ویرگول
ورودثبت نام
حدیثه سادات حسینی
حدیثه سادات حسینیمن حدیثه سادات حسینی هستم، عاشق قهوه و بهترین دوستم کتاب! به زبان فارسی و انگلیسی مینویسم. کانال تلگرامم: https://t.me/HadisehWrites
حدیثه سادات حسینی
حدیثه سادات حسینی
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

او یک فصل از کتاب بود

چانه‌ام را بالا گرفت و در چشمانم خیره شد: «تو مثل کتاب حرف می‌زنی.»

«زیاد به من نزدیک نشو، وگرنه تو را هم در داستانم می‌آورم.»

لبخند زد و یک قدم دورتر شد. کفش‌های قهوه‌ای چرمش زیر نور خورشید می‌درخشیدند.

لب به حرف باز کرد: «کافی شاپ برویم؟»

«قهوه‌ی فرانسه داشته باشد.»

با یک قدم فاصله، داخل کافی شاپ شدیم. از تاریک شدن هوا می‌ترسیدم.

رو به رویم بود. به پلک‌هایم خیره شده بود: «چرا سرت را بالا نمی‌گیری؟»

فنجان قهوه‌ام را روی نعلبکی گذاشتم: «از آمدن شب می‌ترسم.»

دو ساعت دیگر غروب می‌شد.

پرسید: «چرا؟ مگر شب چه اشکالی دارد؟»

«خورشید مرا التیام می‌بخشد اما ماه مرا احساس می‌کند.»

«ماه را دوست نداری؟»

نمی‌دانستم چطور بگویم، او به نظر شیفته‌ام شده بود.

«دوست دارم اما... عادت دارم تنهایی احساساتم را بروز دهم.»

او برخاست و کیفش را برداشت. برای لحظه‌ای به نظر رسید که می‌خواهد چیزی بگوید، اما تنها آهی کشید و به سمت در رفت. کفش‌های چرمش بار دیگر زیر نور کمرنگ خورشید درخشیدند. در باز شد و او رفت، بی‌آنکه نگاهی به پشت سر بیندازد.

من ماندم.

همه این‌ها وقتی معنا پیدا می‌کنند که من بهتر شوم.

شب آمد.

ماه آرام به من و جا خالی‌ای که دیگر پر نمی‌شد، خیره شده بود.

تنهایینویسندگیروابطنویسندهرابطه عاطفی
۵
۰
حدیثه سادات حسینی
حدیثه سادات حسینی
من حدیثه سادات حسینی هستم، عاشق قهوه و بهترین دوستم کتاب! به زبان فارسی و انگلیسی مینویسم. کانال تلگرامم: https://t.me/HadisehWrites
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید