
امروز فهمیدم وسطِ ویترینِ «مهربانیهای افراطیام»، چقدر جای یک چیز خالی بود: «حقِ نبخشیدن».
میدانی، بعضی آدمها یک جوری با حرفها و رفتارهایشان روح آدم را میتراشند که انگار میخواهند تمام عقده هایشان را یکباره سر تو خالی کنند. من هم همیشه همان آدمِ همیشگی بودم؛ همانی که وقتی قلبش خرد میشد و فرو میریخت، تکههایش را خودش جمع میکرد، لبخند میزد و طوری رفتار میکرد که طرف مقابل با خودش میگفت: «ایول! چه زود یادش رفت».
اوایل وقتی رفتار مرا میدیدند چشمانشان دو دو میزد، خجالت میکشیدند. اما راست میگویند که «خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند». کمکم بابتِ صبوریام، از من طلبکار هم شدند! جوری رفتار کردند که انگار آن کسی که باید معذرتخواهی کند، من هستم.
خلاصه،نشسته بودم و به این زنجیرهی تکراری فکر میکردم. به این که چرا همیشه من باید مدال «بخشندگی» را به گردن بیندازم؟ چرا من باید پل بسازم وقتی بقیه فقط تخریبکننده هستند؟
یک لحظه به خودم آمدم و بلند گفتم: «اصلاً چرا باید ببخشم؟»
چرا فکر میکنیم بخشیدن همیشه فضیلت است؟ گاهی بخشیدن، خیانت به خودمان است؛ توهین به آن بغضهایی است که شبانه قورت دادیم. برای اولین بار در زندگیام، حق را به خودم دادم. به خودم گفتم: قرار نیست همیشه آدم خوبه ی داستان باشیو برچسب «عفو و گذشت» را بر رفتار های زشت و شرم آور اطرافیانت بزنی.
بگذار یک بار هم آنها برای بخشیده شدن تلاش کنند. بگذار طعمِ سنگینیِ خطایشان را بچشند. من دیگر باری به نام «اجبار برای بخشیدن» را روی دوشم نمیکشم. بعضی چیزها، بعضی حرفها و بعضی بیحرمتیها، فراتر از توانِ قلبِ یک آدمِ معمولی برای گذشت هستند. وقتی طرف حتی یادش نمی آید چه زخم عمیقی زده بر قلب خوشبین من، بخشیدنِ من فقط یعنی چراغ سبز برای زخمهای بعدی.
از امروز به خودم قول میدهم: جایی که دلم راضی نیست، بیدلیل از حقِ روحم نگذرم. هیچ اجباری در کار نیست. من تمام این سنگینی را واگذار میکنم به همان خدایی که مطمئنم صدای ترک خوردنِ قلبم را و دردِ فرو خوردن بغض برندهٔ اندوهم را در تنهاترین لحظاتم شنیده است... خدایی که حسابش با بندههایش دقیقتر از چرتکههای ماست.
امروز، روزِ آشتی با خودم بود، نه با آنها.
حسِ فعلی: رها، کمی سرد، اما به شدت صادق با خود.