاغذی، شربت ریخته شده روی پای سهراب را پاک کند. این شلوغی، آلودگی صوتی و فیزیکی‌اش، برای من یک سمفونی بود. هرچند که گاهی از شدت ترافیک و همهمه، انعکاس خودم را به سختی تشخیص می‌دادم، اما می‌دانستم که این هرج و مرج، همان چیزی است که آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد.

وقتی برای بردن سهراب و رها به مدرسه می‌رفتیم، ماشین پر از انرژی انفجاری کودکانه‌ای بود که در فضای کوچک ماشین منفجر می‌شد. من تمام آن جنبش‌ها، پچ‌پچ‌ها و جیغ‌های شادی را ثبت می‌کردم، حتی وقتی که لاستیک‌ها از فرط فشار به گلگیر ساییده می‌شدند.

سهراب، پسر بزرگ‌تر، همیشه شورش را با صدای بلند ابراز می‌کرد. او با این ماشین مشکل داشت. «این چه وضعشه، بابا؟ چرا باید من، با این همه استعداد، با این حلبی‌آباد سفر کنم؟» زمزمه‌هایش بلندتر از بوق‌های ممتد ماشین بود. او آرزوهایش را در بزرگراهی می‌دید که این پیکان هرگز نتوانست به آن برسد. شهرهای بزرگ، دانشگاه‌های معتبر، یا حتی یک مسافرت تفریحی با یک ماشین مدل بالا.

یک خاطرهٔ تلخ‌تر از همه در آینهٔ من حک شده است. یک سفر کوتاه روستایی. سهراب شاید پانزده ساله بود و از گرما کلافه. فضای تنگ برایش غیرقابل تحمل شده بود. بدون هشدار، خم شد و با شیطنت یا عصبانیت (نمی‌دانم کدام)، بازوی خودش را که به در تکیه داده بود، ناگهان به من کوبید. دِنگ! صدای ضربه هنوز در گوش بدنهٔ فلزی‌ام می‌پیچد. شیشهٔ من کمی جابه‌جا شد و تا چند ماه لرزان بود. آن لحظه، او داشت به آرزوهای بسته شده‌اش ضربه می‌زد، و من فقط می‌توانستم انعکاس صورت برافروخته‌اش را ببینم.

حالا سهراب رفته است. او با تلاش بسیار، بالاخره موفق شد با یک ماشین بهتر و سریع‌تر، به آن شهرهای دوردست برسد. او رفت و این پیکان نارنجی برای او تبدیل به یک نماد شد؛ نماد تمام سختی‌هایی که از آن‌ها گریخته بود. هر بار که پدر تلاش می‌کرد ماشین را روشن کند و سهراب نبود که زودتر از همه بپرد عقب، سکوت سنگینی در فضای ماشین می‌افتاد. من حالا، به جای انعکاس هیجان سهراب برای فرار، فقط انعکاس پژواک آرزوهای برآورده نشدهٔ او را در این ماشین قدیمی می‌دیدم.

مادربزرگ، حضورش یک وزن فیزیکی و معنوی بود. او همیشه در صندلی عقب، پشت سر پدر می‌نشست. گوشهٔ سمت چپ. او کم حرف بود، اما حضورش، توازن ماشین را حفظ می‌کرد. یک پارچهٔ توری کرم رنگ همیشه روی زانوهایش بود، جایی که دست‌های چروکیده‌اش استراحت می‌کردند. او تنها کسی بود که وقتی ماشین از شدت تکان‌ها به هم می‌ریخت، لبخند می‌زد؛ شاید دنیا را از آن زاویه، خنده‌دارتر می‌دید.

مرگ او، شوک بزرگی به سیستم پیکان وارد کرد. نه از لحاظ مکانیکی، بلکه از لحاظ روحی.

وقتی برای اولین بار پس از مراسم، پدر ماشین را روشن کرد، صندلی عقب خالی بود. مادربزرگ نبود که در گوشه‌ای جمع شود. خلاء فیزیکی او، تبدیل به یک خلاء وزنی شد. انگار که ارتفاع ماشین کمی بیشتر شده بود، فنرها کمی شل‌تر شده بودند.

من، آینه بغل، این سکوت را با وضوح بیشتری منعکس می‌کردم. دیگر هیچ دستی نبود که پارچه توری‌اش را روی شیشهٔ کناری بیندازد و آن را کمی مات کند. سکوت آن گوشهٔ عقب، بیش از صدای موتور پیر پیکان، در گوشم طنین‌انداز بود. حالا هر وقت که پدر به تنهایی با من به فروشگاه می‌رفت، انعکاس تنهایی پدر در شیشهٔ من، چند برابر سنگین‌تر به نظر می‌رسید.

رها، خواهر کوچک‌تر سهراب، خاطرات من را با انگشت‌های کوچکش می‌نوشت. او با انگشت اشاره‌اش روی شیشهٔ عقب می‌کشید و مسیرهای خیالی می‌کشید، یا گاهی با هیجان شکل ستاره‌ها را در شیشهٔ من حک می‌کرد.

اما رها هم بزرگ شد. روزی که در آینهٔ من نگاه کرد، دیگر آن دخترک بازیگوش نبود. موهایش بلندتر شده بود، و نگاهش به جای اینکه به دنبال اتفاقات هیجان‌انگیز در اطراف باشد، سرد و متمرکز به نقطه‌ای دور بود.

