چانهام را بالا گرفت و در چشمانم خیره شد: «تو مثل کتاب حرف میزنی.»
«زیاد به من نزدیک نشو، وگرنه تو را هم در داستانم میآورم.»
لبخند زد و یک قدم دورتر شد. کفشهای قهوهای چرمش زیر نور خورشید میدرخشیدند.
لب به حرف باز کرد: «کافی شاپ برویم؟»
«قهوهی فرانسه داشته باشد.»
با یک قدم فاصله، داخل کافی شاپ شدیم. از تاریک شدن هوا میترسیدم.
رو به رویم بود. به پلکهایم خیره شده بود: «چرا سرت را بالا نمیگیری؟»
فنجان قهوهام را روی نعلبکی گذاشتم: «از آمدن شب میترسم.»
دو ساعت دیگر غروب میشد.
پرسید: «چرا؟ مگر شب چه اشکالی دارد؟»
«خورشید مرا التیام میبخشد اما ماه مرا احساس میکند.»
«ماه را دوست نداری؟»
نمیدانستم چطور بگویم، او به نظر شیفتهام شده بود.
«دوست دارم اما... عادت دارم تنهایی احساساتم را بروز دهم.»

او برخاست و کیفش را برداشت. برای لحظهای به نظر رسید که میخواهد چیزی بگوید، اما تنها آهی کشید و به سمت در رفت. کفشهای چرمش بار دیگر زیر نور کمرنگ خورشید درخشیدند. در باز شد و او رفت، بیآنکه نگاهی به پشت سر بیندازد.
من ماندم.
همه اینها وقتی معنا پیدا میکنند که من بهتر شوم.
شب آمد.
ماه آرام به من و جا خالیای که دیگر پر نمیشد، خیره شده بود.