چند روز پیش به سوالات درسی خواهرم پاسخ می دادم که درباره مجموعه ها و اشتراک و اجتماع بود، به او توصیه کردم برای درک بهتر از نمودار ون استفاده کند تا بتواند شهود بیشتری به مسائل پیدا کند. در حال حاضر دارم فکر می کنم که رابطه روزمرگی و ناراحتی و ناامیدی من با یکدیگر چگونه است. از جنس نمودار هاست یعنی با هم اشتراک و هم پوشانی دارند یا نه. شاید رابطه این ها به شکل دیگری است. شاید ناامیدی باعث افسردگی می شود و افسردگی باعث روزمرگی.
امید خیلی مسئله مهمی است، سال گذشته در این روز ها انسان امیدواری بودم، هر روز صبح بیدار می شدم و پس از ورزش و صبحانه به کار های می رسیدم. خیلی از روز ها صبح و عصر و شب پشت میز بودم بدون احساس خستگی. شرایط محیطی من دقیقا مثل امروزم بود. اینکه به توان از سخت ترین روز ها پرتوی امید پیدا کرد و معنایی برای زندگی یافت بسیار سخت است. شب ها موقع خواب با خودم فکر می کنم خب اگر امشب بمیرم یا ناراحت می شوم یا خوشحال و به این فکر می کنم که هدف از ادامه زندگی من چیست.
خب برای روشن تر کردن ماجرا باید بگویم که سال گذشته من برنامه های خوبی برای ادامه زندگی خودم داشتم ولی به طرز ناباورانه ای در عملی کردنشان شکست خوردم. حالا هرروز از خودم می پرسم که باید امروز چه کنم باید از امروز چه کاری را شروع کنم یا اینکه چه تصمیم مهمی بگیرم. در فکر و خیالات خود غرق می شوم و نمی دانم که باید چکار کنم. شاید این جبر روزگار است که این بلا را به جان من انداخته شاید در زمان و مکان اشتباه هستم. البته که من به این سادگیا قانع نمی شوم. انسان باید مسئولیت کار ها و تصمیمات خودش را بپذیرد. به خاطر همین افکار است که نمی توانم خودم را از این چرخه روزمرگی و ناامیدی و افسردگی رها کنم. انگار با یک هیولای قدرتمند طرفم که هرگاه یک سرش را از بین می برم تا زمانی که به سراغ از بین بردن سر دیگری بروم، سر قبلی بار دیگر رشد کرده است.
چندوفت پیش کتابی می خواندم که نویسنده متعقد بود تلقین بسیار بااهمیت است و تاثیر زیادی بر زندگی و تصمیمات آدم می گذارد. آیا شکست من به خاطر تلقین بود؟ نمی دانم حتی نمی دانم چرا دارم این چیز ها را یادداشت می کنم. شاید برای بعدا خودم. شاید برای روزی که هیولا را شکست دادم.
پایان