ویرگول
ورودثبت نام
Maryam
Maryamشیفتهٔ ادبیات|شاید یک نویسنده
Maryam
Maryam
خواندن ۵ دقیقه·۴ روز پیش

وقتی فرار کردن دیگر جواب نمی دهد!

گاهی وقت‌ها احساس می‌کنم یک جسم سنگین روی قفسه سینه‌ام قرار گرفته است. یا انگار کسی درون دلم همه‌چیز را با هم مخلوط می‌کند. همان لحظه بدنم گر می‌گیرد، دلم خالی می‌شود و سنگینی روی قلبم هر لحظه بیشتر می‌شود.

در چنین لحظه‌هایی، مغزم شروع می‌کند به پیشنهاد دادن راه‌حل‌های فوری. راه‌هایی که فقط برای خلاص شدن از آن حال بد طراحی شده‌اند. من هم همیشه فکر می‌کردم مغزم دارد به بهترین شکل ممکن مرا راهنمایی میکند درصورتی که در چنین شرایطی اینها ابتدایی ترین راه حل هایی هستند که مغز برای بقای صاحبش ارائه میدهد و لزوما قرار نیست راه درست باشند.

پس در چنین شرایطی بلافاصله دست به کار می‌شدم.

اولین راه همیشه این بود: پناه بردن به آدم‌ها. گوشی را برمی‌داشتم و در یکی از شبکه‌های ارتباطی می‌گشتم ببینم کدام‌یک از دوستان صمیمی‌ام آنلاین هستند تا با او حرف بزنم.

گاهی کسی بود و چند دقیقه حرف زدن، کمی از آن سنگینی کم می‌کرد. اما گاهی هم کسی نبود. و همان نبودن، دل‌آشوبه‌ام را بیشتر می‌کرد. در همان لحظه‌ها با خودم فکر می‌کردم همه دارند درست در همان زمان، زندگی عادی‌شان را می‌کنند، روزمرگی‌شان را می‌گذرانند و حالشان خوب است؛ فقط منم که انگار زندگی‌ام برای لحظه‌ای متوقف شده است و در تجربه تمام این حالی که داشتم بشدت احساس تنهایی میکردم.

هرچه بیشتر دنبال راهی برای خارج شدن از این حالت می‌گشتم، بیشتر احساس می‌کردم در یک اتاق کوچک و خالی گیر افتاده‌ام؛ اتاقی که هیچ‌کس مرا در آن نمی‌بیند، نمی‌شنود و نمی‌فهمد. حتی گاهی به این فکر می‌کردم که شاید در میان آدم‌های زندگی‌ام زیادی‌ام. شاید پیام دادن من، فقط مزاحم زندگی دیگران است. همین فکرها باعث می‌شد عذاب وجدان بیشتری هم همراه حال بدم شود.

پس آن راه هم خط می‌خورد.

بعد می‌رفتم سراغ فیلم یا سریال. چون فکر می‌کردم در چنین موقعیت‌هایی فقط درگیر شدن با یک داستان می‌تواند مرا از آشفتگی ذهنی نجات بدهد. اما گاهی حتی نمی‌توانستم شروعش کنم. و یا در بهترین حالت اگر هم شروع می‌کردم،همان چند دقیقه اول رهایش می‌کردم. احساس خفگیِ عجیبی سراغم می‌آمد. البته از نظر جسمی هیچ نشانه‌ای از خفگی نداشتم، اما آن‌قدر حالم بد و بی‌قرار بود که این احساس، شبیه خفگی به نظر می‌رسید.

کتاب خواندن هم گزینه‌ی بعدی بود؛ اما معمولاً حتی به مرحله‌ی عمل هم نمی‌رسید. چون کتاب خواندن را برای زمانی می‌خواستم که ذهنم توان تمرکز داشته باشد و قلبم ظرفیت احساس کردن. و در آن وضعیت، چنین چیزی تقریباً ناممکن بود.

بعد از آن، فقط دو سه گزینه باقی می‌ماند. یکی رفتن در جمع خانواده بود. اما وقتی وارد جمع می‌شدم، با اینکه گاهی شوخی و خنده بود اما اکثر وقت ها دغدغه‌ها و مشکلات خانواده هم به دل‌مشغولی‌های من اضافه می‌شد و در نهایت با حال بدتری به اتاقم برمی‌گشتم.

حالا می‌ماند دو پناه آخر: خوردن و خوابیدن.

