

ساعت شروع: ۱۷:۲۳
تاریخ: سهشنبه، ۱۴۰۴/۷/۲۲
یکبارِ دیگر شروع میکنم نوشتن را؛ بدون تردید، بدون ترس، صادقانه.
مینویسم آنچه بر من گذشت در این نزدیک به ۳۹ سال:
از خوبیها و بدیها، از سلامت و بیماریاش، از آنچه دلم میخواست نباشد و نشود ولی بود و شد، و آنچه دلم میخواست باشد و بشود ولی نبود و نشد.
زندگی من افتوخیز چندانی نداشت؛ پُر بود از بیکاریهای ممتد و روزهای تکراری، و گذشت لحظهها در این روستا و آن شهر، با از خود بیزاری.
بههرحال، این نزدیک ۳۹ سال با تمام اتفاقات، پشت سر من قرار دارد؛ چه بخواهم و چه نخواهم. هرچه بود، روانم در آن تأثیر زیادی داشت و در هر مرحلهاش زخمی به یادگار گذاشت.
از چهار مدرسه عوض کردن، از دبیرستان نظام مافی مهرآباد جنوبی گرفته تا دبیرستانی در سراسیاب مهرآباد جنوبی در رشتهی علوم تجربی که اسمش هم یادم نیست، و دبیرستان شهید بهشتی در رشتهی ریاضی و فیزیک در خیابان آزادی، تا رشتهی حسابداری در هنرستان پژوهش منطقه ۱۸ تهران، و در آخر گرفتن دیپلم کار و دانش کامپیوتر، به زورِ رفتن به آموزشگاه آزاد کامپیوتر و خواندن درسها در هنرستان نظام مافی تهران — همه و همه زخمهای تحصیلی اختلال دوقطبی بود که مرا در خودش گرفتار کرد و نتوانستم تحصیل کنم.
هرچه بود، من همینم. دیگر چارهای نیست. البته برای من مهم نیست که کنکور ندادم و به دانشگاه نرفتم. به درک.
ولی این مدرسه عوض کردن مستمرعذاب آوربود.
ولی اینجا دیگر حوصلهی ادامه ندارم.
شد یک نوشتهی سطح پایین، پخشوپلا، از منِ عاشقِ پخشوپلا نویسی و نوشتن عوامانهی روستایی.
۶۸ روز از فصل پاییز باقی مانده است.
۱۵۷ روز تا پایان سال ۱۴۰۴ باقی مانده است.
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد.
ساعت پایان: ۱۷:۴۰
پی نوشت متن درپست با عکس دفتر کمی متفاوت است