او حالا منتظر تاکسی‌های براق و کم‌صدا بود. او از بوی بنزین و صدای لرزان موتور خسته شده بود. برای رها، این پیکان دیگر نماد خاطرات نیست؛ تبدیل به یک “بار” شده است. بار سنگینی از گذشته که مانع رفتن او به آینده‌ای می‌شود که سهراب قولش را داده بود.

وقتی رها برای اولین بار به من نگاه کرد و گفت: «بابا، این ماشین دیگه واقعاً زشته،» انگار که تیغی به بدنهٔ فلزی من فرو رفت. بلوغ او برای من، حکم ترک شدن داشت. من همیشه فکر می‌کردم که خاطرات را می‌توانم در شیشه‌ام نگه دارم، اما رها نشان داد که گاهی، خودِ یادآور خاطرات باید حذف شود تا بتوان حرکت کرد.

پدر می‌دانست که دیر یا زود این لحظه فرا می‌رسد. او دیگر توان تعمیر فنرها و مقابله با اعتراضات رها را نداشت. صدای خریدار جدید، صدای جوانی بود که با غرور دربارهٔ قابلیت‌های خودروی جدیدش حرف می‌زد.

پدر در کنار من ایستاده بود، دست بر سقف می‌کشید؛ حرکتی که هزاران بار برای رفع لرزش انجام داده بود. حالا، او به آرامی مرا پاک می‌کرد، نه برای تمیز کردن گرد و خاک، بلکه برای وداع.

من شاهد آخرین گفتگو بودم:

“چقدر راه رفته؟”

“زیاد. اما موتور هنوز جون داره.” (پدر دروغ می‌گفت، موتور داشت از خستگی ناله می‌کرد.)

“آینه بغل سمت شاگرد هم سالمه؟”

“سالم است، کمی کج شده، اما کار می‌کند.” (پدر نتوانست بگوید که این کجی حاصل ضربهٔ سهراب بود.)

لحظهٔ انتقال کلید، زمان انجماد بود. پدر سعی کرد آخرین بار تمام چهره‌ها را در شیشهٔ من ثبت کند. پدر خسته بود، با چین و چروک‌هایی که حالا بیش از همیشه عمیق به نظر می‌رسیدند. رها، کنار پدر ایستاده و با نگاهی خالی به زمین خیره شده بود؛ سعی داشت خونسرد باشد، اما شانه‌هایش کمی بالا رفته بودند.

و در عمق شیشه‌ام، جایی که نور خورشید مایل به غروب بود، من سایهٔ سهراب را دیدم که با همان لباس‌های قدیمی‌اش، روی صندلی عقب ایستاده بود و لبخند می‌زد. و در کنار او، شبح مادربزرگ با پارچه توری‌اش، انگار که قصد دارد این آخرین صحنه را هم برای همیشه به یادگار ببرد.

من، آینه بغل، آخرین بار، کل خانواده را در یک قاب کج و معوج ضبط کردم. پیکان به آرامی حرکت کرد، و من جدا شدم، در دستان خریدار جدید که آینه را کمی تنظیم کرد.

پیکان نارنجی، با صدایی که حالا کمی متفاوت به نظر می‌رسید (انگار که دیگر آن نالهٔ آشنا را نداشت)، از دید من دور شد. او به سمت خیابان‌های فرعی قدیمی می‌رفت، جایی که خاطرات در آنجا متولد شده بودند.

من حالا روی یک ماشین سفید و براق نشسته بودم. شیشهٔ من صاف بود، زاویه‌اش دقیق و پر از فناوری‌های جدید. انعکاس خیابان‌ها تمیز و بدون خدشه بود. دیگر اثری از گرد و غبار و بوی بنزین قدیمی نبود.

وقتی به عقب نگاه کردم، پیکان دیگر دیده نمی‌شد. دیگر نیازی به دیدن آن نبود.

فکر کردم به خاطرات. چقدر سنگین بودند! سنگین به حدی که فنرها را خم می‌کردند و نفس را در سینه حبس می‌کردند. و حالا، این وزن عظیم، فروخته شده بود. با قیمت اندکی، کل سنگینی سال‌ها تلاش، دعوا، عشق، و فقدان، معامله شد و از من گرفته شد.

آینه بغل جدید به من یادآوری کرد که وظیفهٔ من فقط انعکاس است. اما در این انعکاس جدید و شفاف، من احساس پوچی می‌کردم. خیابان‌های تمیز جدید، بی‌روح بودند. هیچ کودکی با انگشت روی این شیشهٔ مدرن نقش نمی‌کشید.

من فقط انعکاس خطوط منظم شهر را دیدم و در دلم نجوا کردم: “می‌ارزید؟ این همه سبک شدن، به قیمت پاک کردن آن همه بار سنگین؟”

و در سکوت ماشین جدید، هیچ جوابی نیامد. فقط صدای نرم موتور، در حال پیش بردن من به مکانی ناشناخته، جایی که هیچ خاطره‌ای برای انعکاس وجود نداشت.

رویشدند.شدندمی‌شدند.

پدرخاطراتماشیندنده عقب با اتو ابزار
۱۱
۰
Hamidreza
Hamidreza
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید