تمامِ عمرم اینقدر هیجانانگیز نشده بودم! همیشه فکر میکردم چطور میتونم رؤیاهام رو به واقعیت تبدیل کنم! رؤیا نه یعنی خوابوخیال یا یه هدفِ واهی! نمیدونم، یا من باید بچهی فیلسوف میشدم یا شماها عجیبید، ولی نقشهی زندگیِ من برای رسیدن به چیزی که میخوام، تصویری غیرقابلتوصیف هست! هر موقع شما تونستید نور رو توصیف کنید، من هم اسمم رو عوض میکنم!
بعضیاوقات آدمها با واقعی بودنِ چیزی باورش میکنن، مثل عقیدهی خدا.
خدا هست.
کجا؟ چهشکلیه؟ دیدنیه؟
این موقعها با دستم شقیقهم رو با لطافتِ خاصی نوازش میکنم تا دلداریش بدم. هیچموقع اینقدر شدید خودم رو دوست ندارم!
خلاصه که چیزی توی دنیا نشونهای برای فهمیدنِ یه معنی پشتشه! کوه معنیِ محکمی داره، راه معنیِ رفتن داره، تاریکی معنیِ نیستی داره. خیلیوقتها به این فکر میکنم این دختری که از بغلِ من با آرامش داره راه میره، چه معنیای میتونه داشته باشه؟ چه چیزی رو به دنیا اضافه یا کم کرده که بتونم معنیش کنم؟ مثلاً زنبورِ عسل میتونه معنیِ عسل بده، لاکپشت معنیِ صبر بده و چشم معنیِ دیدن.
تا اینجاش به زندگیِ خودم رسیدم. زندگیِ من معنیِ کهکشان داره! من هم معنیم یه ستارهست! خب، من چیکار کنم که نمیتونم تکتکِ اینها رو توی قالبِ فیزیک براتون توضیح بدم؟ ولی میشه بگید معنیِ شما و زندگیتون چیه؟
