«خاک خبر میداد.» خاک همیشه نخست، زخم خاک را میفهمد. و در این خطهی خونخیز، خاکها اول میمیرند. اگر ما از خاک باشیم، آنها از چه هستند؟ که آتش هم گاهی عطشِ آب میگیرد ..

بگذر ز من ای تاریکی که فراوانیِ ذاتت بر برهان خاک غره است، چندی. چندی به چندانِ سالها. خاک از میانِ خاکیان در فوژانِ شیونِ مادران رفته است. خاک از علوِ درجات به حضیضِ دیانت رسیده است و هزار شرف دارد در حضیض، آرمان را قرابت داشتن.
نوشته بود شاعرهای در صحیفه دردش: «زنده از کشتار برگشتم، دهانم سوخته. شاعرم اما زبان واژگانم سوخته..»
سوختهاند واوها. الفها. سینها. سیاوشها. سرها. سرها سرها. تاریکی نکند تو اژدهاک باشی؟ که این پژواک غریو است از دندانهی دردِ تو. که یک درد نداری، قرنها درد است به شمار. پس از چهلهزارسال حالا ما میشنویم آن فغان را «من که نخواسته بودم دیو باشم! من که نخواسته بودم دیو باشم!» بیدار مباش اژدهاک. که یامای پادشاه هنوز زنده است. و هنوز شادی بر همگان نگذاشته. و برنخیز که استخوانهایت، مهره به مهره از غلافِ غضروف پاره میشوند اگر به این سوی دیوارِ دژ آیی. و در نظارهگاهت بنشیند آن غمِ پلید. آن مهجبینِ خلق. و خلق را، ما را که نتوانستیم شادی را بشناسیم. چهبسا «مرگ بهترین سروری است برای آن کس که هرگز شادی را نشناخته» مرگبادهایی در پی ما میتوفند از بیراهههای رنج. و «یما» بر بدوِ این بیراههها بنشسته، جانهایمان را مسموم میکند. یما، ایزدِ مرگ. در مرگهایمان حاضر، با دستهای سیاه. با چشمهایی سیاهتر که شب را با مرکّبِ مکر سیاه میکند.

نه. تو اژدهاک نیستی. نمیتوانی باشی. تو بلعیدهای تتمهِ ذاتِ نادم را. و تن تنیدی با شیاطینِ زمین و دشت و آسمان، با جنبل و جورثومه و جماد. تو فطرتِ اهریمن را به نو انداختی. ای تاریکی تو کیستی؟
رویبرتاختم از جانم. از او که در رباعیِ خوابها بر ما میتاخت: «منم خداوند این دیار، و ما سدههاییست مردهایم!» کیست زنده؟ کیست بیدار؟ آنکس که در پس تیربارانها جنازهای را میبوسید؟ و بوسههایش ز بنیاد سپنتا بوَد، فلق سورهاش. کجایی اسماعیل؟ که سوگند به سرخیِ چشمان تو، توسل به مدفنِ میهن کرد شاعر. به سرخیِ فرازهای خون در هر ندبه. لیک در اندام افسانهها پیِ رویشِ مرگهایمان میگردیم. شاعران را میگویم. سردارانِ ستوهِ واژگان جوان. که جوان میمیرند و پیر زیست. پیرترین واژگان را خواهم یافت و تمام این چهلهزارسال را خواهیم گریست که مام در جنگ و مادر در جنگ و ما در جنگ زنجیریم. گریه کن اسماعیل. گریه کن..
به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!
به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!
به مدد عشق از گور بیرونت خواهم کشید!

ز شعرِ عارف بخوان: آن کسی را که در این ملک، سلیمان کردیم / ملت امروز یقین کرد که او اهرمن است .
- شعر «اسماعیل» از رضا براهنی . به نقل از این دوستمان . سه سال پیش از این دی . نگهی به دی انداز. صبحها را دی نامیدند . شبها را زین پس : دی ، نیز اسماعیل .
- ناخونکهایی نیمهکاره ، ناشیانه ، نابلد از «سه برخوانی . اژدهاک» یادگارِ زندهیاد بهرامخان بیضایی . به امیدِ اذنِ استاد به این حقیر .
- 📼: پادکست برای شب .
سال صفرچهار .