
مطمئن نیستم آنچه در ادامه میگویم همان حرفهایی باشد که دوست داری بشنوی یا نه
وحتی نمیدانم خواندنشان خوشحالت میکند یا اندوهگینت میسازد…
اما پیش از هر چیز امیدوارم بازگفتنِ آنچه در این سالها بر من گذشته خاطرت را آزرده نکند.
پس به رسم عادت قلم را در دست میگیرم
و از نخستین روزی که به یاد دارم
شروع میکنم به مرورِ تو، به مرورِ اندک روزهایی که «ما» بودیم. نمیدانم چندمین بار است که این یادبودها در ذهنم تکرار میشوند، چندمین بار است که یاد تورا با هر تپش قلبم در رگهایم جاری میکنم؛
اما بیتردید این بار همهچیز فرق دارد.
دیگر با به یاد آوردن پایانمان بدنم یخ نمیزند،دیگر با فکرِ نبودنت قلبم بیتابانه در سینه نمیکوبد.حتی یادِ عاشقانهترین حرفهایت انقلابی در دلم به پا نمیکند.
امروز با یادآوری آخرین کلامت و بغضِ نشسته در صدایت دلم نمیلرزد. برایم مهم نیست در آینده سهمِ چه کسی خواهی شد.
اکنون حتی با دیدنت قلبم آرامتر از همیشه و بیتفاوت میتپد؛ چنانکه گویی با عابری غریبه روبهرو شدهام.
راستش را بخواهی مدتیست فهمیدهام
نبودنت دیگر شبیه زخم نیست؛بیشتر شبیه جای خالیِ چیزیست که بودنش را فراموش کردهام.دیگر صبحها با فکرِ تو بیدار نمیشوم،دیگر شبها با یادت به خواب نمیروم.حتی دلتنگی دیگر مرا غافلگیر نمیکند؛میآید،مینشیند،و بیصدا میگذرد.مدتیست انتظار از شکلِ اضطراب به عادتی بیاهمیت تبدیل شده است.نبودنت دیگر فریاد نمیکشد؛سکوتیست طولانی که یاد گرفتهام در آن نفس بکشم.نه گریه دارد،نه آشوب،فقط پذیرشی آرام که کمکم در من جا خوش کرده است.انگار احساساتم بیآنکه خبرم کنند وسایلشان را جمع کردهاند و رفتهاند؛نه با دعوا،نه با خداحافظی،فقط آهسته و برای همیشه.
و حالا میتوانم با اطمینان بگویم از تو در دلم چیزی باقی نمانده است؛
نه عشق، نه خشم،نه نفرت.
من تهیام؛
از تو، از ما،
و حتی از خودم...
از خودم…