
کارش، دامداری بود؛ می گفت: وقتی سگام، توله می آرن، بعد مدتی که یه کمی بزرگ می شن، مقداری دوغ می ریزم داخل دیگ و می ذارم روی آتیش خوب بجوشه؛ بعدش می ذارم جلوی توله سگا تا بخورن؛ وقتی اونا می خوان دوغو بخورن، در همون لحظه اول، پوزه و دهنو زبونشون حسابی می سوزه و صداشون درمی آد؛ اونا اینجوری، از کوچکی یاد می گیرن و تا آخِر عمر، براشون تجربه می شه که دیگه به چیزایی که مایع و سفید هستش، به هیچ وجه نزدیک نشن؛ اینجوری خیالم راحت می شه؛ دیگه می دونم شیرایی که می دوشم می ذارم کنار، هیچ سگی نزدیکش نمی شه و وسوسه نمی شه دوباره دهنشو بهش بزنه...