اشک های طلایی

😥 خیلی خوشگله لعنتی
😥 خیلی خوشگله لعنتی

از اول عمرش ; تنهایی مطلق

شش سالش بود

بعضی ها ستایشش میکردند

بعضی او را مورد تمسخر قرار میدادند

بعضی دگر از او میترسیدند

بچه ها عاشق به گریه انداختنش بودند

افراد پول دوست دنبالش بودند،چون فکر میکردند از طریق او پول خوبی در می آورند

دختر هایی که روحیه لطیفی داشتند دوست داشتند او گریه کند تا به تماشای اشک هایش بنشینند

فقط

بخاطر اینکه

اشک هایش طلایی بودند


ده سالش بود

همچنان هیچ دوستی نداشت

مادرش از دستش خشمگین بود

چون وقتی گریه میکرد و اشک های طلایی اش روی لباس هایش میچکید ، ردش تا ابد باقی می ماند

با هیچ چیز از بین نمیرفت

نه آب،نه مواد شوینده و نه هیچ چیز دیگری

پدرش عصبانی بود

چون نمره هایش افتضاح بودند

پول خیلی خیلی کمی داشتند و مادر پدرش فکر میکردند او اضافیست

میگفتند ناخواسته است و فقط هزینه ها را بالا میبرد

فشار روحی شدیدی رویش بود

جای خالی وجودش آزارش میداد

خیلی تنها بود

بچه ها او را بچه ننه صدا میزدند

کتاب هایش را میگرفتند

برایش قلدری میکردند

برای اینکه گریه اش بگیرد

و اشک های طلایی اش از روی گونه هایش پایین سر بخورند

و بچه ها خوشحال از موفقیتشان در شکستن قلب او

دفعه بعد هم او را بچه ننه خطاب میکردند

فقط

بخاطر اینکه

اشک هایش طلایی بودند



چهارده سالش بود

انسان های پول پرست به مادر و پدرش التماس میکردند که او را به آنها بفروشند

حاضر بودند برای او هزینه تمام زندگی مادر و پدرش را تامین کنند

نمیدانستند (یا شاید نمیخواستند بدانند) که احساسات او خرد میشوند

اصلا کسی به احساسات او اهمیت نمیداد

و او به این دلیل گریه میکرد

و گریه میکرد

و گریه میکرد

فروخته شد

قلبش

احساساتش

روانش

زیر کفش پولدار ها له شدند

شکنجه های روزانه برای اینکه او گریه کند

آنها اشک هایش را در شیشه هایی کوچک جمع میکردند

و به قیمت های کلان میفروختند

در حالی که او از دردی که درونش بود اشک میریخت

آنها میخندیدند

فقط

بخاطر اینکه

اشک هایش طلایی بودند



هجده سالش بود

فرار کرد

درد باعث میشد از پای در بیاید

افسرده شده بود

زجه میزد

اشک های طلاییش روی زمین میریختند

جای شلاق های روی بدنش درد میکرد

اما مقاومت کرد

گرسنه اش بود

تصمیم گرفت کاری پیدا کند

در یک رستوران استخدام شد

کاری با فشار روحی و جسمی بالا و حقوق کم

تنها برای اینکه بتواند از گرسنگی نمیرد

خیلی زود اشک هایش برای همکارانش آشکار شدند

سوژه جدیدی برای مسخره کردن

فقط

بخاطر اینکه

اشک هایش طلایی بودند



بیست و یک سالش بود

هنوز در رستوران کار میکرد

دیگر تقریبا میتوانست تمسخرات دیگران را نادیده بگیرد

هرچند قلب شکسته اش هرگز درست نمیشد

درد هایش از بین نمیرفتند

تا اینکه روزی برای بازدید از رستوران آمدند

با او ملاقات کردند

و بلافاصله بعد از فهمیدن راز اشک های طلایی او اخراجش کردند

پیش کشیش ها بردندش

کشیش ها از وجود او وحشت کردند

میگفتند روح شیطان درونش رشد کرده

میگفتند که او یک جادوگر است

بد شگون است

وجودش نحس است

اشک هایش نشان از ربودن چیز هایی که مایه خوشبختی دیگران است هستند

او عامل خشکسالی آن چند سال است

میگفتند روحش ناپاک است

قاتل

جادوگر

و شیطان خطابش کردند

و سپس

برای اینکه وجودش نحس بود

برای اینکه دیگر بدبختی نکشند

حکم اعدام

و روح و روان او برای هزارمین بار از هم گسسته شد

در آخر

در حالی که اشک های طلاییش به زمین میریختند

چهارپایه را از زیر پاهایش کشیدند

فقط

بخاطر اینکه

اشک هایش طلایی بودند...