ما از همون اول توی ارتباط شکل میگیریم؛ وقتی مادر ما رو بغل میکنه، حس امنیت و گرما داریم و اصلاً به این فکر نمیکنیم که "من کی هستم"، چون هنوز جدا نشدهایم. اون لحظه نزدیکترین حالت به خودِ واقعیمونه. اما کمکم از اون ارتباط میافتیم، دنیا رو از زاویهی "من" و "بقیه" میبینیم و همینجا حس وصل بودن رو از دست میدیم.
تنهایی چیزییه که همه تجربه میکنن، ولی دو نوع داره:
- یه نوعش با بودن کنار آدمها بهتر میشه.
- نوع دیگهش حتی وسط جمع هم دست از سرمون برنمیداره، همونیه که بیشترین درد رو میسازه و باعث میشه حس کنیم کاملاً جدا و تنها هستیم. این نوع دوم مثل یه بیماری همهگیر روی زمین پخش شده.
یه کتاب هست به اسم آناتومی تنهایی که میگه ریشههای اصلی تنهایی سه چیزن: جدایی، شرم و ترس.
- جدایی یعنی تیکهتیکه شدن، چه بیرونی چه درونی. وقتی خودمون رو از بخشهایی از وجودمون جدا میکنیم، اون بخشها حس طرد شدن و تنهایی دارن، ولی در واقع هنوز به ما وصلن و ما هم دردشونو حس میکنیم.
- شرم یه واکنش غریزیه، مثل وقتی یه شقایق دریایی رو لمس کنی و سریع بسته بشه. شرم ما رو از خودمون دور میکنه، ولی واقعیت اینه که نمیتونیم خودمون رو واقعا از خودمون جدا کنیم.
گاهی برای اینکه از شر احساساتمون فرار کنیم، ذهنمون رو تیکهتیکه میکنیم. این شکاف باعث میشه از خودمون جدا بشیم و یه لایهی دوم شرم شکل بگیره. شرم ما رو عقب میکشه، از آدمها فاصله میگیریم، یا خیلی گوشهگیر میشیم یا برعکس، یه نقاب میزنیم و خودِ واقعیمون رو پنهان میکنیم. در هر دو حالت، تنها میمونیم.
بخش سوم تنهایی، ترسه. عشق یعنی چیزی رو بخشی از خودت بدونی، ولی ترس یعنی هل دادن و دور کردنش. هرچی بیشتر بترسیم، بیشتر از دنیا جدا میشیم. ترس از رابطهها هم همین کار رو میکنه: ما رو از آدمها دور میکنه. چهار ترس اصلی توی رابطهها هست: ترس از رها شدن، ترس از رد شدن یا بیاعتنایی، ترس از گیر افتادن توی درد رابطه، و ترس از گم کردن خودمون (یعنی حل شدن توی طرف مقابل).
واقعیت اینه که ما از ناشناخته نمیترسیم؛ از چیزایی میترسیم که قبلاً تجربه کردیم و زخمش هنوز مونده. پس راه عبور از ترس، حل کردن تجربههای گذشتهست. نمیشه ترس رو زورکی کنار زد، چون اون موقع فقط بیشتر ازش جدا میشیم و تنهاییمون شدیدتر میشه.
حالا برسیم به ارتباط. ارتباط یعنی یه پیوند آگاهانه بین خودت و یه چیز یا یه آدم دیگه. این پیوند میتونه ذهنی، احساسی، انرژی یا جسمی باشه. وقتی قطع میشه، یه بخش از وجودمون جدا میشه. خوشبختی فردی و حتی بقای ما به توانایی وصل شدن بستگی داره.
تنهایی الان مثل یه بیماری همهگیر شده. ما وسط میلیاردها آدم راه میریم ولی هرکدوم حس میکنیم تنها و جدا هستیم. این درد مثل گرسنگی توی یه سوپرمارکته: همهچی هست، ولی دستمون بهش نمیرسه. خطر بزرگ اینجاست که وقتی از چیزی جدا میشیم، دیگه دردش رو درد خودمون نمیدونیم. همین باعث میشه راحتتر آسیب بزنیم، بدون اینکه بفهمیم داریم به خودمون ضربه میزنیم.
وقتی خودمون رو جدا و بیارتباط میبینیم، دیگه اون موج یکی بودن رو حس نمیکنیم. دیگه نمیفهمیم هر چیزی روی ما اثر داره و ما هم روی همهچیز اثر میذاریم. همین باعث میشه بتونیم به کسی یا چیزی آسیب بزنیم بدون اینکه دردش رو توی خودمون حس کنیم.
قطع ارتباط فقط یه مفهوم تئوریک نیست؛ تاریخ نشون داده چقدر خطرناک بوده. بردهداری، اردوگاههای مرگ نازیها، بمب اتم روی هیروشیما، نسلکشی در کامبوج، و حتی حملات انتحاری امروز، همه از همین جدایی و بیارتباطی ریشه گرفتن. هر جنایتی که اتفاق افتاده، به خاطر این بوده که آدمها خودشون رو جدا از قربانیها دیدن.
راه نجات انسان و زمین، و پایان دادن به رنج، فقط یه چیزه: دوباره وصل شدن. ساختن حس ارتباط، از بین بردن تنهایی و انزوا. و این کار از درون خودمون شروع میشه؛ وقتی یاد بگیریم اول با خودمون ارتباط برقرار کنیم.
