این ویدئو ورژن انگلیسی داستانه، اگر ورژن فارسی رو ترجیح میدید، پایین ویدئو رو بخونید.
تنها در خیابان سرگردانم. نظافتچی های مغازه درحال کارن. قفسه سینه ام را با بلیزر Chanel می پوشانم. نظافتچی یک سطل آب روی من می ریزد بدون اینکه منو جلوی در مغازه ببینه. خب، بهرحال اهمیتی نمیدم. اما امیدوارم در این شب برفی سرد نشوم.
"وای ببخشید فکر کردم اینجا شیشس!"
"اشکال نداره!"
گوگل رو باز و سرچ میکنم: "حقیقت چیست؟"
حقیقت ویژگی مطابقت با منطق یا واقعیت است. در هر روز ...
آیفونم رو خاموش میکنم. چرا باید این حرف ها رو بپذیرم؟ از صفحه تاریک به چشمهای پف کرده و لبهای خشکم خیره میشم. تو یه برهه ، چهره ام برایم مهم بود ، اما الان نه. حتی اگر آب ازش بچکد. با آستین آب صورتم را پاک می کنم.
به فروشگاه میرم تا به یاد بچگی ها اسمارتیز دایرول بخرم که کمی از سستی و ضعف خارج شم. فروشنده می گوید: "دخترم ، حالت خوبه؟ ... بی خوابی یا چیز دیگه ای داری ..؟ بنشین."
نَفَست رو حفظ کن...
- تا الان چهار ساعته دارم راه میرم تا کمی حالم بهتر شه. هیچ ایده ای ندارم که با زندگیم چه کار کنم!
- چرا اینو میگی؟ کاری کن تا خوشحالت کنه.
دروغ.
- من اصلا مطمئن نیستم که خوشبختی چیه. اینجا که سعی کردم خوشحال باشم وضعیتم اینه! من باید زندگیم را عوض کنم ...
- خوب ... اگر امروز آخرین روز زندگیت بود چیکار میکردی؟
بلند میشم ، پول اسمارتیز رو میدم و از مغازه بیرون می آیم بدون اینکه به صدای فروشنده توجه کنم. تنها چیزی که هرگز دوست ندارم مرگه. چون باعث میشه یاد نبود دخترم بیفتم. به چهره مردم خیره می شوم. کسی تو این خیابون هست که زندگیش براش بی معنی باشه؟ قلبم درد می کنه. صدای بلند اخبار را در فروشگاه تلویزیون پاناسونیک میشنوم. دیروز یک زمین لرزه رخ داد که باعث پراکندگی یک خانواده و مرگ پدر شد ...
اهمیتی نمیدم که به بقیه ی اخبار گوش بدم.
- این آبنبات های چسبناک براچ رو خانم امتحان کنید.
- نه ، متشکرم ...
- پشیمون میشید ، مزه ی زندگی میده!
- ببخشید ... زندگی یعنی چه؟
من چه احمقم! چرا این سوالو ازش می پرسم ؟!
- لذت بردن از دنیا!
آبنبات چسبناک توی دهنش میپره.
لذت ببر!
از درد قلبم رو لمس می کنم. زنی با اطمینان به نفس زیاد از جلوم رد میشه.
"ببخشید ، میتونید منو به شخصی تبدیل کنید که بهش باور دارم؟"
”خانم ، چه مشکلی داری؟ منو تنها بزار همین الان! " بعد از دیدن چهره جدی و آرایش بهم ریختم؛ گفت و رفت.
شاید بتونم حالمو تو فروشگاه H&M عوض کنم؛ نه، حسشو ندارم. یه چیزیم شده.
چرا نفسم تنگه؟ روی پیاده رو می افتم. سرجام خشکم زده. دانه های برف به آرامی بر روی چشمان کاملاً بازم میریزن. نفسم در سینه ام گیر افتاده. خانمی که باهاش حرف زدم به طرف من می دود ، شاید این منم که باید کاری برای تغییر انجام بدم ... کاش زودتر میفهمیدم ...
خانم بالای سرم میاد "چی شده؟ معذرت میخوام اگه ناراحتتون کردم ... از روی برف بلند شو… نفس بکش... ”دیگه حرفای شیرین بی فایدست. چشمام رو می بندم. سرزمینی زیبا و سرسبز با پرندگان آزاد در حال پرواز ! ... اوه عزیزم! دلم برایت تنگ شده بود دخترم!
- سلام مامانی ، با دنیا خداحافظی کن.