راستی ، مُردن درد داشت ؟

« راستی مُردن در داشت ؟ » این جمله را شخصیت اصلی یک کتاب می گفت ، در حالی که مبتلا به سرطان بود و داشت در یک قبرستان راه می رفت .

چرا یاد این جمله افتادم ؟

دیروز فهمیدم یکی از دختر های دانشگاهمان فوت شده . به یک دلیل که هم ترسناک به نظر می آمد هم مسخره ...

دختر داشته در خیابان راه می رفته که تلفن همراهش را می دزدند . دنبال دزد ها می دود برای پس گرفتنش که زمین خورده و سرش به جدول اصابت می کند و تمام . همین ! حتی درگیری هم اتفاق نیوفتاده بود .

اسمش را «میم» بگذاریم چون با «میم» شروع می شد . [به تقلید از هاروکی موراکامی]

خبر را در یکی از گروه های دانشگاه دیدم با عکس هایی که دوستان میم استوری کرده بودند با یک مصراع غمگین . چقدر تازه و زنده به نظر می رسید . انگار نه انگار مرده ...

میم درست هم سن و سال من بود . با همین مقدار آرزوی پیش رو و تلاش هایی که احتمالا پشت سرش بود ...

نه ، قصد روضه خواندن برای میم که شاید حتی یک بار هم از نزدیک ندیدمش را ندارم .

دیروز بین جملات غمگینِ بچه ها و عبرت گرفتن هایشان از اینکه چقدر مرگ نزدیک و غیر منتظره است ، بیشتر به یک چیز فکر می کردم : «حیف از این همه سالی که درس خوند ، آخرشم هیچی ! »

ولی آیا واقعا حیف بود ؟ واقعا آخرش هیچ چیز نبود ؟

از یک جهت بله . تصور کن میم بیچاره حد اقل یکی دو سال پیوسته درس خوانده بود تا در یک دانشگاه دولتی عمران بخواند . بعد هم که قبول شده بود هی عمران خوانده بود ، هی عمران خوانده بود تا مهندس عمران شود و شد . بعدش هم نمی دانم قرار بوده چه کار کند ولی نکرد . دقیقا همینجا باید زمین بازی را ترک می کرد ...

ولی این انصاف نیست که آدم اینقدر راحت حیف شود . توضیح این مفهوم برایم کمی سخت است که در این دنیا مهم نتیجه نیست ، مهم مسیر است .

فکر کنیم میم پنجاه سال دیگر هم عمر می کرد . پنجاه سال دیگر هم تلاش و تلاش و تلاش و بعد سوت پایان بازی . باز هم همین بود ؟ احتمالا بله . چون تجربه نشان داده هر چه به مراحل بالاتر بازی زندگی می رسیم ، هرچند مهارتمان در قسمت های قبل بیشتر شده ولی بازی سخت تر می شود .

تصویر تمام پیر مرد ها و پیرزن های فامیل جلوی چشمم می آید که کلی تلاش کردند تا خانه باغی چیزی در جایی خوش آب و هوا برای خودشان بسازند و در زمان بهره برداری مُردند . عمو مسلم ، زن دایی بابا ، آقا نصرت و ... . دنیا هیچ کس را کامروا نکرده بود .

پس همه مان مثل میم حیف می شویم ؟ قاعدتاً نباید اینجور باشد ! این که انصاف نیست .

ولی نه ، به دلیل همان جمله ی بالا اینطور نمی شود ؛ نتیجه مهم نیست ، مهم مسیر است !

همینجاست که معنی این جمله ی خدا برای آدم واضح تر می شود که : «برای انسان چیزی جز تلاش و کوشش او نیست . »

نمی دانم این کلمه در یک متن نوشتاری می گنجد یا نه ولی بعد از خواندن این جمله ی خدا باید بگویم : آخیش !

پس برای خدا هم (که اصل کاری است) ، همین مسیر مهم است !

انگار اصلا درستش این است که مسیر های سخت را برای او برویم ، آخرش هم هر چیزی که شد مهم نیست . فقط مهم این است که برای او باشد ، در تلاش هم کم نگذاریم ...

به قول قیصر امین پور عزیز :

ساحل بهانه ایست

رفتن رسیدن است ...

امیدوارم منظورم را خوب بیان کرده باشم :)