خوردن برایم مثل یک راه فرار موقت بود. در آن لحظه‌ها فکر می‌کردم خوراکی‌های مختلف شاید بتوانند حالم را بهتر کنند یا دست‌کم حواسم را پرت کنند. گاهی هم این اتفاق می‌افتاد، اما نه بدون هزینه. مثلاً در طول یک روز، بی‌اختیار آن‌قدر چای می‌خوردم که بعدتر با تهوع، سوزش معده و دل‌ضعفه روبه‌رو می‌شدم.

وقتی از کمک چای هم ناامید می‌شدم، به آخرین پناهگاهم می‌رسیدم: خواب.

خوابیدن اکثر وقت ها می‌توانست کمک‌کننده باشد، اما نه همیشه. گاهی آن‌قدر حالم بد بود که خوابم هم نمی‌برد. آن‌وقت شب تا صبح با همان حال می‌ماندم؛ در فکر کردن‌های بی‌وقفه، در گشتن بی‌هدف در گوشی، و در تلاشی خاموش برای گذراندن شب.

خلاصه، بیشتر روزهای من صرف تقلا کردن برای پیدا کردن یک بهانه برای زندگی کردن می‌شد؛ تلاشی برای رنگ دادن به روزهای بی‌رنگم.

تا اینکه این تجربه‌ها مرا به مشاور کشاند. با او درباره حالی که داشتم حرف زدم و واقعاً هم کمک زیادی به من کرد. گاهی خیلی چیزها را خودمان می‌دانیم، اما منتظریم همان جمله را از کسی بشنویم که از نظر ما قابل‌اعتمادتر است؛ کسی که انگار صلاحیت گفتن آن حرف‌ها را دارد.

در یکی از جلسات، مشاورم به من گفت:

«به جای فرار کردن و دست‌وپا زدن برای خلاص شدن از احساساتت، به خودت اجازه بده آن‌ها را زندگی کنی.»

آن روز این جمله برایم بیشتر شبیه یک شعار بود. معنایش را هم درست نفهمیدم. اما بعدتر، بارها و بارها، میان تمام لحظه‌های خوب و بد، وقتی احساسات مثبت و منفی با شدت زیادی درگیرم می‌کردند، این جمله در ذهنم تکرار می‌شد.

کم‌کم دیدم ناخودآگاه دارم همین کار را می‌کنم.

من با احساساتی که تجربه می‌کردم، فیلم می‌دیدم، کتاب می‌خواندم، درس می‌خواندم، مهمانی می‌رفتم، حرف می‌زدم، می‌خندیدم، می‌خوابیدم و به کارهای روزمره‌ام می‌رسیدم. اما فرقش با قبل این بود که این بار همه‌ی آنها را در کنار احساساتم تجربه میکردم،نه به جای آنها.

و در اینجا بود که دیگر جمله ای که مشاورم به من گفته بود برایم یک شعار یا کلیشه نبود.بلکه تبدیل شد به تجربه‌ی زیسته‌ی من؛ به یکی از اصل‌هایی که بر اساس آن زندگی می‌کنم.

فهمیدم گاهی تنها راه نجات، تقلا نکردن است. این بخشی از طبیعتِ انسان بودن و زندگی کردن است که یک روزهای زندگی‌ات بی‌رنگ و کدر باشد و یک روزهایی رنگی و زنده.

و این را هم فهمیدم که احساس کردنِ احساسات و تجربه کردن آن‌ها، قرار نیست الزاماً به مثبت‌اندیشی یا یک زندگی بی‌نقص و همیشه شاد ختم شود. بلکه کمک می‌کند حقیقتِ خودمان و زندگی را همان‌طور که هست زندگی کنیم؛ بی‌آنکه مدام از خودمان و ذات انسانی‌مان فرار کنیم.

انسان بودن یعنی انسانی با تمام احساسات و عواطف.

انسانی که هم غمگین می‌شود، هم تنهایی را حس می‌کند، هم شاد می‌شود، هم خجالت می‌کشد و هم عصبانی می‌شود. و همه‌ی این‌ها یعنی انسان بودن.

«زندگی ما مجموعه‌ای از لحظه‌هاست، و هر لحظه مسیری به سوی پایان. پس لحظه‌ها را زندگی کن و اجازه بده بگذرد...»

•| دیالوگی از فیلم سینمایی"حالا خوبه"

زندگیروزنوشتهانسانروانشناسی
۲۷
۴
Maryam
Maryam
شیفتهٔ ادبیات|شاید یک نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید