
لیوان چایم را نصفه روی دیوارِ تراس رها میکنم.
لباسهایم را میپوشم و از خانه بیرون میزنم. دلم هوای قدم زدن کرده. هوا ابری است و آسمان، زودتر از معمول، روشناییاش را از ما گرفته.
هنوز به سرِ خیابان نرسیدهام که باران میگیرد. در فکرهای خودم زودتر از باران غرق بودم که با صدای بوق ها پیکان قدیمی که پیرمردی پشت فرمانش نشسته بود به خودم آمدم.
با آنکه دلم میخواست در زیرِ باران، فکر و خیالِ خودم را غرق کنم، نتوانستم صدای سیگنالها و حرفهای سرِ خیرخواهیِ پیرمرد را نادیده بگیرم.
«کجا میروی، جوون؟
مسیر من هم این طرفه. بد بارون میزنه. سوار شو، بریم.»
همیشه این سؤال معنایی فراتر از مکان برایم داشت:
کجا میروی؟
کجا هستی؟
وقتی به عمقِ زندگیام خیره میشوم، از خودم میپرسم: کجایم؟ کجای زندگی؟ جایی که میخواهی؟
کجا میخواهی بروی؟
همیشه یک جوابِ روشن وجود دارد: قبرستان.
«قبرستان!!!!» چه عجب…
قبرستان مسیرم نیست، ولی میرسانمت.
در را باز میکنم و مینشینم. پیرمردی با صورتی استخوانی و پوستی چروکیده که با ریش و موهای پرکلاغیاش تضادی عجیب در چهره دارد؛ از آن پیرمردهایی که همیشه به خودشان میرسند و هیچوقت میزبان خوبی برای پیری نیستند.
سیگاری در دست دارد و موزیکی قدیمی، با صدای خشخش، از اسپیکرهای گرد و خاکگرفته پخش میشود. صدای زنی… شاید مرجان باشد، شاید هم دلکش. نمیدانم!
تلفیقِ صدای جیرجیرِ برفپاککن روی شیشه—با قطرههای باران که روی سقفِ ماشین فرود میآیند—تمام حواسم را به لحظهی حال میکشد. پیرمرد با خندهی تمسخرآمیز میگوید:
«نکنه تو هم از جنگ فرار میکنی؟
هوا هم داره تاریک میشه. قبرستون جای فرار خوبی نیست؛ از چنگِ مردهها هم که درامون باشی.
دور و برِش منطقهی نظامی زیاده. اونجا رو هم میزنن.»
یادِ پدرم و خواهرم در ذهنم زنده میشود؛ خواهرم که خیلی زود بخشی از وجودم را با خودش به زیرِ خاک برد.
فکر میکنم: اگر موشکی به وسطِ قبرستان بخورد چه میشود؟ مُردهها که از جنگ نمیترسند. خیالشان تختِ تخت است.
«نگفتی چرا قبرستان؟
میرم سرِ قبر بابام.»
نزدیک به یک سال… شاید هم بیشتر… است که سرِ قبرِ پدرم نرفتهام.
حالا در یک روزِ جنگی و بارانی، چایم را نصفه روی دیوارِ تراس رها کردهام و در راهِ قبرستانم؛ و نمیدانم چرا.
پیرمرد، بر خلافِ انتظارم، برای شنیدنِ خدا رحتمش کنه میگوید:
«از مرگ فراری نیست.
من که از مرگ نمیترسم. میدونم که برای همهی ما کمین کرده.
والا از وقتی خبر جنگ شده، شهر خالی شده. همه جمع کردن و رفتن.
حالا همین چند وقت پیش، همه این ملت داشتن آه و ناله میکردن که از زندگی خسته شدن.
الان اگه پاشی بری تو خیابون قدم بزنی، میبینی هیشکی نیست. همه از ترسِ جونشون جمع کردن رفتن.
من که میگم از مرگ فراری نیست… اگه قصدِ جونت رو بکنه، تو همون جادهای که از شهر زدی بیرون، جونت رو میگیره با تصادف.»
«حالا هی از موشک فرار کن…»
یادم هست جایی میخواندم: در زمانِ جنگ، آمارِ خودکشی به شدت پایین میآید. وقتی خطر و احتمالِ مرگ بالاتر میرود، میل به زیستن افزایش پیدا میکند.
«تو چرا فرار نکردی؟»
«منم مثل شما فکر میکنم… از مرگ که نمیشه فرار کرد.»
«نه پسر… تو جوونی. هنوز سَنت نداره. زوده واست این حرفا.
نگاه به من نکن که دیگه چارهای جز تسلیم شدن ندارم.
به نظرم بهتره تو هم جمع کنی، بری روستاییِ شهرستانی… پیشِ فامیل و آشنا.
یه جای کوچیک… کسی کاری نداره.
ولی از این شهرهای بزرگ… حالا حالا فکر نمیکنم دست بردارن.»
به خیابانِ منتهی به قبرستان میرسیم. باران کمی آرامتر شده. روبهرو چند سرباز با اسلحه و تجهیزات نظامی میبینم که انگار خیابان را بستهاند.
همین که چشمِ پیرمرد به آنها میافتد، سازش ناکوک میشود و زیرِ لب شروع به غرغر کردن میکند.
متوجه حرفهایش نمیشوم. کلِ فکرم درگیرِ رسیدن به قبرِ پدرم است.
میخواهد دور بزند و میگویم:
«دستت درد نکنه. ببخشید؛ تو زحمت افتادی. من همین جا پیاده میشم.»
«کجا میخوای بری؟
مگه نمبینی راه و بستن؟ بشین تا برسونمت تا یه جایی…»
«نه. دستت درد نکنه. میخوام قدم بزنم. فقط…»
با اکراه ماشین را کنار میزند و از ماشین پیاده میشوم.
چند صد متر اینطرفتر راهِ میانبری را میشناسم که میتوانم از آنجا به سمتِ قبرِ پدرم بروم.
مسیری خاکیست که زیرِ باران نرم و گِلی شده.
هنوز راهی نرفتهام که متوجه میشوم کلِ لباسهایم گلی شده.
از دور دو سرباز میبینم که با سرعت به سمتِ من میآیند. خودم را برای جواب و سؤالهای پیش رو آماده میکنم.
«اینجا چیکار میکنی؟
چرا اینجایی؟
مگه ندیدی راه و بستهان؟»
نزدیک که میشوند، نگرانی و ترس را در وجودشان حس میکنم. یکیشان میگوید:
«نرو اون طرف. اونجا رو زدن. ما فرار کردیم و همهی پادگان خالی شده…»؟
با آنکه ته دلم میلرزد و استرس کل وجودم را فرا میگیرد، نگاه ان دو سرباز را پشت سرم احساس میکنم از آن ها رد میشوم و مستقیم به راه خودم ادامه میدهم
با خودم فکر میکنم دفاع از خاک و وطن به چیزی بیشتر از اسلحه نیاز دارد.
صدای رعد و برقی بلند را میشنوم و کلاغهایی که از ترس خشم آسمان به آسمان پناه میبرند سرم را پایین میاندازم و قطرههای بارانی که بر چالههای خاکی میافتد میفهمم باران دوباره شروع شده در مسیر مشغول تماشای قبرها میشوم قبرهایی مزین شده به اسم تاریخ و شعر شعرهایی که حکایت از رفتن میکنند
سنگ قبر آخرین تلاشهای یک فرد برای به خاطر سپرده شدن است
برای اینکه بگوید من هم بودم
یاد شعر من نیز روزگاری از شاملو میافتم
همان شعری که بارها و بارها گفتم روی سنگ قبرم بنویسند به تلاشهایم برای جلب توجه عابران قبرستان با شعری از شاملو خندهام میگیرد
ادمی چقدر میتواند از مرگ بترسد؟
تا حدی که خود بخواهد خودش را بکشد.
چشمانم خیره به شعری روی سنگ قبری میشود که نوشته بود
نه باخیرسان منیم کیمی/ منده باخاردیم سنن کیمی/ یاتاجاخسان منیم کیمی/ باخاجاخلار سنن کیمی/
پاهایم سست میشود و کل توان جانم گرفته میشود انگار که این شعر یک نشانهای از آن دنیا برایم باشد
شعری که اولین بار از زبان پدرم شنیده بودم به هر زحمتی که شده پاهایم را متوقف نمیکنم فکرم درگیر آن قبر میماند و آن شعر این یک موفقیت بزرگ برای مرده خوابیده در قبر است که توجه یک زنده را به خود جلب کند
امیدوارم من هم بتوانم با شعر از شاملو زندهای را برای چند ثانیهای به سر قبر خودم بکشانم
این یک موفقیت بزرگ است
پایم را روی سنگ قبری میگذارم که لق است
صدایش توجهم را جلب میکند
از فکرهای توی سرم دور میشوم و به زیر پایم خیره میشوم
قبری بی نام و نشان بدون هیچ نوشتهای..
تمام توجهام به قدم ها و زمین زیر پایم جلب میشود
همین که خواستم پایم را از روی سنگ بردارم
سنگ لق خورد و فرو رفتم در خاک کسی که انگار سال ها منتظرم بود.